اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:292 متن درس:

  1. https://hosein128.ir- پایگاه شخصی
  2.   https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی
  3. بسم الله الرحمن الرحیم  الحمد لالله رب العالمین
  4. اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
  5. اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا 
  6. اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ‏ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم‏ اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى‏..
  7. اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:292
  8. متن درس:
    اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  9. بحث ما در باب اجتهاد       و تقليد است .در باب اجتهاد       دو تا مسئله باقى مانده است و هر دو هم مهم است. مسئله اول اين است كه شيعه قائل به تخطئه است، بخلاف سنى كه قائل به تصويب است. شيعه مى‏گويد حكم اللّه‏ يك چيز است، پروردگار عالم براى هر چيزى حكمى دارد و آن حكم در اسلام گفته شده است و پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بارها فرموده‏اند آنچه بود گفتم. در روايت  داريم: «ما من شى‏ء يقربكم الى الجنه و يباعدكم من النار الا و قد امرتكم به و ما من شى‏ء يقربكم الى النار و يباعدكم من الجنه الا و قد نهيتكم عنه». يا در حجة  الوداع فرمود: همه چيز را گفتم حتى حكم نخ وسط هسته خرما را. خود قرآن شريف هم بارها مى‏فرمايد: «تبيانا لكل الشى‏ء» «و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين».لذا بايد بعد از پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم احكام را گفته باشد و نگذاشتند كه ولايت بعد از پيغمبر اكرم احكام را بگويد و الا همه احكام گفته شده است الى يوم القيامه. پس شيعه مى‏گويد هر چيزى حكمى دارد و حكم او گفته شده، انشاء شده و اينطور نيست كه ما يك چيزى داشته باشيم كه در اسلام لا حكم باشد از نظرواقع، انشاء همه چيز گفته شده، حالا تنجز و فعليت پيدا نكرده باشد، حرف ديگرى است. لذا لكل الشى‏ءٍ حكمٌ و اگر ما كه اجتهاد       مى‏كنيم، فتواى ما مطابقت پيدا كرد با آن واقع، آن حكم مى‏شود منجز، از مقام انشاء مى‏آيد به فعل و از فعل مى‏آيد به مقام تنجز، اما اگر ما نرسيديم به واقع، اجتهاد       ما مخالف با واقع در آمده است. به اين مى‏گوييم تخطئه، يعنى نسبت خطاء مى‏دهيم به مجتهد، مگر مجتهدى كه قول او مطابق با واقع در آمده باشد. اين قول عدليه است.
  10. در مقابل قول مصوبه است، يعنى نسبت تصويب مى‏دهند به همه مجتهدين. اين حرف فوق العاده مجمل است، كه اينها چه مى‏خواهند بگويند. از نظر ثبوتى اينها چى مى‏خواهند بگويند؟
  11. مشهور در ميان بزرگان اين است كه مصوبه اين را مى‏خواهند بگويند كه پروردگار عالم به عدد آراء مجتهدين حكم دارد انشاءً، حكم دارد در واقع و نفس الامر. وقتى يكى از مجتهدين استنباطى كرد، ضمير مرجع خودش را پيدا مى‏كند، اين آقا حكمش مطابق با آن واقع و نفس الامر مى‏شود. كه گفتم مشهور در ميان مصوبه همين را مى‏گويند، يعنى بعدد آراء مجتهدين، پروردگار عالم حكم واقعى و نفس الامرى دارد. در حقيقت برمى گردد به اينكه آن آقاى مجتهد اين احكام انشائى را، احكام بالفعل و متنجز مى‏كند؛ وقتى فتواى مى‏دهد به اينكه نماز جمعه واجب است، نماز جمعه واجب مى‏شود. انشاء، وجوب بوده، فتواى اين مطابق با آن وجوب مى‏شود، چيزى كه در حال انشاء بوده، مى‏آيد در حال فعليت و در حال تنجز. اين يك احتمال است كه مشهور هم مى‏باشد.
