اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس: 284متن درس:

 

https://hosein128.ir- پایگاه شخصی  

 https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی

بسم الله الرحمن الرحیم  الحمد لالله رب العالمین

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا 

اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ‏ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم‏ اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى‏..

اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس: 284متن درس:

  1. اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  2. اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:285متن درس:
  3. اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  4. بحث ما در فصل دوم از مباحث اجتهاد       و تقليد بود؛ در شرائط كسى كه بخواهيم بگوييم اجتهاد       او حجت  است.
  5. شرط بعدى هم انس به كلمات اصحاب است، كه بايد جواهر كار كرده باشد. مرحوم صاحب عروه گفته‏اند من هفت دوره جواهر ديدم. ديدن كلمات قدماء و متاخرين و انس با آنها لازم است. مثلاً مكاسبى خوانده باشد كافى نيست و اينجا انس به جواهر لازم است؛ فرمايش حضرت امام كه فرمودند فقه جواهرى لازم است. لذاانس به كلمات قوم هم خيلى لازم است.
  6. شرط بعدى هم انس به روايات است، يعنى كار كند دركتابهاى روايى، تسلط دروسائل الشيعه داشته باشد. و انس به روايات اهل بيت عليهم‏السلامبعضى از اوقات انسان را مى‏رساند به آنجا كه بدون سند بگويد صحيح السند است يا نه. حالا آن اندازه‏ها نه، اما بالاخره مأنوس بودن با روايات اهل بيت عليهم‏السلام كه در زمان ما مأنوس بودن با وسائل الشيعه است، بتواند زد و بندى در روايات داشته باشد. تا اينجاها صحبت شد.
  7. شرط ديگرى كه الآن هست، اين بايد علم اصول داشته باشد، كه علم خوبى است. اگر تعريف علم اصول را جورى بكنيد كه قواعد ممهده را نگيرد، مثل قاعده لا ضرر، قاعده تجاوز، قاعده فراغ، قاعده يد كه معمولاً بزرگان مى‏گويند اينها اصول نيست بلكه اينها فقه است. مثلاً در باب الفاظ همين بحث وضع كه مى‏گويند به درد نمى‏خورد، تا برسد به بحث مشتق، اينها بحث هايى است كه لابدمنه است براى يك مجتهد. بعدش بحث اوامر و نواهى است، همين بحث مقدمه واجب را كه مى‏گويند فايده ندارد، اصل بحث را ممكن است كسى بگويد بحثى است عقلى، معلوم است اگر ذى المقدمه واجب شد مقدمه واجب است، اما در همين مقدمه واجب بحث‏هاى فوق العاده مهمى هست كه فقه ما به آن بحث‏ها احتياج شديد دارد. واجب تخييرى، واجب مقدمى، واجب كفايى، واجب عينى اينها همه در مقدمه واجب آمده و در اصل بحث ما را هو مى‏كنند كه كسى مى‏خواهد برود روى پشت بام، نردبان مى‏خواهد يا نه؟ دو سه ماه روى اين بحث مى‏كنند. اينها كه منظور نيست. بعدش هم نواهى، اين نهى در عبادات آيا موجب فساد است يا نه؟ آيا اجتماع امر و نهى موجب فساد است يا نه؟ بعدش هم بحث عام و خاص، بحث مطلق و مقيد، بحث مجمل و مبين. اين جلد اول كفايه است كه مى‏گويند به درد نمى‏خورد. جلد دوم بحث قطع و ظن است، بحث شهرت است، تا برسد به آن چهار بحث مهم، يعنى برائت و تخيير و استحصاب و احتياط. بعد هم بحث تعادل و تراجيح، بعد هم بحث اجتهاد       و تقليد. قواعد هم، مثل قاعده يد، قاعده تجاوز، قاعده سوق، قاعده ضرر، قاعده فراغ. كدام است كه به درد نمى‏خورد؟ الانسان عدو ما جهل به. خيلى حرف خوبى است؛ حالش را ندارد، مى‏گويد به درد نمى‏خورد. در صورتى كه يك طلبه بايد اصول منقح دست او باشد.
  8. انصاف قضيه اينكه بعضى از بزرگان را مى‏بينيم كه اصول ندارند، چه اشتباهات بزرگى از آنهاسر مى‏زند. صاحب جواهر را بسنجيد با صاحب حدائق، ببينيد تفاوت از زمين تا آسمان است. حرف‏هاى شيخ انصارى را مخصوصادر مكاسب را بسنجيد با حرفهاى صاحب حدائق، در حالى كه صاحب حدائق فقيهى بوده، اما فقيه اينجورى و من كه فقه حدائق را حجت  نمى‏دانم، درحالى كه ارادت دارم به ايشان، هم از نظر علمى، هم از نظر تقوى، هم از نظر روايت  و در وضع استثنائى خيلى براى شيعه كار كرده است، ولى اگر انسان از حدائق بيرون برود، برود در جواهر، آن وقت مى‏فهمد كه اصول به درد مى‏خورد يا به درد نمى‏خورد و اينكه مى‏گويند گاهى انسان احتياج به اصول دارد، اين تهمت است و بطور ناخودآگاه مرتب بطور شبانه روز در فقه مان ما احتياج به اصول داريم. و تذكر مى‏دهم به شما كه يك دوره اصول منقح بايد در ذهن شما باشد. اگر از شما بپرسند تمسك به عام در شبهه مصداقى مخصص جايز است يا نه؟ بفرماييد نه. دليل چيست؟ فورا دليل را بياوريد و غير از اين مجتهد نخواهيد شد.
