https://hosein128.ir- پایگاه شخصی
https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لالله رب العالمین
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى..
اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس: 281 تاريخ درس: ۱۳۷۶/۱۲/۹
موضوع درس:
بسم الله الرحمن الرحیم
متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- بحث بعدمان، بحث اجتهاد و تقليد است، كه بحثى است بسيار ارزنده و بايد رسيدگى كامل درباره او داشته باشيم. اجتهاد كه از نظر لغت به معناى تحمل مشتقت است،از نظر اصطلاح براى او تعريفهايى شده است. مشهور در ميان بزرگان گفتهاند استفراغ الوسع لتحصيل المظنة لاحكام الشرعية. كه اين تعريف را از علامه «رضوان اللّه تعالى عليه» و از حاجبى گرفتهاند. استفراغ الوسع لاستنباط الفروع من الاصول. بعد از علامه و حاجبى آنكه الآن مشهور است در ميان كتابها، گفتهاند ملكة يُقتدر بها على استنباط الاحكام الفرعيه من الاصول؛يك ملكهاى است كه بواسطه آن ملكه مىتواند استنباط بكند حكم شرعى را از اصول، مثل كتاب و سنت و عقل و اجماع. بعضى هم گفتهاند اجتهاد هو الاستنباط. خيلى مختصر گفتهاند و ما بقى كه استنباط از چى، آنها را حسب ما يعلم جائز و امثال اين تعريفها شده است.
- مرحوم آخوند در كفايه - همانطور كه در همه جا رسم اوست - مىفرمايند اين تعريفها لفظى است و خيلى احتياج نداريم كه درست است يا نه، جامع افراد است يا مانع اغيار است يا نه و اينها براى تعليم و تعلم و تقريب به ذهن است. به عبارت ديگر اين تعريفها نظير لفظى است كه تبديل مىكند لفظى را به لفظى ديگر براى تقريب به ذهن، اينجا هم همين طور است. لذا همه تعريفها درست است. اين هم حرف مرحوم آخوند كه هم ملكه را مىآورند و هم حرف علامه را مىآورند و يك تصالحى درست مىكنند و مىفرمايند همه اينها درست است.
- اصل حرف مرحوم آخوند درست است، ما هم مىدانيم اينكه ما بنشينيم و بگوييم جامع افراد است يانه، مانع اغيار است يا نه؟ خيلى احتياج به اين تعريفها و به اين نقص و ابرامها نداريم. اما دو سه مسئله اينجا هست كه مرحوم آخوند بايد اينجا صاف كرده باشند و آن اين است كه اين استفراغ وسع كار مجتهد است، نه عمومات استنباطيه. مجتهد قوه اجتهاد دارد، بواسطه آن قوه اجتهاد مىرود در فقه و از كتاب و سنت و عقل و اجماع كار مىكند و آن استنباط الاحكام لتحصيل المظنة لتحصيل احكام فرعى، يعنى اين استفراغ وسع او، اين گردش در كتابهاى فقهى و ادله براى او چيزى درست مىكند وآن اينكه حكم فرعى را از يك حكم اصلى بيرون مىآورد. اين كار مجتهد است، نه آن قوه. اجتهاد به معناى مصدرى هم همين است. اجتهد، يجتهد، اجتهاد ا. اين مصدر است، مصدر جعلى و اسم مصدر كه نيست. بايد بگوييم روى همين فعل بايد عمل كنيم، نه اسم مصدر و اگر بخواهيم فعل معنا كنيم، حرف علامه و حرف حاجبى درست است، براى اينكه اجتهاد هو الاستنباط، هو الاستفراغ الوسع، در چى؟ در فقه. براى تحصيل حكم شرعى نمىداند يك مرتبه بايد تسبيح بخواند يا سه مرتبه. مىخواهد در رسالهاش بنويسد، مىرود در روايات اهل بيت عليهمالسلام كوشش مىكند، به اندازه قدرتش كار مىكند. آن وقت از روايات اهل بيت در مىآورد كه تسبيحات اربعه يك مرتبه واجب است. اين مىشود حرف علامه و حرف حاجبى كه استفراغ الوسع لتحصيل الحكم الفرعى من الاصول.
