15 شعبان 1447-المسألة الثامنة في إمامة باقي الأئمة الاثني عشر ع‏ - مسئله هشتم مربوط به امامت دوازده امام باقیمانده (علیهم السلام) است.

 https://hosein128.ir

 https://safarzade.blog.

  بسم الله الرحمن الرحیم  الحمد لالله رب العالمین

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

 درس ;کشف المراد فی الامامه- فی الاعتقاد

چهار شنبه 15/11/ 1404 – 15 شعبان 1447

اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا

اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ‏ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم‏ اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى

المسألة الثامنة في إمامة باقي الأئمة الاثني عشر ع‏ - مسئله هشتم مربوط به امامت دوازده امام باقیمانده (علیهم السلام) است.

  1. قال: و النقل المتواتر دل على الأحد عشر و لوجوب العصمة و انتفائها عن غيرهم و وجود الكمالات فيهم.
    وی گفت: نقل متواتر، به دلیل لزوم عصمت و فقدان آن در دیگران و وجود کمال در آنها، بر وجود یازده نفر دلالت دارد.
  2. أقول: لما بين أن الإمام بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)  هو علي بن أبي طالب علیه السلام شرع في إمامة الأئمة الأحد عشر و هم الحسن بن علي می‌گویم: پس از اثبات اینکه امام پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، به بحث در مورد امامت یازده امام پرداخت که عبارتند از: حسن بن علی، سپس برادرش حسین،
  3. ثم أخوه الحسين ثم علي بن الحسين زين العابدين ثم محمد بن علي الباقر ثم جعفر بن محمد الصادق ثم موسى بن جعفر الكاظم ثم ولده علي الرضا ثم ولده محمد الجواد ثم ولده علي الهادي ثم ولده الحسن العسكري ثم الإمام المنتظر.  سپس علی بن الحسین زین العابدین، سپس محمد بن علی الباقر، سپس جعفر بن محمد الصادق، سپس موسی بن جعفر الکاظم، سپس پسرش علی الرضا، سپس پسرش محمد الجواد، سپس پسرش علی الهادی، سپس پسرش حسن العسکری و سپس امام منتظر.
  4. و استدل على ذلك بوجوه ثلاثة: الأول النقل المتواتر من الشيعة خلفا عن سلف فإنه يدل على إمامة كل واحد من هؤلاء - این مطلب با سه استدلال تأیید می‌شود: اول، روایت متواتر از شیعه، نسل به نسل، امامت هر یک از این افراد را با تصریح به انتصاب ایشان نشان می‌دهد
  5. بالتنصيص و قد نقل المخالفون ذلك من طرق متعددة تارة على الإجمال و أخرى على التفصيل كما روى عن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)  متواترا أنه قال للحسين علیه السلام این مطلب توسط مخالفان از طریق سلسله‌های متعدد روایت، گاهی به صورت کلی و گاهی به صورت تفصیلی، نقل شده است. به عنوان مثال، از طریق متواتر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که ایشان به حسین (علیه السلام) فرمودند:
  6. هذا ابني إمام ابن إمام أخو إمام أبو أئمة تسعة تاسعهم قائمهم و غير ذلك من الأخبار و روي عن مسروق «این پسر من، امام، پسر امام، برادر امام، پدر نه امام است که نهمین آنها قائم آنهاست.» روایات مشابه دیگری نیز وجود دارد. همچنین از مسروق روایت شده است
  7. و قال بينا نحن عند عبد الله بن مسعود إذ قال له شاب هل عهد إليكم نبيكم (صلی الله علیه و آله و سلم)  كم يكون من بعده خليفة قال إنك لحديث السن و إن هذا شي‏ء ما سألني أحد عنه نعم عهد إلينا نبينا (صلی الله علیه و آله و سلم)  أن يكون بعده اثنا عشر خليفة عدد نقباء بني إسرائيل.. که گفت: «در حالی که ما نزد عبدالله بن مسعود بودیم، جوانی از او پرسید: آیا پیامبر شما (صلی الله علیه و آله و سلم) به شما گفت که پس از او چند جانشین خواهند بود؟ او پاسخ داد: تو جوان هستی و هیچ کس تا به حال از من در این مورد نپرسیده است. بله، پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) به ما گفت که پس از او دوازده جانشین خواهند بود، به تعداد نقبای بنی اسرائیل.» دنبال کنید