  12. ايراد بزرگى كه اين احتمال دارد اين است كه لازمه‏اش جمع بين اضداد است، در واقع و نفس الامر. يك مجتهد استنباط كرده كه نماز جمعه واجب است، يكى استنباط كرده كه نماز جمعه حرام است، يك مجتهد هم استنباط كرده كه نماز جمعه مستحب است، يك مجتهد هم استنباط كرده كه در زمان غيبت نماز جمعه مكروه است. چهار قول ضد در واقع و نفس الامر بايد موجود باشد. از نظر ظاهر جمع بين اضداد نيست، براى اينكه شما در تناقض هشت وحدت شرط مى‏دانيد، كه يكى از وحدتهاى او اين است كه اضافه يكى باشد و در اينجا چهار تا اضافه است؛ وجوب منسوب به آن است، حرمت منسوب به آن است، مكروه منسوب به آن است، استحباب هم منسوب به آن است. تناقض در كار نيست، ضدى در كار نيست بحسب تنجز و بحسب فعليت، اما در واقع و نفس الامر اگر مثلاً واجب باشد، ديگر نمى‏تواند حرام باشد ولو اينكه ما احكام را تابع مصالح و مفاسد نفس الامرى هم ندانيم - كه سنى‏ها نمى‏دانند - باز هم نمى‏توانيم قائل شويم به اينكه در نفس الامر و الواقع هم واجب است و هم حرام. برمى گردد به اينكه پروردگار عالم جعل وجوب كرده، جعل حرام هم كرده است و اراده پروردگار عالم هم به وجوب تعلق گرفته است و هم به حرام. لذا لازم مى‏آيد جمع بين اضداد و تناقض و امثال اينها. پس وقتى واقع و نفس الامر جمع بين اضداد باشد، ثبوتا اين قول اشكال پيدا مى‏كند.
  13. حرف دوم كه باز نسبت مى‏دهند به سنى‏ها اين است كه گفته‏اند اصلاً خدا حكم ندارد، منتظر اين است كه آقاى مجتهدى حكم پيدا كند، وقتى اين آقاى مجتهد گفت واجب است، واقع و نفس الامر وجوب درست مى‏شود، يعنى پروردگار عالم جعل وجوب مى‏كند و وقتى كه اين گفت حرام است، حرمت جعل مى‏شود، يعنى اراده خدا تابع اراده مجتهد است. يك آيه‏اى در قرآن داريم: «انما يخشى اللّه‏ من عباده العلماء»،اينجور است كه فخر رازى مى‏گويد «انما يخشى اللّه‏ من عباده العلماء» يعنى پروردگار عالم اراده‏اش تابع اراده علماست، اگر گفت واجب است، پروردگار هم مى‏گويد واجب است، اگر گفت حرام است، پروردگار هم مى‏گويد حرام است، اگر گفت مكروه است، خدا هم مى‏گويد مكروه است؛ بعدد آراء مجتهدين پروردگار عالم حكم جعل مى‏كند.
  14. اين حرف بدتر از حرف اول است، بدتر از تصور اول است، براى اينكه لازم مى‏آيد بعد از جعل هم جمع بين اضداد بشود، يعنى اراداه پروردگار هم تعلق بگيرد به وجوب و هم تعلق بگيرد به حرام و فى نفس الامر و الواقع هم وجوب باشد و هم حرام. فرقش با قول اول اين است كه در قول اول، اول خدا جعل كرده است، بعد مجتهد، قول دوم مى‏گويد اول مجتهد جعل كرده بعد خدا. اشكال مهم‏تر اينكه اين آقاى مجتهد مى‏شود تابع مجهول مطلق. اگر اصلاً حكم در واقع و نفس الامر نباشد، اين دنبال چيست؟ محال است دنبال مجهول مطلق باشد، پس اين قول را هم بايد بگوييم محال است. اين هم قول دوم.