  9. مسئله بعدى، مسئله رجال و درايه است كه خيلى لازم است، مخصوصا بحث رجالش. بحث درايه مربوط به همان درايات و طرز دلالت و اصحاب اجماع و افراديكه معتنابه هستند وبالاخره بحث اين است كه آيا اين روايت  به شيعه مى‏خورد يا نه. بحث رجال، بحث سندى است، كه آيا اين سند درست است يا نه؟ هر دوى اينها خيلى لازم است. يك روايت  به شما بدهند و بگويند: كه آيا اين صحيحه است يا نه؟ موثق است يا نه؟ ضعيفه است يا نه؟ اگر ضعيفه است آيا حجت  است يا نه؟ جازمات صدوق چه طورى است؟ جازمات كلينى درچه حالى است؟ اگر تعارض شد بين مرحوم كلينى و مرحوم صدوق كدام مقدم است؟ و بالاخره سند اين معتنابه است يا نه؟ و نمى‏شود كه يك فقيه سند نداند و اينكه ما بايد به اندازه احتياج، علم رجال داشته باشيم، مثل اين است كه بايد به اندازه احتياج، علم ادبيت داشته باشيم.يك قدرى بالاتر، انس به قرآن است، كه متاسفانه آنجور كه در فقه از روايات استفاد شده، از قرآن استفاده نشده است. از كم بايد شروع شود. همانطور كه ما در روايات بررسى مى‏كنيم، كه دلالت روايت  چقدر است، آيامعارض دارد يا ندارد، معارض‏ها چيست، اگر دو تا آيه با هم معارض شد چه بايد كرد؟ در فقه نداريم. چرا نداريم؟ چون انس در قرآن نداريم و الا همين مقدار كه انس به جواهر و روايات داريم، انس به قرآن هم داشتيم، حتما ما الآن خيلى آيات داشتيم كه به او استدلال مى‏كرديم من الطهارة الى الديات. حتى كار رسيده به اينجا كه آيه داريم و دلالت هم دارد، اما دركتابهانيامده است. لذا آمديم مجّزى كرديم و يك آيات الاحكام درست كرديم و منحصركرديم به فاضل مقداد و مقدس اردبيلى و خوب بود اين آيات الاحكام را بياورد در جواهر و همچنين ما بقى بزرگان، علامه با آن درايت، در همه چيز ملا بوده و در همه چيز مى‏توانسته وارد بشود. نبوغ علامه و زد و بند علامه خيلى بالاست، ولى متاسفانه علامه در تذكره، در اين كتاب مهمِ بالاتر از جواهر كم آيه قرآن در او ست و اينها نقص است. شما بايد نواقص را رفع كنيد .اين هم راجع به قرآن و اصول.
  10. بايد اصولى باشيم، بايد مفسر باشيم، مخصوصا در اين زمان همه چيز لازم دارد، چون همه چى لازم دارد، فقه ما همه چيز لازم دارد و اين فقه لازم دارد كه ببينيم اسلام راجع به خانواده چه مى‏گويد. حالا نيامده و نگفته‏اند، حرف ديگرى است. فقه ما احتياج دارد به يك دوره اقتصاد كلان، تطبيق اقتصاد ما با اقتصاد روز. وحدت حوزه و دانشگاه يكى از آنها اين است. اين فقه ما احتياج دارد به جامعه‏شناسى. اين رواياتى كه مربوط به جامعه‏شناسى است، كه بحار الانوار يعنى دين شيعه كه همه چيز دارد، ما بايد در فقه مان همه اين چيزها رابكاربيندازيم. كسى بخواهد حكم بكند در خانواده، احيتاج دارد به اينكه اخلاق در خانه را حسابى از روايات بيرون آورده باشد، از روايات اجتهاد       كرده باشد. اينكه حضرت امام مى‏فرمودند زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده هستند، دو عنصراصلى است در فقه ما، مگر مى‏شود همه جا يك جور فقه گفت؟! مگر مى‏شود همه زمان يك جور رفت جلو؟ الآن ما علم اقتصاد مى‏خواهيم، جامعه‏شناسى مى‏خواهيم. يك روزى فلسفه را تكفير مى‏كردند، ولى امروز كه نمى‏شود با اين اختلاط فلسفه در اصول ما، با اين حرفهاى ناهنجار فيلسوف‏هاى غرب، ما فلسفه نداشته باشيم. يك روزى عرفان ما را تكفير مى‏كردند، اما با اين صوفى گرى كه آمده تا در خانه ما، رفته در راديو و تلويزيون ما، ژوليده‏اى آمده دارد پشت تلويزيون صحبت مى‏كند، آن وقت ما نبايد صوفى گرى بلد باشيم؟ اينها همه مربوط به فقه ماست. فقه ما يعنى قانون ما، فقه ما يعنى هستى ما، فقه ما يعنى همه چيز ما دو چيز مانده كه بايد صحبت كنيم: يكى تعبد در اجتهاد      ، يكى هم آن چيزى كه مرحوم باقر بهبهانى - آن نفس قدسيه،آن اصولى كه حق به اصول دارد -فرموده‏اند فردا راجع به اين دو صحبت مى‏كنيم.