  8. (الوجه الثاني) قد بينا أن الإمام يجب أن يكون معصوما و غير هؤلاء ليسوا معصومين إجماعا فتعينت العصمة لهم و إلا لزم خلو الزمان عن المعصوم و قد بينا استحالته. (استدلال دوم) قبلاً توضیح دادیم که امام باید معصوم باشد و غیر از اینان به اجماع معصوم نیستند. بنابراین، عصمت برای آنها واجب است. در غیر این صورت، امام معصومی در جهان وجود نخواهد داشت و ما قبلاً عدم امکان آن را توضیح داده‌ایم.
  9.  (الوجه الثالث) أن الكمالات النفسانية و البدنية بأجمعها موجودة في كل واحد كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد (مع التعليقات)، ص: 398  (استدلال سوم) همه کمالات روحی و جسمی در هر یک از آنها وجود دارد. صفحه ۳۹۸
  10. منهم، و كل واحد منهم كما هو كامل في نفسه كذا هو مكمل لغيره و ذلك يدل على استحقاقه الرئاسة العامة لأنه أفضل من كل أحد في زمانه و يقبح عقلا تقديم المفضول على الفاضل فيجب أن يكون كل واحد منهم إماما و هذا برهان لمي. در میان آنها، هر کس، همانطور که در خودش کامل است، برای دیگران نیز کامل است. این نشان دهنده شایستگی او برای رهبری عمومی است، زیرا او در زمان خود از همه برتر است. از نظر منطقی، مقدم داشتن افراد کم فضیلت بر افراد با فضیلت غیرقابل قبول است. بنابراین، هر یک از آنها باید امام باشند و این برای من حجت است.
  11. المسألة التاسعة في أحكام المخالفين‏ قال: و محاربو علي ع كفرة و مخالفوه فسقة. مسئله نهم: در مورد احکام مخالفان او، فرمود: کسانی که با علی (علیه السلام) جنگیدند کافرند و کسانی که با او مخالفت کردند فاسقند.
  12. أقول: المحارب لعلي علیه السلام كافر لقول النبي (صلی الله علیه و آله و سلم)  حربك يا علي حربي و لا شك في كفر من حارب النبي صل الله علیه وآله. من می‌گویم: هر کسی که با علی (علیه السلام) جنگید کافر است زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
  13. و أما مخالفوه في الإمامة فقد اختلف قول علمائنا فيهم فمنهم من حكم بكفرهم لأنهم دفعوا ما علم ثبوته من الدين ضرورة و هو النص الجلي الدال على إمامته مع تواتره - «جنگ تو ای علی، جنگ من است» و شکی در کفر هر کسی که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگید وجود ندارد. در مورد کسانی که در مورد امامت با او مخالفت کردند، علمای ما در مورد آنها اختلاف نظر داشتند. برخی حکم به تکفیر آنها دادند، زیرا آنها آنچه را که در دین به ضرورت ثابت شده است، یعنی نص صریح دال بر امامت او به همراه نقل گسترده آن، انکار کردند.
  14. و ذهب آخرون إلى أنهم فسقة و هو الأقوى. برخی دیگر آنها را فاسق دانستند و این رأی قوی‌تر است.
  15. ثم اختلف هؤلاء على أقوال ثلاثة: سپس آنها در سه رأی اختلاف کردند:
  16. أحدها أنهم مخلدون في النار لعدم استحقاقهم الجنة. اول اینکه آنها در آتش جهنم خواهند ماند زیرا شایسته بهشت ​​نیستند.
  17. الثاني قال بعضهم إنهم يخرجون من النار إلى الجنة. دوم اینکه برخی از آنها گفتند که از آتش جهنم به بهشت ​​برده می‌شوند.
  18. الثالث ما ارتضاه ابن نوبخت و جماعة من علمائنا أنهم يخرجون من النار لعدم الكفر الموجب للخلود و لا يدخلون الجنة لعدم الإيمان المقتضي لاستحقاق الثواب. دیدگاه سوم که مورد نظر ابن نوبخت و گروهی از علمای ما است، این است که آنها از جهنم آزاد می‌شوند زیرا فاقد کفری هستند که مستلزم عذاب ابدی است، اما وارد بهشت ​​نمی‌شوند زیرا فاقد ایمانی هستند که مستلزم پاداش است.
  19. المقصد السادس في: المعاد و الوعد و الوعيد و ما يتصل بذلك‏- بخش ششم: درباره معاد، وعده، وعید و موارد مرتبط
     