  15. قول سوم كه شيعه دارد و شايد سنى‏هاى متحقق مثل حاجبى‏ها همين را بخواهند بگويند، اين است كه قائل به احكام ظاهرى بشويم. همين كه مرحوم آخوند بسيارى از وقتها روى فرض حكم ظاهرى فتوا مى‏دهند؛ روى حكم ظاهرى مى‏گويند مسئله اين مقتضاى اوست. حكم ظاهرى اين است كه يك حكم واقعى و نفس الامرى بيشتر نداريم و آن حكم واقعى مثلاً راجع به نماز جمعه يا واجب است و حرام نيست، يا حرام است و ديگر واجب نيست، يا مستحب است و ديگر حرام و واجب نيست، يا مكروه است و ديگر حرام و واجب ومستحب نيست. واقع و نفس الامر يك حكم است، يعنى فى كل مسئلةٍ حكم للّه‏ تبارك و تعالى در حال انشاء. اما به عدد به آراى مجتهدين پروردگار عالم حكم ظاهرى دارد، يعنى حكم وظيفه‏اى، حكم ظاهرى به اين معنا كه براى اين مجتهد چون مى‏گويد واجب، براى اين وجوب هست و براى مقلدين او هم وجوب هست و پروردگار عالم جعل حكم ظاهرى كرده براى اين. چنانچه آن مجتهد كه مى‏گويد حرام است، جعل حكم ظاهرى مى‏شود براى اين. برمى‏گردد به اينكه بعدد آراء مجتهدين پروردگار عالم حكم دارد، اما حكم وظيفه‏اى و ظاهرى.
  16. تصويب به اين معنا از نظر ثبوت اشكال ندارد. جمع اضداد نمى‏شود، جمع نقيضين نمى‏شود، جمع بين مصالح و مفاسد هم نمى‏شود. براى اينكه وظيفه اين آقا اين است و حكم او هم اين است و براى مقلدين او هم واجب است و براى مقلدين آن مجتهد ديگر هم حرام است، بايد نروند. هم آنكه نماز جمعه را بجا مى‏آورد، وظيفه را آورده و هم آنكه بجا نمى‏آورد، وظيفه داشته است. لذا چون نسسبت به مجتهد داده مى‏شود، اين مى‏شود نظير عناوين ديگر در فقه ما. اين آقا وظيفه‏اش اين است كه خمس بدهد، آن وظيفه‏اش اين است كه خمس را بگيرد، چون طلبه است. آن آقا وظيفه‏اش اين است كه نماز را نشسته بخواند، آن آقا وظيفه‏اش اين است كه نمازش را ايستاده بخواند. اينها هيچ كدام جمع بين اضداد نمى‏شود، در حالى كه وجوب و حرمت ضدين است، اما چون در دو فرد است، در دو مكان است، جمع بين اضداد مانعى ندارد.
  17. ظاهرا ما قائل به تصويب بشويم مانعى ندارد و بعضى‏ها هم گفته‏اند مرحوم علامه كه گفته‏اند: ظنية الطريق لاينافى قطيعة الحكم، مرادشان همين است، يعنى اين آقاى مجتهد مى‏تواند اينجور بگويد: هذا ما ادى اليه ظنى وكل ماادّى اليه فهو حكم اللّه‏. امااگر از همين علامه بپرسند كه هذا حكم اللّه‏ واقعا؟ مى‏گويد نمى‏دانم. اما حكم وظيفه است، ممكن است يك مجتهد بگويد واجب است، يكى بگويد حرام است، يك مجتهد بگويد مستحب است، يكى بگويد مكروه است. چهار تا حكم اللّه‏ باشد، در چهار رساله، همه را هم بگويم حكم اللّه‏ است. وظيفه مقلد هم عمل كردن به حكم اللّه‏ است، در حاليكه جمع بين اضداد هم است، اما چون در چهار تا رساله براى چهار تا مقلد نسبت به خدا اينطور داده مى‏شود كه خدا مى‏گويد وظيفه تو اين است و اينجورى ديگر حمع بين اضداد نيست و طالب مجهول مطلق هم نيست، جمع بين اراده و كراهت هم نيست. از اين جهت بزرگان گفته‏اند اگركسى قائل به حكم ظاهرى باشد، در حاليكه قائل به حكم واقعى است، نمى‏شود بگوييم جمع بين اضداد است و نمى‏توانيم بگوييم اشكال دارد.
  18. و من خيال مى‏كنم سنى‏ها كه قائل به تصويبند، همين را مى‏خواهند بگويند، يعنى آنها گفته‏اند تصويب، شيعه گفته است حكم ظاهرى. و اين حكم ظاهرى تا زمان شيخ انصارى هم بوده است و الان ياد ندارم يك كسى از بزرگان ما از قدماء، ازمتاخرين، حتى مثل محققين، مثل علامه و شهيدين، اينها همه قائل به حكم ظاهرى هستند، مى‏گويند ما يك حكم واقعى و نفس الامرى داريم، بعدد آراء مجتهدين هم ما حكم داريم، اما نه حكم واقعى بلكه حكم وظيفه‏اى، حكم ظاهرى، يعنى وظيفه اين و مقلدين او است كه طبق فتواى خودش عمل كنند و من خيال مى‏كنم نزاع بين سنى و شيعه لفظى است. آنها اسم او را مى‏گذارند تصويب و شيعه‏ها اسم او را مى‏گذارند حكم ظاهرى.