  11. اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:286
  12. متن درس:
     
  13. اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  14. در باب اجتهاد      ، علاوه بر شروطى كه شده است، دو تا شرط ديگر هم بايد بگوييم، كه معمولاً بزرگان نگفته‏اند. يكى از آن شروط تعبد است و اين تعبد در فقه يك چيز مسلم است، كه هر چه باشد، گمراهى اوكمتر است تعبد او در فقه بيشتر باشد، گمراهى او كمتر است. هر چه متابعت از قرآن و روايات بيشتر و هر چه تعبد او كمتر باشد، گمراهى او بيشتر مى‏شود و كم كم مى‏رسد به آنجا كه ابوحنيفه مى‏شود و اگراينقدر لاابالى باشد، مى‏رسد به آنجا كه در زمان ما اختلاط بين زن و مرد را جايز مى‏داند و نحوه ارث در اسلام را ظلم به زن مى‏داند و مى‏رسد به آنجا كه قرآن را ناقص مى‏داند و دين بهايى گرى و سنى گرى را درست مى‏داند. وقتى ريشه يابى كنيم، مى‏بينيم اين تعبد در فقه راكه فوق العاده لازم است، اين را از دست داده‏اند و عقل ناقص را آورده‏اند در فقه. لذا در مقابل ضرورت فقه، در مقابل اجماع مسلم فقه، در مقابل روايات كه ظهور دارد در فقه، يك تاويل و تأول‏هايى مى‏كنند و تاويل مى‏رسد به آنجا كه بالاخره، زن بشود مثل مرد در همه چيز.
  15. پس بايد درمقابل فرمايش امام صادق عليه‏السلام، صد در صد تسليم باشيم. اين «الرجال قوامون على النساء بما فضل اللّه‏ بعضهم على بعض و بما انفقوا»، چيزى نيست كه كسى بگويد ظهورندارد؛ يك طلبه مى‏فهمد اين يعنى چه. اما همين را بدهند دست كسى كه متعبد در فقه نيست، عقل خودش را مى‏خواهد تحميل كند، همان كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «من فسّر القرآن برايه فليتبوه مقعده من النار» آن را تأويل مى‏كند. من ديده‏ام كسى را كه متعبد نيست در دين، لذا ديات را تاويل مى‏كند و نمى‏گويد من آيه و روايت  را قبول ندارم، بلكه تاويل مى‏كند، يعنى عقلش را دخالت مى‏دهد در روايات اهل بيت عليهم‏السلام و ظاهر كلام اهل بيت  عليهم‏السلام را تاويل مى‏كند و اين خيلى مصيبت زاست.
  16. پس اينكه من مى‏گويم شرط در اجتهاد       و افتاء بايد تعبد در فقه باشد، با يك قدرى فكر مى‏فهميد اين شرط لازمى است و اين شرط از آن شرط ملكه و شرط انس به روايات اهل بيت و آن شرط انس به ادبيت، خيلى بالاتر است. اسلام و قرآن روى اين تعبد درمقابل خدا خيلى پافشارى دارد و خدا را يكى از امتيازهاى حضرت ابراهيم را همين مى‏داند و مى‏فرمايد: «و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه»راستى آنها كه تعبد در دين ندارند، همان سفاهتى است كه قرآن مى‏گويد. بعد مى‏فرمايد ملت ابراهيم اين است: «اذا قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين» اين تسليم تكوينى نيست بلكه تسليم تشريعى است، يعنى به حضرت ابراهيم مى‏گويند آقاى ابراهيم زن و بچه ات را ببر بگذار وسط بيابان و برگرد. مى‏گويد: چشم. وقتى كه زن و بچه‏اش را گذاشت، فقط همين راگفت كه «انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع».اينجا خيلى تعبد مى‏خواست. گفت بچه ات را سر ببر. گفت: چشم «قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذاترى»، يعنى امر براى من واضح است، تو چه مى‏گويى؟ آن هم گفت «يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى ان‏شاءاللّه‏ من الصابرين».اين را مى‏گويند تعبد در مقابل خدا، يعنى آنجا كه عقل ما نمى‏رسد يك دليل لمى بياوريم و مطلب را صاف كنيم، بگوييم خدا عالم است صددرصد، خدا حكيم است صددرصد، اين گفته خدا يك در هزار خلاف حكمت و علم نيست، پس بنابراين صددرصد درست است. و اين برهان، بالاترين براهين است. يك برهان لم تسليم حضرت ابراهيم، ما آن اندازه نمى‏خواهيم، يك برهان لم تسليم حضرت اسماعيل، توى فقه بايد اينجور باشد.