  20. حكم المثلين واحد و السمع دل على إمكان المماثل‏ أقول: في هذا المقصد مسائل: حکم دو چیز مشابه یکسان است و وحی بر امکان چیز مشابه دلالت دارد. می‌گویم: در این بخش چند مسئله وجود دارد:
     
  21. المسألة الأولى في إمكان خلق عالم آخر- و اعلم أن إيجاب المعاد يتوقف على هذه المسألة و لأجل ذلك صدرها - مسئله اول، امکان ایجاد جهانی دیگر است. بدانید که وجوب معاد به این مسئله بستگی دارد و به همین دلیل، در ابتدای بخش ارائه شد.
  22. في أول المقصد و قد اختلف الناس في ذلك و أطبق المليون عليه و خالف فيه الأوائل و احتج المليون بالعقل و السمع - مردم در این مورد اختلاف نظر داشته‌اند و اکثریت بر آن اتفاق نظر داشتند، در حالی که علمای پیشین اختلاف نظر داشتند. اکثریت بر اساس عقل و وحی استدلال می‌کردند.
  23. أما العقل فنقول العالم المماثل لهذا العالم ممكن الوجود لأن هذا العالم ممكن الوجود و حكم المثلين واحد فلما كان هذا العالم ممكنا وجب الحكم على الآخر بالإمكان - در مورد عقل، می‌گوییم جهانی مشابه این جهان ممکن است زیرا این جهان ممکن است و حکم دو چیز مشابه نیز یکسان است. از آنجایی که این جهان ممکن است، لازم است حکم کنیم که دیگری نیز ممکن است.
  24. و إلى هذا البرهان أشار بقوله حكم المثلين واحد و أما السمع فقوله تعالى:" أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى‏ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى‏ وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِيمُ‏". او با این استدلال گفت: «حکم دو چیز مشابه یکسان است.» و اما وحی، قول خدای تعالی است که می‌فرماید: «آیا آن که آسمان‌ها و زمین را آفرید، قادر نیست که مانند آنها را بیافریند؟ آری، و او آفریننده است.» (خداوند دانا)
  25. قال: و الكرية و وجوب الخلاء و اختلاف المتفقات ممنوعة. او گفت: «کروی بودن، ضرورت خلأ و تفاوت بین چیزهایی که شبیه هم هستند، همگی غیرمجاز هستند
     