- اما اگر ملكه گفتيم كه مشهور اين است كه الاجتهاد هو الملكه، ملكة يُقتدر بها على تحصيل حكم فرعى من الاصول. اگر اين معنا را كرديم، يك اشكال او اين است كه با لفظ اجتهاد جور نمىآيد، الا اينكه اجتهاد را اسم مصدر بگيريد و بگوييد اجتهاد يعنى قوه و اين خلاف واقع است و قوه، اجتهاد نيست بلكه اجتهاد اين نشأ از آن قوه. لذا اينكه بگوييد الاجتهاد هو الملكه اين درست نيست، الا اينكه اجتهاد را اسم مصدر بگيريد، مصدر جعل بگيريد و اين هم خيلى كار مشكلى است. آن حالتى كه براى انسان است، آن اجتهاد و استنباط نيست، بلكه اجتهاد و استنباط از او پيدا مىشود. اين اواخرىها كه مثل مرحوم شيخ و ديگران از كسانى كه كتاب اجتهاد وتقليد نوشتهاند، من جمله از حرفهاى مرحوم آخوند پيدا مىشود كه گفتهاند اجتهاد هو الملكه. كدام اجتهاد ؟ اجتهاد فعلى با اسم مصدر بگيريم. مثلاً اينجور خوب است كه بگوييم: المجتهد له ملكة يقتدر بها على استنباط الاحكام الشرعية من الادلة الاولية. اين تعريف درست درمىآيد، اما اگر اجتهاد مجتهد را بخواهيم بگوييم، اگر هم مصدر جعلى او را بگوييم، بازهم خوب است، اما اگر فعل او را بخواهيم بگوييم، قوه نيست. اگر تعريف ملكه را بخواهيد بكنيد، بايد لفظ مجتهد را بياوريد تا درست بشود. اگر تعريف كار مجتهد را مىخواهيد بكنيد، حرف علامه و حرف حاجبى خيلى خوب است و اين تعريف فعل مجتهد مىشود و ما الآن كه مىخواهيم بحث بكنيم، نمىخواهيم بگوييم فعل مجتهد چيست؟ بلكه آنكه فعل مجتهد را حجت مىكند چيست، يعنى آن حالت و ملكه، كه آن حالت قدرت دارد، كه به واسطه آن حالت، استفراغ وسع و استنباط بكند. اين حرف اول.
- حرف دوم اين است كه اين اجتهاد كه همان ملكه مىباشد، همان كارى كه از ملكه سرچشمه مىگيرد، اين اجتهاد براى تشخيص مجتهد حجت است و اين صرورت است. به عبارت ديگر كسى چيزى را بفهمد، اگر به او بگويند نفهم، نمىشود؛ محال است و اينكه اخبارى مىگويد اجتهاد نه براى خود مجتهد و نه براى ديگران - حجت نيست، بايد يك جور ديگر معنا كنيم تا يك سر و صورتى پيدا كند. البته اخباريهايى كه روى حرف آنها حساب مىشود، مثل صاحب حدائق، مثل شيخ صدوق و مثل مرحوم كلينى. اگر بگويند اجتهاد حجت نيست، خوداين گفته اجتهاد است و خود اين هم نبايد حجت باشد چون در مقام رد اصولى است. او مىگويد اجتهاد حجة او مىگويد اجتهاد ليس بحجة . اين اجتهاد ليس بحجة اول كارى كه مىكند قول خودش را مىزند، يعنى يلزم من وجوده العدم و نمىشود كه انسان اين حرف را بزند كه قول تو حجت نيست و اما قول من حجت است. پس بايد يك حرف غير از اين مرادشان باشد و آن همان است كه مرحوم آخوند دركفايه در باب قطع گفتهاند كه مراد اينها اين است كه فقه ما محتاج به كتاب و روايات اهل بيت عليهمالسلام است اما آدم انسان بخواهد فلسفه را بياورد در فقه و طبق آن دقائق فلسفيه فتوا بدهد و حكم بكند، اين ليس بحجة .
- اين حرف خوبى است به اين معنا كه هر علمى براى خودش اصطلاحى دارد، هر علمى براى خودش يك روشى و يك منشى دارد و فقه ماروش و منش او فلسفه نيست، بلكه روش و منش او روايات و قرآن و فهم عرفى است. همانطور كه اصطلاحات فلسفى را نمىشود در فقه آورد. از نظر فلسفه مثلاً نمىشود بپذيريم كه رنگ خون جسميت ندارد، يا بخار بول غير از بول است. فقهاء مىگويند پاك است، اما فلسفه نمىتواند اين را بپذيرد. لذا حرف اخبارىها همين مراد است و حرف خوبى است و آن اين است كه هر علمى براى خودش اصطلاح دارد، هر علمى براى خودش يك روش و منش و مبانى دارد. پس بنابراين اينكه اجتهاد براى خودش حجت است هيچ اشكال نيست و ضرورت است و الا يلزم من وجوده العدم، اين ضرورت عقل و عرف ماست كه حجت است و بالاخره ضرورت فلسفه ما. رواياتى هم داريم كه انشاءاللّه فردا صحبت مىكنم كه دلالت دارد به اينكه فقيه اجتهاد كند. امام صادق عليهالسلام به ابان مىفرمود دوست دارم مثل تو بنشيند فتوا بدهد براى مردم و نظير اين روايت زياد است.
- بحث ديگر هم اينكه براى خودش حجت است، آيا براى ديگران حجت است يا نه؟ بحث عقلى اين را هم بكنم تا فردا برسيم به روايات. آن هم يك امر فطرى ضرورى است و آن مراجعه جاهل به عالم است، مثل اينكه زن بى سوادى كه چشم او درد مىكند مىرود دكتر، تا اين اندازه مىفهمد كه بايد نزد دكتر متخصص چشم برود، رجوع جاهل به عالم. به قول قرآن مىفرمايد: «افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يُهدى فما لكم كيف تحكمون».ببين عقل و فطرت چه مىگويد، آنكه مىتواند هدايت كند جامعه بشريت را با علمش با اصولى كه خدا داده آيا آن مقدم است، يا كسى كه به قول زمخشرى در الموزج مىگويد عمر هفتاد و دو مرتبه گفته است لولا على لهلك عمر؟ كدام مقدم است؟ عامى نمىداند تسبيحات اربعه چند تا است؛ بايد تقليد كند از مرجع تقليد. لذا رجوع جاهل به عالم مىگويد اجتهاد مجتهد هم براى خودش حجت است و هم براى ديگران. در اين باره روايات باندازه تواتر داريم. انشاءاللّه فردا مىخوانيم.وصلى اللّه على محمد و آل محمد.
- اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس:282متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- ديروز عرض كردم كه اجتهاد يك ملكه است كه مجتهد به واسطه آن ملكه قدرت استنباط دارد، كه اين استنباط گاهى در فقه است، گاهى در فلسفه است و گاهى در علوم طبيعى و بحث ما در فقه است. مجتهد در اصطلاح فقهى به كسى مىگوييم كه قدرت داشته باشد براى استنباط احكام. اين اجتهاد ، يعنى اين كار مجتهد كه سرچشمه مىگيرد از آن ملكه، آيا حجت است يا نه؟ آيا براى ديگران حجت است يا نه؟
- گفتم هر دو مثبت است براى اينكه ضرورت عقل است. در فلسفه همين است، در علوم طبيعى هم همين است، در باب فقه هم همين است و همين طور كه در هر فن اگر مجتهد آن فن چيزى را بفهمد براى خودش و ديگران حجت است، در فن فقه هم اگر چيزى را بفهمد براى خودش و ديگران حجت است. بله يك حرف هست و آن اينكه شارع مقدس مىتواند جلوى مقدمات را بگيرد و بگويد از اين راه نرو؛ آن وقت مىتواند بگويد اجتهاد تو ليس بحجة . ما در القطع حجة لا تناله يد الجعل اثابتا و لا نفيا همين را مىگفتيم كه شارع مقدس مىتواند بگويد قطع تو حجت نيست، به اين معنا كه از اين راه نرود كه اگر از اين راه رفتى و به قطع رسيدى من قطع تو را قبول ندارم. همين طور كه در علوم غريبه اين كار را كرده است؛ مثل اظهار روح، خواب مغناطيسى رمل و استرلاب، حفر و امثال اينها در اسلام حجت نيست و اگرانسان از اين راهها يك استنباطى كرد ولو قطع پيدا شده باشد نه براى خودش و نه براى ديگران، هيچ كدام حجت نيست و شارع مىتواند بگويد اگر از اين راه رفتى حجت نيست، مثلاً بگويد اگر از راه فلسفه بجايى رسيدى من قبول ندارم و اما اينكه جاهل بايد به عالم رجوع كند، مسلم است عالم آنچه مىداند براى خودش حجت است.
- و اما در خصوص فقه ما علاوه بر اين ضرورتى كه هست، رواياتى هم هست كه آن روايات به ما مىگويد قول مجتهد هم براى خودش و هم براى ديگران حجت است. اين روايات زياد است. اگر جلد 18 وسائل، ابواب صفات قاضى را مطالعه كنيد شايد بتوانيد بيش از صد روايت در اين باب پيدا كنيد، كه به ما مىگويد قول مجتهد حجت است براى خودش و حجت است براى ديگران كه من بعضى از آن روايات را آوردهام كه از باب نمونه مىخوانم.
- يكى صحيحه هشام بن سالم است؛ روايت 51 از باب 6 از ابوب صفات قاضى: در صحيحه اينجور آمده: «انّما علينا ان نلقى اليكم الاصول و عليكم ان تفرّعوا»؛ما اصول را مىگوييم، شما بايد فروع را از اصول درآوريد. معناى اجتهاد در فقه اين است: استفراغ الوسع لتحصيل الفروع من الاصول. همين جمله را امام صادق عليهالسلامفرمودهاند.
- روايت دوم صحيحه ابن نصر بزنطى است. اين روايت 52 از همان باب است. «علينا القاء الاصول و عليكم التفريع». اين روايت مال حضرت رضا عليهالسلام است كه مضمون يك چيز است با آن روايت قبلى، يعنى ما روايت مىگوييم تو فروعى را مترتب بر او بكن، فروعى را از او دربياور.
- روايت 1 مقبوله عمر بن حنظله است كه سابقا دربارهاش خيلى حرف زديم. اين روايت را مرحوم صاحب وسائل دو جانقل كردهاند. آنكه ما مىخواهيم بخوانيم، روايت 1 از باب 11 از ابواب صفات قاضى، جلد 18 وسائل است. بعد از آنكه از امامصادق عليهالسلام سؤال كردند يابن رسول اللّه ما مىتوانيم به طاغوت مراجعه كنيم يا نه؟ فرمود نمىشود چه در قضاوت و چه در دعوى گفت پس حالا كه به طاغوت نمىتوانم مراجعه كنم، به كى مراجعه كنم؟ حضرت فرمودند: «ينظران الى من كان منكم (كسى كه از شما باشد) ممّن قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا»؛ روايت ما را نقل مىكند و در آن روايت نظر داشته باشد و در اين روايت عرفان داشته باشد، يعنى نظر در روايات ما بكند و از روايات ما حكم ما را بيرون بكشد. «فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما»؛ بايد شيعه راضى باشد به حكم اين. چرا؟ براى اينكه من اين را حاكم قرار دادم، لانّه حجت عليكم و انا حجة اللّه. اين هم روايت سوم.