  19. از زمان شيخ انصارى به بعد گفته‏اند اصلاً ما حكم ظاهرى كه راستى جعل باشد - جعل وجوب براى مقلدين - گفته‏اند ما اين را نداريم. پس چى داريم؟ اينكه ما يك حكم واقعى و نفس الامرى داريم و اين آقاى مجتهد اگر به آن واقع و نفس الامر رسيد، براى او منجز مى‏شود و اگر به آن واقع نرسيد، به هيچ چيز نرسيده است، لذا معذور است. به قول مرحوم آخوند مى‏فرمايند ان طابق الواقع فتنجز و الا فمعذورٌ و اينكه حالا معذور است، يك حكم براى او جعل نشده است. لذا مى‏گويند آنكه به واقع رسيده است دو ثواب دارد؛ «للمصيب اجران و للمخطى اجر واحدٌ. اجر واحد براى تفحص او است، اما پاداش حكم به او نمى‏دهند، چون حكمى در كار نيست.
  20. اين حرف از زمان شيخ انصارى به اين طرف پيدا شده و معلوم است كه بسيار حرف خوبى است. و اينكه ما اصلاً احكام ظاهرى نداريم. و آنكه داريم حكم واقعى و نفس الامرى است و اينكه مجتهد يا به او مى‏رسد، كه اگر به او رسيد، حكم واقعى براى او منجز مى‏شود و اگر به او نرسيد، حكم واقعى به حال خود باقى است و اين آقا معذور است كه اسم او را مى‏گذارند طريقيت، يعنى اين فتاوا طريق الى الواقع است، چنانچه روايات ما طريق الى الواقع است و امارات همه طريق الى الواقع است. در اين طريق گاهى انسان به مطلوب مى‏رسد، گاهى به مطلوب نمى‏رسد؛ اگر به مطلوب رسيد، كه رسيد و الا معذور است. مثل اينكه تسبيحات اربعه را يك مرتبه آورده، در حالى كه تسبيحات اربعه سه مرتبه واجب بوده. نه اينكه اين نماز را درست آورده باشد، بلكه نماز را ناقص آورده است، امادر اين نماز ناقص معذور است. كه باب اجزاء همين است كه ان‏شاءاللّه‏ فردا صحبت مى‏كنيم، آيا مجزى است يا نه؟ در حالى كه ناقص آورده، آيا ناقص كافى از تام است؟ مى‏گوييم نه، اما همين نقصان مطلوب است، يعنى به او نمى‏گويند چرا نماز با سه مرتبه تسبيح نياوردى. اين هم حرف آخر راجع به تخطئه بود.
  21. بينى و بين اللّه‏ بايد بگوييم ما مخطئه هستيم و معناى تخطئه هم اين است كه يك حكم واقعى و نفس الامرى بيشتر نداريم؛ اگر مجتهد به او رسيد، منجز مى‏شود و اگر مجتهد به او نرسيد، مجتهد و مقلدين معذورند و پاداش هم دارد و پاداشش انقيادى است، نه مطابق باواقع. آنها كه قائل به حكم ظاهرى هستند، مى‏گويند انقيادى نيست، بلكه واقع و نفس الامرى است.