  26. أقول: هذا إشارة إلى ما احتج الأوائل به على امتناع خلق عالم آخر و تقريره من وجهين: می‌گویم: این اشاره‌ای است به آنچه گذشتگان علیه خلقت جهان دیگر استدلال می‌کردند و آن را به دو طریق اثبات می‌کردند:
  27. الأول أنه لو وجد عالم آخر لكان كرة لأنه الشكل الطبيعي فإن تلاقت الكرتان أو تباينتا لزم الخلاء. و الجواب لا نسلم وجوب الكرية في العالم - اول، اگر جهان دیگری وجود داشته باشد، کروی خواهد بود زیرا شکل طبیعی آن کروی است. اگر دو کره به هم برسند یا متفاوت باشند، خلأ ضروری خواهد بود. پاسخ این است: ما ضرورت کرویت را در جهان دوم نمی‌پذیریم.
  28. الثاني سلمنا لكن لا نسلم وجوب الخلاء لإمكان ارتسام الثاني في ثخن بعض الأفلاك أو إحاطة المحيط بالعالمين. حتی اگر آن را بپذیریم، ضرورت خلأ را نمی‌پذیریم زیرا ممکن است جهان دوم در ضخامت برخی از کرات آسمانی نقش بسته باشد یا قلمرو فراگیر هر دو جهان را در بر بگیرد.
  29. الثاني لو وجد عالم آخر فيه نار و أرض و غيرهما فإن طلبت أمكنة هذه العناصر لزم قسرها دائما و إلا اختلف المتفقات في الطباع في مقتضاها - دوم، اگر جهان دیگری حاوی آتش، خاک و عناصر دیگر وجود داشته باشد، اگر مکان این عناصر جستجو شود، آنها مجبور خواهند بود که دائماً وجود داشته باشند. در غیر این صورت، چیزهایی که از نظر ماهیت شبیه به هم هستند، در الزامات خود متفاوت خواهند بود.
  30. (و الجواب) لم لا يجوز أن يكون العالم الآخر مخالفا لهذا العالم في الحقيقة سلمنا لكن لم لا يجوز أن يكون المكانان طبيعيين لهما فهذا ما خطر لنا في تطبيق كلام المصنف- رحمه الله- عليه. (پاسخ این است): چرا جایز نیست که جهان دیگر در واقع با این جهان متفاوت باشد؟ حتی اگر آن را بپذیریم، چرا جایز نیست که آن دو مکان، طبیعی باشند؟ این چیزی است که در تطبیق سخنان نویسنده - رحمه الله - بر این موضوع به ذهن ما رسید.
  31. المسألة الثانية في صحة العدم على العالم‏ مسئله دوم، اعتبار عدم در جهان است.
  32. قال: و الإمكان يعطي جواز العدم. ایشان فرمودند: و امکان، جواز عدم را می‌دهد.دلیل مؤلف - رحمه الله - بر مدعای خود در خصوص اعتباری بودن عدم، حجت بر همگان است و آن این است که ما نشان دادیم جهان ممکن الوجود است، پس محال است که به محال یا وجوب تبدیل شود، پس عدم آن جایز است همانطور که وجود آن جایز است
  33. أقول: اختلف الناس في أن العالم هل يصح عدمه أم لا فذهب المليون أجمع إلى ذلك إلا من شذ و منع منه القدماء - می‌گویم: مردم در مورد اینکه آیا جهان نمی‌تواند وجود داشته باشد یا نه، اختلاف نظر داشتند. همه میلیون‌ها نفر به این نتیجه رسیدند،
  34. و اختلفوا فذهب قوم منهم إلى أن الامتناع ذاتي و جعلوا العالم واجب الوجود و نحن قد بينا خطأهم و برهنا على حدوثه فيكون ممكنا بالضرورة - مگر کسانی که منحرف شدند و قدما آنها را از آن بازداشتند. آنها اختلاف نظر داشتند و برخی از آنها به این نتیجه رسیدند که محال ذاتی است و جهان را واجب الوجود دانستند و ما خطای آنها را نشان دادیم و ثابت کردیم که به وجود آمده است، پس واجب الوجود واجب الوجود است.
  35. و ذهب آخرون إلى أن الامتناع باعتبار الغير و ذلك أن العالم معلول علة واجب الوجود فلا يمكن عدمه إلا بعدم علته و يستحيل عدم واجب الوجود - برخی دیگر به این نتیجه رسیدند که محال بودن به چیز دیگری مربوط است و این به این دلیل است که جهان معلول علت واجب الوجود است، بنابراین نمی‌تواند وجود نداشته باشد مگر با عدم علتش، و محال است که واجب الوجود وجود نداشته باشد
  36. و نحن قد بينا خطأهم في ذلك و برهنا على أن المؤثر في العالم قادر مختار و ذهبت الكرامية و الجاحظ إلى استحالة عدم العالم بعد وجوده بعد اعترافهم بالحدوث لأن الأجسام باقية فلا تفنى بذاتها - ما خطای آنها را در این مورد نشان دادیم و ثابت کردیم که آن که جهان را پدید می‌آورد، قادر و مختار است. کرامیه و جاحظ پس از آنکه به وجود جهان اذعان کردند، به محال بودن عدم وجود جهان پس از وجود آن روی آوردند، زیرا اجسام باقی می‌مانند و به خودی خود یا توسط فاعل از بین نمی‌روند،
  37. و لا بالفاعل لأن شأنه الإيجاد لا الإعدام إذ لا فرق في العقل بين نفي الفعل و بين فعل العدم و لا ضد للأجسام لأنه بعد وجوده ليس إعدامه للباقي أولى من عدمه به لوقوع التضاد من الطرفين زیرا ذات او ایجاد است نه نابودی، زیرا در ذهن تفاوتی بین نفی فعل و فعل عدم وجود وجود ندارد و برای اجسام هیچ متضادی وجود ندارد، زیرا پس از وجود آن، نابودی آنچه باقی می‌ماند، به دلیل وقوع تناقض از هر دو طرف، مناسب‌تر از عدم آن نیست
  38. و أولوية الحادث بالتعلق بالسبب مشتركة و بكثرته باطلة لامتناع اجتماع المثلين و باستلزام الجمع بين النقيضين باطلة لانتفائه على تقدير القول بعدم دخول الحادث في الوجود و لا بانتفاء الشرط لعود الكلام عليه - اولویت حادث نسبت به علت، مشترک و در کثرت آن باطل است، زیرا دو چیز یکسان با هم محال است و به دلیل لزوم ترکیب دو ضد، به دلیل فقدان آن، بر فرض عدم ورود حادث به وجود، باطل است، نه به دلیل فقدان شرط، زیرا سخن به آن برمی‌گردد
  39. و هو خطأ فإن الإعدام يستند إلى الفاعل كما يستند الوجود إليه و الامتياز واقع بين نفي الفعل و فعل العدم سلمنا لكن لم لا يجوز أن يعدم بوجود الضد و يكون الضد أولى بإعدامه و إن كان سبب الأولوية مجهولا،