  17. بارها وقتى مرحوم حضرت امام به اين بغرنجها مى‏رسيدند، مى‏گفتند: امام صادق عليه‏السلامفرموده، لذا فضولى موقوف. خيلى حرف خوبى است. «تنزيل الكتاب من اللّه‏ العزيز الحكيم».دليل لم مى‏گويد اين درست است ولو عقل من خلاف بفهمد. يك وقت بنا شد مرحوم علامه طباطبائى - استاد ما – حاشيه بزنند بر بحارالانوار؛ آن حاشيه‏هاى اولش قدرى تند بود، به اينكه علامه مجلسى مى‏فرمايند اگرروايت  صحيح السند و ظاهر الدلاله‏اى داشته باشيم خلاف عقل، عقل را بايد انداخت دور و روايت  را بايد گرفت. مرحوم علامه اينجا ناراحت شده و دو تا حاشيه داغ در جلد اول دارند. همان وقت مرحوم آيه‏اللّه‏ بروجردى بااينكه علاقه خاصى به فلسفه داشتند، ولى عصبانى شدند، فرمودند اسفار گفته نشود. آقاى بروجردى دين را فهم كرده و متخلق به اخلاق اللّه‏ بود؛ فيلسوف بود درحالى كه فقيه بود.بعضى از ايشان نقل مى‏كنند كه فرموده‏اند اگر ما بخواهيم علامه مجلسى را زير سؤال ببريم تشيع را زير سؤال برده‏ايم. براستى اگرما روايت  صحيح السند و ظاهر الدلاله‏اى پيدا كرديم خلاف عقل نظرى، عقل را مى‏گذاريم كنار و روايت  را مى‏گيريم و عقيده حضرت امام هم همين بود.
  18. از شيخ الرئيس نقل مى‏كنند كه ايشان گفته بود كه در درسها دو سه روز بيشتر شاگردى نمى‏كردم و استاد مى‏شدم، اما درعلوم الهى گاهى بيش از چهل مرتبه مطالعه مى‏كردم باز گير بودم، متوسل مى‏شدم به عالم ملكوت، آنجا مسئله برايم حل مى‏شد، يعنى تعبد. بعد حضرت امام قدس‏سرهمى‏فرمايند: بعد صدر لمتالهين آمد كه چهل تا اشكال مبنائى به شيخ الرئيس دارد. خود ملاصدرا با اين همه علمش اشتباه خيلى دارد. شاگردان ايشان مثل مرحوم حاجى بيش از چهل تا اشكال به ايشان دارد، اشكال مبنائى نظير وجود ذهنى و امثال اينها. خودمرحوم، مرحوم صدر المتالهين در اول شفاء مى‏گويد مدتى اشراق خواندم، ديدم غرور است، مدتى مشاء خواندم، يعنى تخصص پيدا كردم، ديدم تاريك است. مشاء و اشراق را با هم تلفيق كردم و حكمت متعاليه درست كردم، ديدم در خطر است. متوسل شدم به قرآن و اهل بيت، براى من سكونت خاطر پيدا شد. به اين مى‏گويند مرد عالم كه وقتى برسد به قرآن، سكونت خاطر براى او پيدا مى‏شود. لذاغالبا مى‏گويد هذا يحصل عقيب الكشف و الخلوات و اقمنا عليه البرهان؛ مى‏رود در عالم كشف و شهود و معنويت. كه اين صدر المتالهين در مباحث اخرويه تمسك مى‏كند به قرآن و روايات اهل بيت عليهم‏السلام و تجسم عمل را به قرآن و روايات اهل بيت عليهم‏السلام اثبات مى‏كند و آن جا كه عقل نظرى باشد، نمى‏شود ما او را در مقابل ضرورتهاى فقه بكار بيندازيم، درمقابل روايات صحيح السند و ظاهر الدلاله بايد بگوييم نمى‏فهميم. نمى‏دانيم. به عقيده من اين شرط از همه لازم‏تر است. ماحضرت امام را بزرگ مى‏دانستيم بخاطر فهم عرفى، مرحوم حاج شيخ خيلى بزرگ بوده براى اينكه فهم عرفى او زياد بوده. اما بزرگ‏تر اينكه فيلسوف، دردين متخصص، در فلسفه و عرفان متخصص باشد، اماوقتى وارد در فقه مى‏شود گويا فلسفه وارد نيست. به اين مى‏گويند مرد، به اين مى‏گويند آن كسى كه فصاحت و بلاغت وارد است. شيخ الرئيس بحث روحانى معاد راكه مى‏كند، مى‏رسد به بحث جسمانى معاد، مى‏گويد من نمى‏توانم درست كنم، اما چون صادق مصدق فرموده معاد جسمانى هست، من از اول تا آخرش را قبول دارم، يقين دارم. و اين اعتقاد تعبدى نيست بلكه خوداين استدلال است، همان برهان لمى است، كه گفتم: صادق مصدق فرموده است؛ برهان لمى است يعنى چون خدا فرموده: «ضرب لنا مثلاً و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم قل يحيى الذى انشأها اول مرة» اين دليل من است. كسى كه عالم به وجود است و قادر به عالم وجود است و كسى كه حكيم است صددرصد، اين مى‏فرمايد معاد جسمانى هست، من هم مى‏گويم معاد جسمانى هست ولو من نفهمم. به قول انيشتين علم ما درمقابل جهل ما قطره است در مقابل دريا. در علوم طبيعى علم ما نسبت به جهل ما قطره است درمقابل دريا، علم ما در فقه، مخصوصا راجع به علل و حِكَم جهل ما كسى مى‏تواند علل الشرايع و حكم الشرايع درست بكند؟ خود صدوق هم قبول ندارد كه اينها حكمت صددرصد، يا علت صددرصد باشد و من خيلى زجر مى‏كشم كه بعضى‏ها از فرصتها استفاده نمى‏كنند كه تعبد به فقه را به ديگران بفهمانند. روى اين دليلى خيلى فكر بكنيد.