  22. مرحوم شيخ «رضوان اللّه‏ تعالى عليه» در جمع بين حكم واقعى و ظاهرى يك چيزى در كلماتشان دارند، كه اين را هم مرحوم آخوند دركفايه دارندو آن مصلحت سلوكيه است،كه مرحوم آخوند اسم او را مى‏گذارند تطرق طريق. [1]مصلحت سلوكيه و تطرق طريق معنايش اين است كه آقاى مجتهد علاوه بر اينكه دنبال واقع است، به او مى‏گويند اين راه را برو، خود اين پيمودن راه، مصلحت تامه ملزمه دارد. اسم اين را بگذاريم حكم ظاهرى، طورى نيست، يعنى مصلحت تامه ملزمه روى اجتهاد      ، روى عمل كردن به روايات و اصول است، كارى نداريم كه به واقع برسد، يا نرسد، اين مصلحت دارد، مى‏شود حكم اللّه‏ واقعى و نفس الامرى. برمى گردد به اينكه ما دو تاواقعى و نفس الامرى راجع به نماز جمعه مثلاً داريم: يكى مصحلت تامه روى بجا آوردن نماز يا بجا نياوردن نماز است، كه اگر مصلحت تامه داشته باشد، واجب مى‏شود و اگر مصلحت تامه نداشته باشد، مستحب مى‏شود. اگر مفسده داشته باشد، حرام مى‏شود. اين يك حكم. يك حكم واقعى هم داريم به اينكه وظيفه ما اين است كه راه اجتهاد       را برويم و اين راه مصلحت تامه ملزمه دارد، چنانچه عمل كردن مقلد مصلحت تامه ملزمه دارد.
  23. اگر كسى قائل به حكم ظاهرى بشود به اين معناكه شيخ بزرگوار گفته‏اند، اين هم خوب است. ظاهرا اينجا چيزى نداريم. مباحثه بعد ببينيم چه بايد بگوييم.
  24. وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.
  25. اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:293
  26. متن درس:
     
  27. اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  28. مسئله آخر در باب اجتهاد       اين است كه اگر اجتهاد       اول از بين رفت، براى مجتهد تغيير فتوا پيدا شد، آيا اجتهاد       اول حجت  است يا اجتهاد       دوم حجت  است يا هر دو حجت  است؟ اگر گفتيد فتواى اول حجت  نيست، اعمال گذشته را بايد چه كند؟ آيا مجزى است يا نه؟
  29. مثل اينكه مسلم است، پيش اصحاب كه فتواى اول ديگر حجت  نيست. مثل اينكه فتواى او اين بوده كه تسبيحات اربعه يك مرتبه واجب است، حال تغيير فتوا داده و يقين پيدا كرده كه سه مرتبه واجب است. الآن ديگر حجت  نيست تا ما بگوييم معارض با حجت  دوم است، يعنى حجت  دوم آمد و آن حجت  اول را سالبه به انتفاء موضوع كرد. لذا مثل اينكه پيش اصحاب مسلم شده كه روى آن فتواى اول نبايد حساب كنيم. گر چه از نظر دقت عقلى مثل اين است كه دو نفر، دو فتوا داشته باشند، اين فتواى آن را حجت  نمى‏داند و آن فتواى اين را حجت  نمى‏داند و اما بالاخره دو تا حجت  است، با هم تعارض دارد. اينجا ممكن است اين را بگويد كه دو تا حجت  طولى است و نمى‏جنگد با هم و هر چه شما راجع به فردين گفتيد، راجع به فرد واحد هم در طول زمان بگوييد. اما بالاخره اين يك دقت عقلى است كه عرفيت ندارد. يعنى عرف وقتى كه حجت  دوم آمد، حجت  اول را كالعدم حساب مى‏كند. پيش خود اين هم، كالعدم است گر چه احتمال مى‏دهد كه اولى درست باشد. وقتى كالعدم شد خواه ناخواه اين يك حجت  دارد نه دو حجت ؛ اگر مطابق با واقع شد اين منجز است و اگر مخالف با واقع هم باشد اين عذر است و اما روى قبلى بخواهيم معارضه بيندازيم بااين حجت  بالفعل، على الظاهر عرفيت ندارد. همچنين الق احتمال الخلاف، يعنى حجت  آن است، كه عرف مى‏گويد احتمال الخلاف را اهميت نده. عرف صدق العادل را حجت  مى‏داند، مثل اينكه خبر واحد را حجت  مى‏داند و احتمال خلاف او را الغاء مى‏داند، الق احتمال الخلاف يعنى انّه يقين، تو يقين دارى. كه سابقا مى‏گفتيم نگو تو يقين دارى، بلكه تو حجت  دارى. وقتى چنين باشد مى‏دهيم دست عرف و عرف وقتى كه فتواى اول از بين برود نمى‏گويد تو حجت  دارى، اما راجع به دومى مى‏گويد تو حجت  دارى.