- غالب روايات باب 4 از همين ابواب صفات قاضى مىگويد:«من افتى بغير علم و لا هدى من اللّه لعنه ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب و لحقه و وزر من عمل بفتياه».اين جا مفروغ گرفته كه فتواى با علم اشكال ندارد، آنكه اشكال دارد فتواى بدون علم است؛ كسى كه مجتهد نباشد و فتوا بدهد، كسى كه مبانى دست او نباشد و فتوا بدهد. «من افتى الناس بغير علم فليتبوء مقعده من النار» نظير تفسير قرآن به راى كه در همين روايت ها آمده من فسّرالقرآن برأيه فليبتوء مقعده من النار. اين را توجه داشته باشيد كه همه اينها ارشاد است و شايد همان مقبوله هم ارشاد باشد. اما ما بقى همهاش ارشاد است به يك ضرورت كه آن حكم عقل است.
- روايت ديگر را مرحوم طبرسى در احتجاج، از امام عسگرى عليهالسلامنقل مىكند مرحوم صاحب وسائل اين روايت را در باب 10 از همان ابواب صفات قاضى، روايت 20 نقل مىكند. «فاما من كان من الفقهاء، صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا لهواه، مطيعا لامر مولاه، فللعوام ان يقلدوه».روايت از نظر دلالت خيلى بالاست؛ هم فقيه دارد هم عوام دارد، هم تقليد دارد، هم از نظر فقهى خوب است و هم از نظر عرفانى. لذا نزد مرحوم سيد مسلم است كه اين روايت صحيح السند است و روى آن فتوا مىدهند. مرحوم حضرت امام هم در حالى كه تفسير امام حسن عسگرى را قبول نداشتند يعنى مىگفتند اثبات نشده كه اين تفسير مال او باشد، اما درمضون اين روايت فتوى مىدهند. مرحوم سيد در عروه مىفرمايند تقليد كردن از مجتهد جامع الشرايط جائز است، لقوله عليهالسلام «و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا لهواه، مطيعا لامرمولاه». حضرت امام قدسسرهدرباره اين كه اگر كسى مكب على الدنيا باشد آيا مىشود از او تقليد كرد يا نه، مىگويند نه و تمسك مىكنند به اين روايت و مىفرمايند: فامّا من كان من الفقهاء صائنا لنفسه يعنى تقوى، و حافظا لدينه را مىگفتند مثل اميرالمؤمنين عليهالسلام كه مىفرمايد اگردنيا يك طرف، دين يك طرف، مسلّم من دين را مىگيرم و دنيا را رها مىكنم؛ «واللّه لو اعطيتم اقاليم السبعه و ما تحت افلاكها على ان اعصى فى نملة اسلبها جلب شعرة ما فعل، بگويند يك گناه بكن، عالم هستى مال تو، آن گناه اينكه پوست جوى از دهان مورچه بگيرى، نمىكنم. حافظا لدينه را مىفرمودند يعنى اين آن ملكه. مخالفا لهواه، مطيعا لامر مولاه را مىگفتند همين است كه مكب على الدنيا نباشد. صددرصد مخالف لهواه، مطيعا لامر مولى للعوام ان يقلدوه. مرادم اين است كه ايشان در تحرير مىفرماينداگر كسى مكب على الدنيا باشد، از اين تقليد نمىشود كرد براى اين روايت . مرحوم شيخ انصارى هم در اجتهاد و تقليد ديدهام تمسك به اين روايت مىكنند، بدون اينكه اشاره بكنند كه ضعف سند دارد. يادم است كه صاحب جواهر هم تمسك به روايت مىكنند، بدون اينكه اشاره به ضعف سند بكنند و اينها يك تاييد حسابى است از مثل شيخ و صاحب جواهر و صاحب عروه و حضرت امام اين هم اين روايت .
- روايت 9 ازباب 11: همان حديث مشهور است كه مىفرمايد. «و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا فانهم حجت ى عليكم و انا حجة اللّه»؛اگر يك حادثهاى جلو آمد كه حكم او را نمىدانيد بايد روات احاديث ما حكم او را به شما بگويد. در خود فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا خوابيده است كه مجتهد جامع الشرائط مراد است و مراد از رواة احاديثنا آنها هستند، كه مىفهمند معناى روايت را. به نقل احاديث ائمه عليهمالسلام كه نمىشود به او مراجعه كرد. يك اخبارى صد هزار روايت بداند، اين اسمش رواة احاديث نيست، رواة احاديث يعنى آن كسانيكه احاديث را نقل مىكنند و بتوانند معنا كنند، كه بشود مجتهد جامع الشرائط.