  19. حرف فردايمان راجع به اين حرف آقا باقر بهبانى است در فوائد حائريه كه به يك دليل آورده‏اند به نام دليل قدسى. به عقيده من اين هم دليل مهمى است. ان‏شاءاللّه‏ فردا درباره‏اش صحبت مى‏كنم.وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.
  20. اجتهاد       وتقلید عنوان درس: اجتهاد       و تقليد / معناى اجتهاد       شماره درس:287
  21. متن درس:
    اعوذ باللّه‏ من الشيطان الرجيم بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
  22. بحث ما درباره شرائط اجتهاد       بود، كه چه كسى مى‏تواند اجتهاد       كند. نُه شرط را عرض كردم.
  23. شرط دهم شرطى است كه مرحوم محقق بهبهانى گفته‏اند: اين مرد با فضيلت درمعارف اسلامى علاوه بر اينكه اصول را زنده كرد و ازاين جهت به او مؤسس علم اصول مى‏گويند، يك فوائد حائريه در كربلا نوشته‏اند ،كه در اين فوائد حائريه مطالب گوناگونى گفته شده است، مسائل فقهى دارد، مسائل اصولى دارد، مسائل تفسيرى دارد، مسائل عرفانى و فلسفى دارد و از جمله در باب اجتهاد       و تقليد هم يك مقدار صحبت كرده‏اند و شرائط مجتهد را در آنجا ذكر كرده‏اند و يكى از شرائط را قوه قدسيه دانسته‏اند و فرموده‏اند اين قوه قدسيه از شرائط مهم استنباط است و اين مثل همان تقدسى روحى كه خودشان داشته‏اند، خيلى پرورش داده‏اند و انصافا با آن پرورشى كه ايشان داده‏اند بايد بگوييم از شرائط مهم در اجتهاد       است. فرموده‏اند معناى قوه قدسيه اين است كه بايد نفس مجتهد سالم باشد از اعو جاج، از حدة و از بلادة از حبّ و بغضها و از عنادها و لجاج‏ها و استبدادها و بعد هم فرموده‏اند كه عدم سلامت نفس از صفات رذيله است. اين آخرى محدود مى‏شود به خودشان و مثل خودشان بعد هم يك توصيه خوبى كرده‏اند به طلاب كه از كجا بايد اين سلامت نفس را پيدا بكنيم. يكى يكى معنا كنيم ببينيم به كجا مى‏رسيم.
  24. آن اعوجاج و گج سليقگى كه بايد نباشد، معلوم است اين حرف خوبى است. اين گج سليقگى، گاهى در عرفيات است و جورى رفتار مى‏كند در ميان مردم كه نمى‏تواند محبوبيت اجتماعى پيدا كند و معلوم است كه ما اگر بخواهيم علممان جا باز كند و خريدار داشته باشد بايد سلامت فن از اعوجاج در ميان مردم داشته باشيم و خود اين يك نفس‏است اين مراد آقا باقر بهبهانى نيست.
  25. گاهى اعوجاج دارد توى تفسير. خود من در شيعه و سنى مى‏بينم كه مى‏خواهد آيه شريفه را معنا كند، با اينكه خيلى صراحت دارد، خيلى ظهور دارد، اما با كج سليقگى اين آيه را جورى معنا مى‏كند كه مسلم با ظواهر جور نمى‏آيد؛ انسان يقين مى‏كند كه مراد قرآن شريف اين نيست. اين هم مراد ايشان نيست.