  30. حرفى كه هست راجع به اعمال سابق است، مثل اينكه با عقد معاطاتى عقدى خوانده است. حالا فتواى او اين شده كه صيغه عربى مى‏خواهد. آيا زنى كه گرفته است آيا در جعاله او است يا نه؟ يا گوسفندى كه كشته است، يكى از شرائط را با فتواى قبلى نداشته است، مثلاً قبلاً مى‏گفته است كه ذبح با آهن لازم نيست باشد، اماالآن مى‏گويد بايد با آهن باشد؛ گوسفندى هم كه روى شرائط قبلى ذبح كرده، يك مقدارش باقى است. آيا مى‏تواند آن را بخورد يا نه؟ آن اعمال سابق را چه بايد كرد؟ آيا آن اعمال سابق به حال خود باقى است يا نه؟
  31. مشهور در ميان فقهاء كه مرحوم شيخ انصارى در باب اجتهاد       و تقليد ادعاى اجماع كرده‏اند از محقق كركى هم ادعاى اجماع را نقل كرده‏اند و ظاهرا هم اجماع هست به اينكه گفته‏اند اجزاء؛ گفته‏اند اعمال سابق همه ممضى است. كه اسم او را مى‏گذارند احكام ظاهرى مجزى از احكام واقعى است. كه اگر اجزاء را در باب امارات و اصول نگوييم، اما در باب اجتهاد       و تقليد بايد اجزاء را بگوييم. در باب اجتهاد       و تقليد حتما بايد اجزاء را بگوييم و اين زياد اتفاق مى‏افتد و گفته‏اند اين از يك مجتهد تقليد مى‏كرده است كه عقد معاطاتى را جايز مى‏دانسته است، حالا آن مرده است. بعد از مجتهدى تقليد مى‏كند كه عقد معاطاتى را جايز نمى‏داند، بلكه مى‏گويد بايد صيغه خوانده شود. گفته‏اند آن عقد قبلى صحيح است، يعنى سابق را روى او حساب نكن، از حالا به بعد معاطاة نه بلكه بيع بالصيغه، از حالا به بعد سه تا تسبيحه. كه گفته‏اند اگر هم ما اجزاء را در باب احكام ظاهريه و در باب امارات در باب اصول نگوييم - كه خود شيخ انصارى قائل به اجزاء نيستند در باب احكام ظاهريه - اما در باب اجتهاد       و تقليد ادعاى اجماع مى‏كنند و روى او فتواى هم مى‏دهند، مى‏گويند اجزاء احكام گذشته. حالا آن احكام گذشته تبدل راى باشد، يا تبدل مقلَد باشد، فرقى نمى‏كند. گذشته‏ها همه حكم ظاهرى مكفى از حكم واقعى است و ازحالا به بعد بايد حجت  دوم متّبع باشد.
  32. ما در باب اجزاء كه ان‏شاءاللّه‏ مى‏رسيم، قائليم كه مطلقا اجزاء است؛ ما در احكام ظاهريه، چه امارات و چه اصول قائل به اجزاء هستيم، ما در وسعه هستيم و شيخ انصارى است كه در وسعه نيست، چون قائل به اجزاء نيست. لذا اگر كسى مطلقا قائل به اجزاء باشد، اينجا را هم مى‏گويد اجزاء و اگر هم قائل به اجزاء نباشد - مثل شيخ انصارى - خواه ناخواه اينجا را بايد تمسك كند به اجماع و دليل ديگرى نداريم. يعنى قاعده اقتضا مى‏كند كه اعمال سابق باطل باشد و چون اعمال سابق باطل است يا اعاده يا قضاء. پس اجماع اين است كه مى‏گويد اعمال سابق اعاده ندارد، قضاء هم ندارد.
  33. بعضى‏ها تمسك كرده‏اند به قاعده حرج، كه مرحوم آخوند در كفايه اين را نقل مى‏فرمايند كه قاعده حرج به ما مى‏گويد اعمال سابق بايد مجزى باشد و سه چهار تا مثال مى‏زنند، مثل اينكه زن گرفته است، الآن سه چهار تا بچه دارد. حالا مجتهد او مرده است، بخواهد بگويد عقد زنم باطل و زندگى‏ام نارسا است، اين عسر و حرج مى‏شود براى اين، لذا عُسر و حرج به ما مى‏گويد بگو اجزاء. در باب اصول و امارات گفته‏اند براى مجتهد عسر و حرجى لازم نمى‏آيد، اما در باب تقليد اگر بخواهيم بگوييم مجزى نيست، لازم مى‏آيد عسر و حرج، كه در دين نيست، پس بنابراين بگو اجزاء است.
