https://hosein128.ir- پایگاه شخصی 
https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لالله رب العالمین
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى..
اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس: 284متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس:285متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- بحث ما در فصل دوم از مباحث اجتهاد و تقليد بود؛ در شرائط كسى كه بخواهيم بگوييم اجتهاد او حجت است.
- شرط بعدى هم انس به كلمات اصحاب است، كه بايد جواهر كار كرده باشد. مرحوم صاحب عروه گفتهاند من هفت دوره جواهر ديدم. ديدن كلمات قدماء و متاخرين و انس با آنها لازم است. مثلاً مكاسبى خوانده باشد كافى نيست و اينجا انس به جواهر لازم است؛ فرمايش حضرت امام كه فرمودند فقه جواهرى لازم است. لذاانس به كلمات قوم هم خيلى لازم است.
- شرط بعدى هم انس به روايات است، يعنى كار كند دركتابهاى روايى، تسلط دروسائل الشيعه داشته باشد. و انس به روايات اهل بيت عليهمالسلامبعضى از اوقات انسان را مىرساند به آنجا كه بدون سند بگويد صحيح السند است يا نه. حالا آن اندازهها نه، اما بالاخره مأنوس بودن با روايات اهل بيت عليهمالسلام كه در زمان ما مأنوس بودن با وسائل الشيعه است، بتواند زد و بندى در روايات داشته باشد. تا اينجاها صحبت شد.
- شرط ديگرى كه الآن هست، اين بايد علم اصول داشته باشد، كه علم خوبى است. اگر تعريف علم اصول را جورى بكنيد كه قواعد ممهده را نگيرد، مثل قاعده لا ضرر، قاعده تجاوز، قاعده فراغ، قاعده يد كه معمولاً بزرگان مىگويند اينها اصول نيست بلكه اينها فقه است. مثلاً در باب الفاظ همين بحث وضع كه مىگويند به درد نمىخورد، تا برسد به بحث مشتق، اينها بحث هايى است كه لابدمنه است براى يك مجتهد. بعدش بحث اوامر و نواهى است، همين بحث مقدمه واجب را كه مىگويند فايده ندارد، اصل بحث را ممكن است كسى بگويد بحثى است عقلى، معلوم است اگر ذى المقدمه واجب شد مقدمه واجب است، اما در همين مقدمه واجب بحثهاى فوق العاده مهمى هست كه فقه ما به آن بحثها احتياج شديد دارد. واجب تخييرى، واجب مقدمى، واجب كفايى، واجب عينى اينها همه در مقدمه واجب آمده و در اصل بحث ما را هو مىكنند كه كسى مىخواهد برود روى پشت بام، نردبان مىخواهد يا نه؟ دو سه ماه روى اين بحث مىكنند. اينها كه منظور نيست. بعدش هم نواهى، اين نهى در عبادات آيا موجب فساد است يا نه؟ آيا اجتماع امر و نهى موجب فساد است يا نه؟ بعدش هم بحث عام و خاص، بحث مطلق و مقيد، بحث مجمل و مبين. اين جلد اول كفايه است كه مىگويند به درد نمىخورد. جلد دوم بحث قطع و ظن است، بحث شهرت است، تا برسد به آن چهار بحث مهم، يعنى برائت و تخيير و استحصاب و احتياط. بعد هم بحث تعادل و تراجيح، بعد هم بحث اجتهاد و تقليد. قواعد هم، مثل قاعده يد، قاعده تجاوز، قاعده سوق، قاعده ضرر، قاعده فراغ. كدام است كه به درد نمىخورد؟ الانسان عدو ما جهل به. خيلى حرف خوبى است؛ حالش را ندارد، مىگويد به درد نمىخورد. در صورتى كه يك طلبه بايد اصول منقح دست او باشد.
- انصاف قضيه اينكه بعضى از بزرگان را مىبينيم كه اصول ندارند، چه اشتباهات بزرگى از آنهاسر مىزند. صاحب جواهر را بسنجيد با صاحب حدائق، ببينيد تفاوت از زمين تا آسمان است. حرفهاى شيخ انصارى را مخصوصادر مكاسب را بسنجيد با حرفهاى صاحب حدائق، در حالى كه صاحب حدائق فقيهى بوده، اما فقيه اينجورى و من كه فقه حدائق را حجت نمىدانم، درحالى كه ارادت دارم به ايشان، هم از نظر علمى، هم از نظر تقوى، هم از نظر روايت و در وضع استثنائى خيلى براى شيعه كار كرده است، ولى اگر انسان از حدائق بيرون برود، برود در جواهر، آن وقت مىفهمد كه اصول به درد مىخورد يا به درد نمىخورد و اينكه مىگويند گاهى انسان احتياج به اصول دارد، اين تهمت است و بطور ناخودآگاه مرتب بطور شبانه روز در فقه مان ما احتياج به اصول داريم. و تذكر مىدهم به شما كه يك دوره اصول منقح بايد در ذهن شما باشد. اگر از شما بپرسند تمسك به عام در شبهه مصداقى مخصص جايز است يا نه؟ بفرماييد نه. دليل چيست؟ فورا دليل را بياوريد و غير از اين مجتهد نخواهيد شد.