  26. آنكه مراد آقا باقر است، اعوجاج در فقه است. بعضى از اوقات گج سليقه در فقه است و ما ديده‏ايم بعضى از فقهاء برايشان خيلى روان است. بعضى‏ها هم اعوجاج در فقه دارند از باب مثال نه از باب اعوجاج، مثل اينكه بعضى‏ها در قضاء نماز ترتيب قائل هستندو خيلى مشكل مى‏شود براى مقلدين؛ مى‏گويند اگر كسى چهار، پنج نماز از او فوت شده، بايد بخواند تاترتيب حفظ بشود و دو سه ماه نماز قضاء مى‏گذارد روى گردن مقلد. صاحب جواهربعضى از اوقات افرادى را با هوى علمى رد مى‏كند، اما يك مقدار كه برويم در بحث، مى‏بينيم كه اعوجاج در فقه دارد، كم سليقه در فقه است، معمولاً اخبارى‏ها اينجورى هستند. معمولاً آنها كه نتوانستند خودشان را تخليه كنند از علمى كه داشته‏اند و رفته‏اند در فقه، فيلسوف است، يا اخبارى است، يا عارف است رفته در فقه، مى‏بينيم آن دقت‏هاى فلسفه، يا آن ساده لوحى هايى كه ازروايات فهميده آورده است در فقه، مثلاً مى گويد كسى كه مى‏خواهد كفن براى خودش تهيه كند بايد بگويد: اسماعيل يقول بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. چرا؟ چون در روايت  آمده اسماعيل يقول بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم. بعضى از اوقات تندى در فقه، اسماعيل او راكه مى‏اندازد بلكه بسم اللّه‏ الرحمن الرحيم او را هم مى‏اندازد. به قول مرحوم آقا باقر مى‏شود يك تفريط از آن و يك افراط از آن، كه هر دو در فقه بلكه در هر علمى غلط است. من به تجربه به برايم ثابت شده در علوم، مثل علم طب كه بعضى از دكترها كج سليقه هستند، چه ضررهايى به خودشان و بيمارشان مى‏زنند. و مخصوصا آنكه براى ما خيلى لازم است دو چيز است: يكى سلامت نفس ازاعوجاج؛ در ميان مردم مردم دار باشد. قرآن هم اين را مى‏خواهد. «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا».
    قرآن مى‏خواهد اين محبوبيت را در ميان مردم. در فقه هم سلامت نفس از اعوجاج لازم است و آدم گج بخواهد راست بشود مشكل است و ايشان در آخر كار مى‏فرمايند چاره‏اى نيست بجز رياضت و توسل به اهل بيت وعلماء.
  27. همچنين حدة و بلادتى كه ايشان مى‏گويد سلامت نفس از حده و بلاده. كه ايشان مى‏گويد مطول مردم را تقسيم مى‏كند، يك قسمت اصحاب جربزه هستند - اصحاب حده - يك قسمت هم اصحاب بلاده و اصحاب كنديهاى ذهن. بعضى‏ها اهل جربزه هستند، روى هر چيزى شك مى‏كند و نمى‏تواند استقرار پيدا كند، ازاين شاخه به آن شاخه مى‏پرد، اما پريدن حرفى است و استقرار چيز ديگرى است. معلوم است اين اهل جربزه است و قولش حجت  نيست و مسلم است كه نمى‏تواند استنباط بكند. بلادت عكس اين است، يعنى چاه نمى‏تواند از خودش آب در بياورد، يعنى تابع ديگران است، تابع جواهر است، يك جواهر متحرك است. اين جواهر متحرك را نمى‏شود بگوييم كه استنباط او درست است، همانطور كه ما بايد بدانيم جواهر چه مى‏گويد، بايد بدانيم خودمان چه مى‏گوييم! به اين مى‏گويند استنباط. و كسى كه تابع ديگران است، خوب جواهر را مى‏داند، اما خودش نمى‏تواند استنباط كند، به او مى‏گويند بلاده كندى ذهن. گاهى علم داريم كه كسى اصحاب جربزه نيست، امااصحاب بلاده هم نيست، مى‏تواند حسابى استنباط بكند، آنكه كار مى‏كند اين است كه مى‏دانم جواهر چه مى‏گويد و مى‏دانم خودم چه بايد بگويم. لذا سلامت نفس از اعوجاج، سلامت نفس از بلاده اينها لازم است.
  28. همچنين سلامت نفس از حبها وبغضها هم حرف بالايى است و اين جمله مرحوم علامه را فراموش نكنيد كه مرحوم علامه مى‏خواست فتوى بدهد. قبل ازعلامه شهرت بسزايى بود كه آب چاه قليل است. علامه ديد اين جور نمى‏آيد به آبى كه سه متر زير زمين است، قليل گفته شود و آبى كه روى زمين است - يعنى چشمه - حكم جارى داشته باشد، اما ازآن طرف هم از راه قياس و استحسان نمى‏خواست بگويد، بلكه تعبد بايد باشد. لذا ديد روايت ها خوب دلالت دارد به اينكه چاه آب جارى است، حكم آب جارى دارد. لذا اول چاه منزلش را پر كرد، يعنى حبها و بغضها برود كنار.آن وقت روى روايت ها فكر كرد و فكرش رسيد به اينجا كه آب چاه من حيث هو آب حكم جارى و كر را دارد. اين كار علامه خيلى چيز مى‏فهماندكه در فتوى دادن حبها و بغضهاى ما بايد برودكنار. اين حرف آقا باقر بهبهانى خيلى حرف خوبى است تا اينجا.