  34. اين حرف از نظر صغرى وكبرى هر دو ناتمام است؛ ازنظر صغرى اينكه بگوييم عسر و حرج است، ظاهرا عسر و حرجى نيست، براى اينكه خيلى كم پيدا مى‏شود كه مقلّد اول يك فتوايى داشته باشد و مقلّد دوم ضد او باشد و اين را به حرج بيندازد.
  35. حالا اگر هم عسر و حرج باشد، مى‏شود رافع تكليف شخص، چرا نوعى باشد؟ شما مى‏خواهيد نوعى درست كنيد و بگوييد چون عسرو حرج است، در باب اجتهاد       و تقليد اجزاء است. قانون حرج، قانون شخصى است، «ما جعل عليكم فى الدين من حرج» يعنى اگر شما نمى‏توانيد ايستاده نماز بخوانيد، نشسته نماز بخوانيد، اگر نمى‏توانى وضوء بگيرى تيمم بكن، اما اينكه تو چون نمى‏توانى ايستاده نماز بخوانى، پس همه خانواده نشسته نماز بخوانند، اين را كه قاعده حرج به ما نمى‏گويد. لذا مى‏گويند قاعده حرج، قاعده ضرر، اين عناوين ثانويه همه شخصى است، نه نوعى. بلكه گاهى قاعده حرج حكمت و علت مى‏شود براى اينكه شارع مقدس حكم كلى بكند و اين غير از بحث ما است. مثلاً دماء و جروح اينجورى است. الآن فتوا در رساله اين است كه اگر كسى زخمى دارد و روى زخم بسته است و دواى نجس روى اين زخم است، مى‏گويند اگر سخت است كه اين را بشويد، لازم نيست كه او را بشويد و با همين دواء مى‏تواند نماز بخواند تا خوب بشود. آن وقت اين را براى كسى كه حرج باشد گفته‏اند، براى كسى هم كه حرج نباشد گفته‏اند. پس در اينجا حرج نوعى رافع تكليف نوعى است. آنجا دليل داريم، يعنى روايت  فرموده است كه اگر يك زخمى باشد كه براى اغلب مردم حرجى باشد، براى آن كسى هم كه حرجى نيست، معفو است؛ اين را روايت  داريم، لذااسم او اين است كه علت حكم، حرج نوعى شده است، چون براى اغلب مردم حرج است كه مرتب خودشان را تطهير كنند، براين آقا هم كه حرج نيست، گفته‏اند براى تو هم رافع تكليف است. لذا خيلى به درد ما نمى‏خورد. آنجا بدرد ما مى‏خورد كه ما بگوييم كه قاعده حرج نوعى، رافع تكليف نوعى است ولو دليل خاصى نداشته باشيم و اينجور نيست. از اين جهت در ميان فقهاء مشهور شده كه عناوين ثانويه همه مربوط به شخص است، نه مربوط به نوع. ازاين جهت ما بخواهيم ما نحن فيه را از باب حرج بياييم جلو، صغراى او ناتمام است، كبراى او هم ناتمام است. صغراى او ناتمام است، براى اينكه ما نمى‏توانيم بگوييم اگر اجتهاد       اول از بين رفت اجتهاد       دوم جلو آمد و اختلاف هست حرجى در كار است بلكه حرجى در كار نيست. يك عمر بزرگان با احتياط رفتند جلو وهيچ حرجى هم در كار نبود كبراى قضيه هم ناتمام است يعنى ولو حرج باشد، كبراى قضيه ناتمام است براى اينكه قاعده حرج مربوط به شخص است، نه مربوط به نوع و ما داريم مسئله نوعى مى‏كنيم.
  36. فتلخص مما ذكرنا به اينكه اگر اجتهاد       اول از بين رفت، اجتهاد       دوم جلو آمد، اجتهاد       اول حجت  نيست. اين مسلم است، يا بخاطر اينكه اصلاً حجت  بر او صادق نيست و سالبه به انتفاء موضوع است و چيزى نيست تا بگوييم حجت ، يا بخاطر اين است كه عرف تعارض نمى‏بيند، يا بخاطر اينكه عرف آنجاها صدق العادل را جارى نمى‏تواند. على كل حال اجتهاد       اول هيچ.