و این خطا است، زیرا فنا به فاعل نسبت داده می‌شود، همانطور که وجود به آن نسبت داده می‌شود و تمایز بین نفی فعل و فعل عدم است. ما این را می‌پذیریم، اما چرا جایز نیست که با وجود ضد، فنا شود و ضد، سزاوارتر به فنا باشد، حتی اگر دلیل اولویت ناشناخته باشد؟

  1. سلمنا لكن لم لا يجوز اشتراط الجواهر بأعراض غير باقية يوجدها الله تعالى حالا فحالا فإذا لم يجدد العرض انتفت الجواهر. و دليل المصنف- رحمه الله- ما این نکته را می‌پذیریم، اما چرا جایز نیست که جوهرها را به صفات غیر دائمی که خداوند متعال لحظه به لحظه به وجود می‌آورد، مشروط کنیم؟ اگر صفت تجدید نشود، جوهرها از بین می‌روند. اثبات نویسنده - رحمه الله -
  2. على مطلوبه من صحة العدم حجة على الجميع و هو أنا بينا أن العالم ممكن الوجود فيستحيل انقلابه إلى الامتناع أو الوجوب فيجوز عدمه كما جاز وجوده.

برای ادعایش در مورد اعتبار عدم، حجتی قانع‌کننده برای همه است. این است که ما نشان داده‌ایم که جهان در وجود خود ممکن است، بنابراین غیرممکن است که یا غیرممکن شود یا ضروری. بنابراین، عدم آن جایز است، همانطور که وجود آن جایز است.. الحمد لالله رب العالمیناللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهما

 

@Aseman_Mag

ما را دنبال کنید