  29. اما ايشان در آخر مى‏فرمايند عدم سلامت نفس از رذائل است، از نفسيات و لجاج‏ها و عصبيتهاست و بالاخره مى‏رساند به آنجا كه حب مال نداشته باشد، حب رياست نداشته باشد مى‏فرمايد اين هم از شرائط است.
  30. حضرت امام در همين تحرير مى‏فرمايند كسى كه مكب على الدنيا باشد، فتواى او حجت  نيست. خيلى حرف خوبى است و قرآن هم مى‏گويد همين است. مرحوم آقا باقر مى‏گويند براى اينكه اگر كسى حب به رياست داشته باشد، فكر او همان است، گفتار و كردار و استنباط او همان است. قرآن هم همين را مى‏گويد؛ «قل كل يعمل على شاكلته».اگر كسى عناد داشته باشد، فكر او عناد است، گفتار ا عناد است وكردار او هم عناد است.
  31. حرف خيلى خوب است قرآن هم مى‏گويد امانمى شود روى او فتواى داد و بايد بگوييم تا اين اندازها نمى‏خواهند. اما اصل حرف آقا باقر بهبهانى تا اينجا كه آمديم انصافا حرف فوق العاده متينى است. بعد مى‏فرمايند اين‏ها را از كجا پيدا كنيم؟ مى‏فرمايند چاره‏اى نيست جز رياضات دينى، كه رياضات دينى اينها را به انسان مى‏دهد، يعنى تقوى، يعنى اهميت به واجبات و اجتناب از گناه، اهميت به مستحبات، اهميت به ترك شبهات و مكروهات.
  32. معلوم است كه ايمان را استدلالات نمى‏تواند درست كند، چون ممكن است كسى چهل دليل بياورد براى اثبات خدا، اما در محضر خدا غيبت و گناه كند. دليل و برهان نمى‏تواند حق و يقين بياورد و اين حرفهاى آقا باقر به حق اليقين و عين اليقين است. مى‏گويد رياضات دينى مى‏خواهد. «و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين» خوب آيه‏اى است. يك نصحيت هم آخر كار مى‏كنند كه به تجربه اثبات شده است، مى‏فرمايند آنكه خيلى مهم است براى مجتهد، براى استنباط، استمداد ازارواح مطهره علماء است؛ از زنده آنها و مرده آنها، بعد مى‏فرمايند: عليك، ثم عليك، ثم عليك كه احترام به فقهاء بگذاريد و تجليل كنيد از فقهاء، چه مرده آنها و چه زنده آنها؛ اگر مى‏خواهيد دنيا و آخرت داشته باشيد و اگر مى‏خواهيد به جايى برسيد، عليك ثم عليك ثم عليك به احترام به فقهاء.
  33. بعد هم مى‏فرماينداياك ثم اياك ثم اياك بالاهانة عليهم حيا و ميتا؛ خيلى مواظب باشيد به علماء - چه زنده و چه مرده - توهين نكنيد بعد هم مى‏فرمايند به تجربه اثبات شده اينهاكه نسبت به علماء زبانشان رهاست، نه اينكه عاقبت بخير نمى‏شوند، بلكه در وادى تيه و جهالت و ضلالت سر بگمند تا بميرند. و به تجربه براى من اثبات شده است. اين هم شرط دهم.
  34. بنا شد درباره اين دو عنصرى كه حضرت امام اصرار دارنددخالت در اجتهاد       دارد، يك مقدار صحبت كنيم. عنصر زمان و عنصر مكان، ديد زمان و ديد مكان در استنباط دخالت دارد، الا اينكه جمله‏اى كه ايشان راجع به زمان ومكان فرموده‏اند، بعدش بازتر صحبت مى‏كنند، كه يك فقيه بايد ديد اقتصادى، ديد اجتماعى و ديد سياسى داشته باشد و الا اين استنباط اگر مخالف با واقع درآمد معذور نيست. گرچه ايشان در اصول و در فقه قبلاً چنين چيزى نداشته‏اند، اما در اين اواخر اصرار زياد دارند به اينكه زمان و مكان، ديد اقتصادى، ديد اجتماعى، ديد سياسى دخالت كامل در استنباط دارند.