- اگر هم اين حرف من را نپسنديد، مقبوله عمر بن حنظله همين را مىگويد، براى اين كه روايت عمربن حنظله اين بود كه «ينظران من كان منكم قد روى احاديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا». خود اين مىگويد رواة احاديث، يعنى آن كه نظر فى حلالنا وحرامنا و عرف احكامنا و چرااين را رواة احاديث مىگويند؟ اين تعيير به عامه است، كه فقه آنها مىگردد روى قياس و استحسان و روى احاديثنا نيستند، بخلاف شيعه كه روى احاديثنا است، يعنى به شيعهاى كه فقه او مىگردد روى روايات ما، نه سنى كه فقه او مىگردد روى قياس و استحسان. همانطور كه قول من حجت بر شماست، چون حجت اللّه هستم، قول اين هم حجت است براى همه، چون حجت اللّه است. اگر مراجعه كنيد در ابوب صفات قاضى خيلى روايات پيدا مىكنيد بر اينكه قول مجتهد جامع الشرائط حجت است، هم براى خودش و هم براى ديگران.
- فصل دوم اين است كه آيا قول متجزى حجت است يا نه؟ متجزى دو قسم است: يك قسمت اينكه در ابوابى راستى اين قوه و ملكه دارد. يك قسمت اينكه اينجورها نيست، اما يك طلبه فاضل با ذوق و استعداد مىتواند بعضى از مسائل را تحويل بدهد. آيا به اين مىشود گفت ملكه دارد يا نه؟ بعضى گفتهاند متجزى محال است.
- من خيال مىكنم اينكه اينها هو كردهاند كه متجزى محال است از همين جا پيدا مىشود كه بعضى از طلبهها خوب مىتوانند زد و بند داشته باشند و جزوه بنويسند، اما ملكه ندارند. امااگر ملكه داشته باشد، حالا در كل نباشد، بلكه ملكه در بعض باشد، اينجا هم بگوييم قول او حجت است و هم رجوع جاهل به عالم است. وصلى اللّه على محمد و آل محمد.
- اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس: 283متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- بحث ديروز درباره متجزى بود، آن كه در بعضى از احكام مىتواند استنباط بكند.
- گفتم متجزى منقسم مىشود به اقسامى: يك قسمت آنكه ملكه ندارد، اما مىتواند در بعضى از احكام مثل ديگران اجتهاد كند، مثلاً يك طلبه فاضل با هوش و خارج خوانده است. اگر منظور اين باشد، مسلم قول او نه براى خودش و نه براى ديگران حجت نيست، چون اجتهاد بناء شد ملكه باشد. لا اقل اينكه شك داريم كه حجت است يا نه. اصل در اين زمينهها اقتضاء مىكند عدم حجيت را و مجتهد بخواهد اجتهاد ش براى خودش و ديگران حجت باشد، بايد يك دليل قاطعى داشته باشيم. ما با سيره ضرورى و با رواياتى كه ديروز خوانديم، گفتيم قول مجتهد براى خودش و براى ديگران حجيت دارد و همين مقدار كه شك كنيم كه قول اين حجت است براى خودش و ديگران، عدم حجيت جارى است و دراينجاها اصل عدم حجيت كار مىكند، الا ما اخرجه الدليل. اگرهم مىخواهيد بگوييد - به قول شيخ انصارى - حرمة عمل بالظن الا ما اخرجه الدليل، يا مرحوم آخوند حرمت را برداشتند، حجيت جاى اوگذاشتند باينكه الاقوى عدم حجية المظنة الا ما اخرجه الدليل. آن هم مانعى ندارد. اين يك قسم تجزى كه اجتهاد بكند بدون ملكه فايده ندارد.
- قسم دوم اينكه مجتهد متجزى قدرت دارد، اما نه در همه مسائل، در آن مسائلى كه اصول متفرقه دارد و روايات متعارض دارد و از مسائل مشكل فقه است، نمىتواند اجتهاد كند، اما در آن مسائل آسان و مسائلى كه در او حرف زياد زده شده است و اين تتبع كرده، اين اجتهاد دارد. مثلاً در باب معاملات چون مكاسب خوانده، قدرت اجتهاد دارد، اما در باب عبادات چون نخوانده است، قدرت ندارد. اگر راستى اينجور شد كه قدرت دارد در بعضى دون بعض، آيا قول او حجت است يا نه؟ اگر معتنابه باشد مثل اين مثالهايى كه زدم، معلوم است قولش حجت است، هم سيره عقلاء روى او هست و هم از روايات، مثل آن روايت اول و دوم كه حضرت رضا عليهالسلام به بزنطى مىگفتند، يا امام باقر به ابان مىگفتند، «علينا القاء الاصول و عليكم التفريع».كه اين حديث، اين را هم مىگيرد. اين هم يك قسم.
- اما قسم سوم: اينكه آن مرتيه ضعيف تجزى را دارد و معتنابه نيست. مىدانيد اين تجزى از صفر شروع مىشود، بسيط هم است، اما مقول به تشكيك است؛ مثل نورى مىماند كه مركب نيست بسيط است. اين ملكه فقاهت و سائر ملكات هم بسيط است و در حالى كه بسيط است از صفر شروع مىشود. حالا كه طلبه فاضل رسيده به آنجا كه در بعضى از مسائل به طور معتنابه نه، اما مىتوانداجتهاد بكند، اين قول را بخواهيم بگوييم حجت است، سيره روى او نيست و روايات هم معلوم نيست اينجا را بگيرد كه برما القاء اصول و بر شما تفريع باشد و لا اقل من الشك، اصالة عدم الحجية مىگويد قولش حجت نيست. اين راجع به تقليد و حجيت اقوال و امثال اينها.