  37. مطلب دوم اينكه اعمال را و آثارى كه بار بر اجتهاد       اول است، اگر شما قائل به اجزاء باشيد، قاعده اقتضا مى‏كند اجزاء را، قاعده اقتضا مى‏كند كه اعمال سابق درست باشد و اعمال بعد را طبق حجت  دوم انجام دهد - كه ما قائل به اجزاء هستيم - اگر قائل به اجزاء نباشيد - چنانچه مشهور قائل نيستند - دليل عمده، همان اجماع شيخ انصارى است در باب اجتهاد       و تقليد، كه اجماع داريم در باب اجتهاد       و تقليد براى اجزاء.
  38. اگر حرف ما نباشد، ما خيال مى‏كنيم اجماع گرفته شده از همين اجزاء است، چون استاد بزرگوار ما مرحوم آية اللّه‏ بروجردى قائل بودند كه قدماء در باب اجزاء مجزى مى‏دانستند، خلافا لمتاخرين كه مى‏گويند اجزاء نه و حكم ظاهرى مجزى از حكم واقعى نيست، آقاى بروجردى مى‏گفتند قدماء قائل به اجزاء بوده‏اند، هم در باب امارات، هم در باب اصول، هم در باب اجتهاد       و تقليد اگر حرف آقاى بروجردى درست باشد كه درست است، لا اقل احتمال هست، ديگر اجماع شيخ انصارى هم خيلى بدرد نمى‏خورد، چون اجماع مى‏شود محتمل المدركيه، يا مقطوع المدركيه و آن اجزاء بايد بيايد جلو على كل حال آن احكام سابق بار است بر آن اجتهاد      ى كه مضمحل شده و بايد بر طبق اجتهاد       دوم عمل شود.
  39. يك حرف ديگر هم هست كه آقايان نفرموده‏اند و آن اين است كه بگوييم عرف قائل به اجزاء است، نه اجماع. دليل براى اين اجماع بياوريم بگوييم بناى عقلاء. خبر واحد را شما از سيره و از راه بناى عقلاء درست مى‏كنيد، مى‏گوييد سيره هست برعمل به خبر واحد، ردعى نشده و عدم ردع دليل بر امضاء است. اينجا هم اينجور بگوييم كه سيره هست در باب اجتهاد       و تقليد بر اجزا و ردعى نشده و اين عدم ردع دليل بر امضاء است؛ بناى عقلاء اين است كه اگر با تبدّل راى بخواهند احكام را هم زير ورو كنند، آن احكامى كه بار بر تقليد اول است مجزى است، آن احكامى هم كه بار بر تقليد دوم است، آن هم مجزى است.
  40. لذا اين اشتباهى كه شده، كه بعضى‏ها تفصيل داده‏اند كه اگر آن حجت  اول يك چيزهايى باقى مانده دارد بايد بر طبق حجت  دوم عمل بشود، اما اگر چيز باقى مانده ندارد، حجت  اول آثار بار بر آن است، اين على الظاهر قياسش مع الفارق است؛ قياس تكوين به تشريع است و اين قياس جايز نيست. اما بالاخره بحث ما را خرابش نمى‏كند. حالا ممكن است كسى اينجور بگويد كه اجزاء مطلقا، الااينكه مثل گوسفند باقى باشد، آن باقى را بر طبق حجت  دوم بايد عمل بكنيم. من خيال مى‏كنم اگر شما بفرماييد اجتهاد       اول از بين رفته است، اما آثارش بار است و دليلمان عرف است، بناى عقلاء است و بناى عقلاء اينجور نيست كه آثار اول را بار نكند و قائل به اعاده و قضاء بشود، پس اجماع شيخ انصارى و محقق كركى هم از آن اجزاء پيدا شده كه ولو ما قائل به اجزاء نباشيم در باب ظواهر، در اصول، اما قائل به اجزاء هستيم و دليلمان هم حرف در باب اجتهاد       و تقليد است. بحث فردا درباره تقليد است ان‏شاءاللّه‏ فردا.
  41. وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.

 

 

 

@Aseman_Mag

ما را دنبال کنید