  35. اين مسئله فوق العاده مشكلى است؛ اصل مطلب فوق العاده رساست و مختص به ايشان هم نيست، هميشه بنام «شم الفقاهه» در كلمات قوم آمده است. همين بحثى كه ما الآن راجع به رفع اليدين در تكبيرات مى‏كنيم، كه آيا واجب است يا واجب نيست، مرحوم صاحب جواهر عمده دليل او اين است كه واجب نيست، براى اينكه اگر كسى فقيه باشد مى‏فهمد اين گونه احكام مستحب است نه واجب. يا صاحب جواهر در باب حكومت دو سه جا من جمله درج جلد 16 جواهر مى‏فرمايد: اگر كسى شك كند درولايت فقيه، چه رسد به اينكه دليل بياورد، ما اين را فقيه نمى‏دانيم و اين بايد بداند كه بوئى از فقه ندارد. در خود مكاسب اگر شما مطالعه كنيد شايد بيش از صد جا اين جمله را بتوانيد پيدا كنيد كه شيخ انصارى مى‏فرمايد استنباط متوقف بر ديد فقهى است و اگر كسى شم الفقاهه نداشته باشد نمى‏تواند فتوا بدهد. پس اين مربوط به حضرت امام نيست كه ايشان در اين اواخر اينجور فرموده باشد، مسلم است علاوه بر اين استنباط‏هاى طلبگى كه ما داريم، خيلى چيزها مى‏خواهد كه انسان بتواند فتواى بدهد و آن فتواى او هم فقه پسند باشد. الآن عنصر زمان و مكان را بحث مى‏كنم و ما بقى را هم خودتان بگوييد؛ ديد سياسى، ديد اقتصادى، ديد اجتماعى. اين يك مطلب.
  36. مطلب ديگر اينكه حضرت امام نمى‏خواهند عنوان اولى و عنوان ثانوى درست بكنند، اين بحث نيست. به قول ايشان عناوين ثانويه را گذاشته‏اند براى درد ناعلاجى. بله يكى از شاهكارهاى فقه ما اين است كه قانون لاضرر و قانون لاحرج دارد، قانون ثانويه دارد، روى شك تعيين وظيفه مى‏كند، روى ضرر و حرج تعيين وظيفه مى‏كند. كه اين قوانين ثانويه هم زياد هست و هم براى آنجاست كه در بن بست گير كنيم و نتوانيم حكم را از ادله به عنوان حكم اولى بيرون بياوريم. پس الآن بحث ما در عناوين ثانويه نيست، كه ايشان بگويند زمان اقتضاء مى‏كند كه چنين كنيم، يا مكان اقتضا مى‏كند كه چنين حكم كنيم، اينها بحث ما نيست. آنكه الآن بحث ما در استنباط است، كه زمان و مكان دخالت دارد در استنباط، ديد سياسى و ديد اقتصادى دخالت دارد در استنباط، اين مراد است كه آيا دخالت دارد يا نه. اين هم حرف دوم.
  37. حرف سوم كه مهمتر از حرف اول و دوم است و اين است كه بحث مشكلى است، همين جاست كه گاهى بواسطه همين اسم او را گذاشته‏اند زمان و مكان دخالت در حكم دارد؛ ديد سياسى، ديد اجتماعى، دخالت در حكم دارد. نبايد ما را بيندازد در قياس و استحسان. اگر فقيه با قياس جلو آمد، همان است كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «السنة اذا قيست محق الدين».اگر استحسان جلو آمد، فقه ابوحنيفه درست مى‏شود. لذا اينها هم نبايد باشد. پس اصل مطلب مطلب عالى است و آن اينكه زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در فقه است. اين حرف خوبى است. يك مقدار بيشتر، ديد سياسى تعيين كننده در فقه است.
  38. مثالهاى ساده زمان  مكان مثلاً همين فروش خون، استفاده از خون است؛ مثال ساده او اين است كه آيا فروش خون جايز است يا نه؟ مسلم در فقه ما حرام است و روايت  هم داريم. صاحب جواهر هم ادعاى اجماع از قدماء مى‏كنند كه حرام است. آيا الآن خريد و فروش خون حرام است يا نه؟ تقريبا مى‏توانيم بگوييم اتفاق فتاواى است كه حلال است، بلكه گاهى مستحب يا واجب است. حالا آيا اين اَنگى كه به ما مى‏زنند، كه اين فقهاء گاهى حرامى را حلال مى‏كنند، گاهى حلالى را حرام مى‏كنند تا ببينند زمان چه اقتضاء مى‏كند، آيا اين مراد است؟ يا به قول حضرت امام تغيير موضوع است، يعنى آن وقت كه مى‏گفتند خون فروش او حرام است، نگه داشتن او حرام است، هديه كردن او حرام است، مى‏گفتند براى اينكه اين خون استفاده‏اى ندارد جز خوردن، خوردن خون هم حرام است، پس خريد و فروش خون حرام است، كليه تحودات او حرام است. اما الآن كه قضيه خوردن خون نيست، بلكه قضيه تزريق خون است، قضيه، جانى را نجات دادن است، آيا باز حرام است يا نه؟ اينجا تغيير موضوع پيدا كرده است. موضوع جديد به قول حضرت امام حكم جديدى را مى‏خواهد، نه اينكه اينجا تحليل حرام يا تحريم حلال باشد. «حلال محمد حلالٌ الى يوم القيامة و حرام محمدٌ حرامٌ الى يوم القيامة».
  39. وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.
  40. وصلى اللّه‏ على محمد و آل محمد.

@Aseman_Mag

ما را دنبال کنید