- و اما راجع به كارهاى ديگر، مثل اينكه آيا متجزى مىتواند قاضى بشود يا نه؟ در قضاوت همين طور كه از روايات استفاده مىكنيد، بايد مجتهد مطلق باشد، براى اينكه مقبوله عمر بن حنظله كه خوانديم قدر متيقن او قضاوت است. حالا حكومت را هم بگيرد يا نه - كه ما مىگوييم حكومت را هم مىگيرد - اما قدر متيقن او قضاوت است و همه مىگويند قضاوت را دلالت دارد. در اين روايت دارد «نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا». حلال مصدر است، اضافه شده و دال بر استغراق است. همچنين احكام كه جمع است، اضافه شده، دال بر استغراق است. معنايش اينجور مىشود كه قاضى كيست؟ آنكه مجتهد جامع الشرائط باشد. مجتهد باشد در همه احكام، نه فقط باب قضاوت، نظر داشته باشد به حلال و حرام خدا همه. اين مىتواند، فليرضوا به حكما باشد. اگر معنا كنيم، يعنى قاضيا فانى قد جعلته عليكم حاكما و درباب قضاوت بهترين روايات هم همين است و اين روايت دارد كه بايد مجتهد جامع الشرائط باشد. مرحوم صاحب جواهر و ديگران ادعاى اجماع كردهاند اما عمده صاحب جواهر است كه مىفرمايند بايد مجتهد جامع الشرائط باشد. حالا اين مجتهد جامع الشرائط نيست، بلكه متجزى است.
- حالا اگر جعل قضاوت براى كسى شده باشد آيا مىتواند متجزى را براى قضاوت قرار بدهد يا نه؟ مثلاً مثل حضرت امام كه قاضى به تمام معنا است، اين بيايد و قضاتى كه وارد هستند، يعنى همه شرائط را دارند جز شرط علم، او هم به اين اندازه هست كه عن تقليد مىتواند قضاوت كند. آيا مىشود اين را قاضى كرد؟ به اين معنا كه حكم اين حكم خدا باشد، رد اين رد خدا باشد و نشود ديگر قول اين را رد بكنيد و بالاخره حكم اللّه باشد.
- مشهور ميان فقهاء من جمله خود حضرت امام مىفرمودند نمىشود، براى اينكه قاضى بايد مجتهد مطلق باشد و اين كه مجتهد مطلق نيست، متجزى است و اگر هم عامى باشد و وارد در مسأله قضاوت هم باشد، روايات اين را نمىتواند بگيرد. و دليل هم نداريم كسى كه مجتهد جامع الشرائط است اين بتواند يك عامى را قاضى قرار بدهد و سبب او هم اين است كه تصرف دراموال و اعراض مردم، تصرف در جان مردم جائز نيست لاحد الا اللّه تبارك و تعالى؛ لا يجوز لاحدٍ ان يتصرف فى مال الغير او فى عرضه او فى نفسه الا باذن اللّه تبارك و تعالى. حتى باذن خودش هم در اموال جايز است - اما در بعضى از جاها - و اما دراعراض و انفس مسلم جايز نيست. مثلاً كسى بگويد من قاضى هستم، پشت سر من غيبت كنيد. معلوم است كه نمىشود. در نفس، كسى بگويد من را بكش. جايز نيست. در مالش هم همين است؛ كسى بگويد راضى هستم كه مالم را آتش بزنى. مسلم جايز نيست.
- بله يجوز للّه تبارك و تعالى ان يتصرف فى مالنا، فى عرضنا، فى انفسنا، پروردگار عالم اين حقى كه دارد، داده به پيامبر اكرم، كه درآيه مىفرمايد: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم»همين معناى اوست. «ما كان لمؤمن و لامؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم». خيلى آيد طمطراق دارد اينكه اگر گفت زنت را طلاق بده، بايد گفت چشم. گفت مالت را بده به جبهه، يا گفت بايد سر ت بريده شود، كه آيه در ذيل قضيه آن زينب و زيد وارد شده، با آن قصهاى كه دارد، يعنى آنچه خدا دارد، داده به پيامبر صلىاللهعليهوآلهوسلم «اللّه اولى بالمؤمنين من انفسهم»،«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم» و پيامبر اكرم اين اختيار را داده به ائمه طاهرين عليهمالسلام؛در روز غدير خم پيغمبر اكرم فرمود: «الست اولى بكم قالوا: بلى. قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه»؛ آنچه را كه من دارم خدا همهاش را داده به على عليهالسلام. لذا ائمه طاهرين عليهمالسلاماولى من انفسهم هستند. در زمان غيبت كبرى آنكه ائمه طاهرين عليهمالسلامداشتند دادند به مجتهد جامع الشرائط، به ولى فقيه. «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا فانهم حجت ى عليكم و انا حجهاللّه». و حجة اللّه اولى بالمؤمنين هستند من انفسهم، حجة الحجة هم اولى هستند به مؤمنين من انفسهم. لذاتصرف در اموال و اعراض و نفوس براى قاضى جايز نيست، الا اينكه خدا اجازه بدهد، الا اينكه پيغمبر اجازه بدهد، الا اينكه ائمه طاهرين اجازه بدهند. آن اندازه كه اجازه دادهاند «من نظر فى حلالنا و حرامناو عرف احكامنا»، متجهد مطلق است. راجع به مجتهد متجزى اجازه نداريم، لا اقل شك داريم، و آن قاعده لا يجوز لاحد ان يتصرف فى مال الغير او فى عرضه او فى نفسه به ما مىگويد لا يجوز. بله گاهى با اين كارى كه حضرت امام كردند و الان هم ولايت فقيه مىكنند و افراد مسئله دادن را قاضى مىكنند، قاضى به آن معنا نيست. همين طور كه استاندارد درست مىكند، اين را هم براى رفع نزاع به عنوان قاضى تعيين اين جعل نيست، بلكه تعيين است و اگر قول او را حجت مىكنيم، از راه خود ولى فقيه، قول او را حجت مىكنيم. مثل حضرت امير عليهالسلام شريح قاضى را از درد مجبورى قاضى كردند. خود حضرت امام هم مىفرمودند اگر قاضى تعيين نكنم، موجب حرج و مرج مىشود و قاعده ثانوى به ما مىگويد هر محكمهاى بايد قاضى داشته باشد و من مجتهد متجزى را، يا عارف به مسائل را قاضى قرار مىدهم و از همين جهت هم اگراعتراض روى حكم بشود، حكم او را مىشود شكست. لذا باب قضاوت اگر الان هست و اجتهاد نيست، از اين باب است، ازعنوان ثانوى است. ولى على كل حال آنكه شرائط را داراست و قول او حجت است، اين است كه «ينظران الى من كان منكم نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما» و اين بايد مجتهد جامع الشرائط باشد. نظر فى حلالنا و حرامنا فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما و اين بايد مجتهد جامع الشرائط باشد، نه متجزى و ما به فرض قول مجتهد متجزى را براى خودش حجت بدانيم، اما نمىتواند قاضى بشود. راجع به حكومت هم، وقتىقضاوت را اينجور گفتيم، مقبوله عمربن حنظله به طريق اولى دلالت برحكومت هم دارد و حكومت هم همين است كه بايد مجتهد جامع الشرائط باشد كه سابقا دربارهاش صحبت كردم. سؤال هم در اجراء است و هم قضاوت؛ سؤال اين است كه عامه حكومت دارند، ما شيعهها حكومت نداريم، ما شيعهها احتياج داريم به حكومت آنها مراجعه كنيم. فرمود نمىشود، چون مراجعه به آنها مراجعه به طاغوت است. گفت ما كه حكومت نداريم چه كنيم؟ فرمود بلكه حكومت داريم؛ «من نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فليرضوا به حكما فانى قد جعلته عليكم حاكما». اينجور كه من معنا مىكنم حكومت دراين خوابيده است.
- همه پيامبران هم قوه مقننه داشتند و هم قوه قضائيه داشتند و هم قوه مجريه داشتند يعنى اينجور بودند و پيامبر اكرم هم داشتند دادند به اميرالمؤمنين عليهالسلام و اميرالمؤمنين هم دادند اولادهايشان و ائمه طاهرين هم دادند به مجتهد جامع الشرائط و بحث فردا شرائط مجتهد جامع الشرائط است. فرمودهاند: مجتهد يعنى آن كه جائز است استنباط بكند و استنباطات او براى خودش و ديگران حجت باشد - شرائطى دارد. من اينجا ده شرط دارم:
- شرط اول اينكه ملكه داشته باشد و قبلاً گفتيم صرف استنباطات ولو مطابقت پيدا كند با بعضى از بزرگان حجت نيست، براى اينكه چاه بايد خود آب داشته باشد نه اينكه آب در او بريزند. و در اين گونه مطالب هر چه اسلام گفته است عن ملكة گفته است. مثل عدالت را فقهاء معنا مىكنند: ملكة يقتدر بها على الواجبات كلها و اجتناب المحرمات كلها، چه قاضى باشد و چه مرجع باشد. معمولاً در كارهاى اجتماعى اين رامى خواهند و اين را از شرائط واقعى هم حساب مىكنند الا ما اخرجه الدليل، مثل باب جماعت كه مىگويند اين شرط ذكرى است نه واقعى و اگر عادل نباشد مىتواند خود را در معرض جماعت قرار بدهد.
- معمولاً اين چيزهايى كه اسلام از حالات شخص شرط كرده است، مثل اينكه بايد عادل باشد، بايد مجتهد باشد، بايد انس با روايات داشته باشد، اينها مىگويند بايد ملكه باشد. از جمله اينكه بايد ملكه اجتهاد داشته باشد به اينكه هرمسئلهاى را به او بدهند بتواند استنباط بكند، يا معتنابه كه در باب تجزى صحبت كرديم.
- شرط دوم: اينكه مجتهد بايد انس به كلمات عرب داشته باشد كه اسم او را مىگذاريم ادبيت. انصافا ادبيت چيز خوبى است، كه كسى خوب بتواند عبارت را بخواند. مرتبه پايين ادبيت اين است كه هر دو روايت ى را به او بدهند بتواند معنا كند، هر آيهاى را به او بدهند بتواند معنا كند، انس به كلام عرب داشته باشد، چون كه مدرك ما قرآن و كلمات اهل بيت عليهمالسلاماست. وقتى مدرك ما قرآن و كلمات اهل بيت باشد، كه عربى است و چون عربى است ما هم بايد آشنايى كامل به عربيت داشته باشيم ولو آشنايى كامل به ادبيت نداشته باشيم. بعضى از بزرگان عبارت را غلط مىخوانند اما وقتى مىخواهند معنا كند، فاعل و مفعول و جار و مجرور را بجاى خود معنا مىكنند و مرادمان از عربيت اين نيست كه كتابهاى موجود روشنفكرى را بفهمد، بلكه مرادمان اين است كه اين روايات اهل بيت را آشنا داشته باشد، براى اينكه بتواند به راحتى از روايت بگذرد و احتياج نداشته باشد كه از اين و آن بپرسد.
- اين شرط هم انصافا شرط خوبى است و همين است كه مرحوم آخوند دركفايه آورده است و نمىخواهيم مجتهد ادبيت باشد ولو اينكه اگراديب باشد خوب است. بعضىها از نور روايات پى مىبرند كه اين كلام معصوم است يا نه، براى اينكه در زيارت جامعه مىخوانيم كلامكم نور. مىگويند علامه مجلسى و مرحوم مامقانى و امثال اينها اينجور حالاتى را داشتهاند. حالا اينها نه كه اينجور انس با روايات باشد، اما على كل حال انس به ادبيت و مأنوس بودن به كلام ادبيت، اين شرط دوم است كه حتما بايد باشد.
- شرط سوم انس به محاورات عرفيه است و اين خيلى مهم است و اگردر فهم عرفى انس به تفاهمات عرفى نداشته باشد مسلم فتاواى خلاف قاعده خيلى مىگويد. آدمى مثلاً فلسفه او بيايد در فقه او، يا عرفان او بيايد در فقه او، بخواهد فقه او رنگ فلسفه و عرفان پيدا كند، مسلم اين فقه او حجت نيست. بايد فقه او رنگ فقه داشته باشد، رنگ فقه يعنى رنگ قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام. بايد ببيند مردم چه از فقه مىفهمند. البته اين مردم و عرف يعنى ذهن مجتهد خالى از اصطلاحات باشد و اين يك جربزه است و خيلى كسى را مىخواهد كه وقتى وارد فقه مىشود در حاليكه فيلسوف است، وقتى وارد در فقه مىشود مثل اينكه اصلاً فلسفه وارد نيست؛وقتى وارد در فلسفه مىشود مثل اينكه اصلاً فقاهت وارد نيست. خالى شدن ذهن از اصطلاحات و هميشه درنظر داشته باشد اصطلاحات همان علم را، و اين خيلى مهم است و حضرت امام در حالى كه تخصص داشت درعرفان و تخصص داشت در فلسفه، يكى از شاهكارهاى او اين بود كه وقتى وارد در فقه مىشدند گويا فيلسوف نبودند، گويا عارف نبودند و اين را هم از استادشان مرحوم حاج شيخ داشتند. على كل حال اين شرط سوم، شرط مهمى است و هر كس فهم عرفى او بيشتر باشد، اين اعلمتر است؛ هر كس فهم عرفى او بهتر باشد، اين از نظر استنباط عالىتر است. شرط چهارم: انس به كتاب و سنت است. كه اين بايد روايت فهم باشد. يك معناى او اين است كه مىرسد به آنجا كه نور روايت را مىبيند. آنكه منظور نيست، چون مختص به او حدى من الناس است. يك قدرى پايينتر، ازمضمون روايت پى ببرد به سند روايت ، كه حضرت امام مىفرمودند زيارت جامعه اگر هم سند نداشته باشد،انسان از مضمون زيارت پى مىبرد به صحت سند؛ كه شيخ انصارى«رضوان اللّه تعالى عليه» فرمودهاند من احتياج به رجال ندارم، از مضمون روايت پى مىبرم كه اين روايت سند دارد يا نه، صدر تقية يا نه، اين هم منظور ما نيست. اما اين رفتن در روايات و انس به روايات اهل بيت عليهمالسلام، انس به كتاب وسائل، يك چيز فوق العاده لازمى است. و ما ديدهايم بعضيها انس به وسائل، انس به كتابها پيدا مىكنند و اين انس به كتابها بر مىگردد به اينكه يك آدم متتبعى مىشود اما يك آدم مستنبط نمىشود. بايد انس به وسائل داشته باشد. انسان درحالى كه بايد خوب جواهر را زيرو رو كند، اما براى اينكه ببيند اينها چه فرمودهاند، خودش بايد برود در روايات اهل بيت و چيز بيرون بياوردو اين انس به وسائل مىخواهد.
- پس چهارم انس به قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام است. چنانچه انس به كلمات قوم - كه بعد دربارهاش صحبت مىكنم - هم لازم است. يك كسى همهاش روايت بگويد، مىشود اخبارى منش، همهاش جواهر، مىشود يك آدم متتبع، اما آنكه مىخواهيم انس به روايات اهل بيت و قرآن و انس به كلمات قوم است.بقيه ان شاء الله براي بعد.
- وصلى اللّه على محمد و آل محمد.
- وصلى اللّه على محمد و آل محمد