- مسئله بعدى، مسئله رجال و درايه است كه خيلى لازم است، مخصوصا بحث رجالش. بحث درايه مربوط به همان درايات و طرز دلالت و اصحاب اجماع و افراديكه معتنابه هستند وبالاخره بحث اين است كه آيا اين روايت به شيعه مىخورد يا نه. بحث رجال، بحث سندى است، كه آيا اين سند درست است يا نه؟ هر دوى اينها خيلى لازم است. يك روايت به شما بدهند و بگويند: كه آيا اين صحيحه است يا نه؟ موثق است يا نه؟ ضعيفه است يا نه؟ اگر ضعيفه است آيا حجت است يا نه؟ جازمات صدوق چه طورى است؟ جازمات كلينى درچه حالى است؟ اگر تعارض شد بين مرحوم كلينى و مرحوم صدوق كدام مقدم است؟ و بالاخره سند اين معتنابه است يا نه؟ و نمىشود كه يك فقيه سند نداند و اينكه ما بايد به اندازه احتياج، علم رجال داشته باشيم، مثل اين است كه بايد به اندازه احتياج، علم ادبيت داشته باشيم.يك قدرى بالاتر، انس به قرآن است، كه متاسفانه آنجور كه در فقه از روايات استفاد شده، از قرآن استفاده نشده است. از كم بايد شروع شود. همانطور كه ما در روايات بررسى مىكنيم، كه دلالت روايت چقدر است، آيامعارض دارد يا ندارد، معارضها چيست، اگر دو تا آيه با هم معارض شد چه بايد كرد؟ در فقه نداريم. چرا نداريم؟ چون انس در قرآن نداريم و الا همين مقدار كه انس به جواهر و روايات داريم، انس به قرآن هم داشتيم، حتما ما الآن خيلى آيات داشتيم كه به او استدلال مىكرديم من الطهارة الى الديات. حتى كار رسيده به اينجا كه آيه داريم و دلالت هم دارد، اما دركتابهانيامده است. لذا آمديم مجّزى كرديم و يك آيات الاحكام درست كرديم و منحصركرديم به فاضل مقداد و مقدس اردبيلى و خوب بود اين آيات الاحكام را بياورد در جواهر و همچنين ما بقى بزرگان، علامه با آن درايت، در همه چيز ملا بوده و در همه چيز مىتوانسته وارد بشود. نبوغ علامه و زد و بند علامه خيلى بالاست، ولى متاسفانه علامه در تذكره، در اين كتاب مهمِ بالاتر از جواهر كم آيه قرآن در او ست و اينها نقص است. شما بايد نواقص را رفع كنيد .اين هم راجع به قرآن و اصول.
- بايد اصولى باشيم، بايد مفسر باشيم، مخصوصا در اين زمان همه چيز لازم دارد، چون همه چى لازم دارد، فقه ما همه چيز لازم دارد و اين فقه لازم دارد كه ببينيم اسلام راجع به خانواده چه مىگويد. حالا نيامده و نگفتهاند، حرف ديگرى است. فقه ما احتياج دارد به يك دوره اقتصاد كلان، تطبيق اقتصاد ما با اقتصاد روز. وحدت حوزه و دانشگاه يكى از آنها اين است. اين فقه ما احتياج دارد به جامعهشناسى. اين رواياتى كه مربوط به جامعهشناسى است، كه بحار الانوار يعنى دين شيعه كه همه چيز دارد، ما بايد در فقه مان همه اين چيزها رابكاربيندازيم. كسى بخواهد حكم بكند در خانواده، احيتاج دارد به اينكه اخلاق در خانه را حسابى از روايات بيرون آورده باشد، از روايات اجتهاد كرده باشد. اينكه حضرت امام مىفرمودند زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده هستند، دو عنصراصلى است در فقه ما، مگر مىشود همه جا يك جور فقه گفت؟! مگر مىشود همه زمان يك جور رفت جلو؟ الآن ما علم اقتصاد مىخواهيم، جامعهشناسى مىخواهيم. يك روزى فلسفه را تكفير مىكردند، ولى امروز كه نمىشود با اين اختلاط فلسفه در اصول ما، با اين حرفهاى ناهنجار فيلسوفهاى غرب، ما فلسفه نداشته باشيم. يك روزى عرفان ما را تكفير مىكردند، اما با اين صوفى گرى كه آمده تا در خانه ما، رفته در راديو و تلويزيون ما، ژوليدهاى آمده دارد پشت تلويزيون صحبت مىكند، آن وقت ما نبايد صوفى گرى بلد باشيم؟ اينها همه مربوط به فقه ماست. فقه ما يعنى قانون ما، فقه ما يعنى هستى ما، فقه ما يعنى همه چيز ما دو چيز مانده كه بايد صحبت كنيم: يكى تعبد در اجتهاد ، يكى هم آن چيزى كه مرحوم باقر بهبهانى - آن نفس قدسيه،آن اصولى كه حق به اصول دارد -فرمودهاند فردا راجع به اين دو صحبت مىكنيم.
- اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس:286
- متن درس:
- اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى.
- در باب اجتهاد ، علاوه بر شروطى كه شده است، دو تا شرط ديگر هم بايد بگوييم، كه معمولاً بزرگان نگفتهاند. يكى از آن شروط تعبد است و اين تعبد در فقه يك چيز مسلم است، كه هر چه باشد، گمراهى اوكمتر است تعبد او در فقه بيشتر باشد، گمراهى او كمتر است. هر چه متابعت از قرآن و روايات بيشتر و هر چه تعبد او كمتر باشد، گمراهى او بيشتر مىشود و كم كم مىرسد به آنجا كه ابوحنيفه مىشود و اگراينقدر لاابالى باشد، مىرسد به آنجا كه در زمان ما اختلاط بين زن و مرد را جايز مىداند و نحوه ارث در اسلام را ظلم به زن مىداند و مىرسد به آنجا كه قرآن را ناقص مىداند و دين بهايى گرى و سنى گرى را درست مىداند. وقتى ريشه يابى كنيم، مىبينيم اين تعبد در فقه راكه فوق العاده لازم است، اين را از دست دادهاند و عقل ناقص را آوردهاند در فقه. لذا در مقابل ضرورت فقه، در مقابل اجماع مسلم فقه، در مقابل روايات كه ظهور دارد در فقه، يك تاويل و تأولهايى مىكنند و تاويل مىرسد به آنجا كه بالاخره، زن بشود مثل مرد در همه چيز.
- پس بايد درمقابل فرمايش امام صادق عليهالسلام، صد در صد تسليم باشيم. اين «الرجال قوامون على النساء بما فضل اللّه بعضهم على بعض و بما انفقوا»، چيزى نيست كه كسى بگويد ظهورندارد؛ يك طلبه مىفهمد اين يعنى چه. اما همين را بدهند دست كسى كه متعبد در فقه نيست، عقل خودش را مىخواهد تحميل كند، همان كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «من فسّر القرآن برايه فليتبوه مقعده من النار» آن را تأويل مىكند. من ديدهام كسى را كه متعبد نيست در دين، لذا ديات را تاويل مىكند و نمىگويد من آيه و روايت را قبول ندارم، بلكه تاويل مىكند، يعنى عقلش را دخالت مىدهد در روايات اهل بيت عليهمالسلام و ظاهر كلام اهل بيت عليهمالسلام را تاويل مىكند و اين خيلى مصيبت زاست.
- پس اينكه من مىگويم شرط در اجتهاد و افتاء بايد تعبد در فقه باشد، با يك قدرى فكر مىفهميد اين شرط لازمى است و اين شرط از آن شرط ملكه و شرط انس به روايات اهل بيت و آن شرط انس به ادبيت، خيلى بالاتر است. اسلام و قرآن روى اين تعبد درمقابل خدا خيلى پافشارى دارد و خدا را يكى از امتيازهاى حضرت ابراهيم را همين مىداند و مىفرمايد: «و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه»راستى آنها كه تعبد در دين ندارند، همان سفاهتى است كه قرآن مىگويد. بعد مىفرمايد ملت ابراهيم اين است: «اذا قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين» اين تسليم تكوينى نيست بلكه تسليم تشريعى است، يعنى به حضرت ابراهيم مىگويند آقاى ابراهيم زن و بچه ات را ببر بگذار وسط بيابان و برگرد. مىگويد: چشم. وقتى كه زن و بچهاش را گذاشت، فقط همين راگفت كه «انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع».اينجا خيلى تعبد مىخواست. گفت بچه ات را سر ببر. گفت: چشم «قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذاترى»، يعنى امر براى من واضح است، تو چه مىگويى؟ آن هم گفت «يا ابت افعل ما تؤمر ستجدنى انشاءاللّه من الصابرين».اين را مىگويند تعبد در مقابل خدا، يعنى آنجا كه عقل ما نمىرسد يك دليل لمى بياوريم و مطلب را صاف كنيم، بگوييم خدا عالم است صددرصد، خدا حكيم است صددرصد، اين گفته خدا يك در هزار خلاف حكمت و علم نيست، پس بنابراين صددرصد درست است. و اين برهان، بالاترين براهين است. يك برهان لم تسليم حضرت ابراهيم، ما آن اندازه نمىخواهيم، يك برهان لم تسليم حضرت اسماعيل، توى فقه بايد اينجور باشد.
- بارها وقتى مرحوم حضرت امام به اين بغرنجها مىرسيدند، مىگفتند: امام صادق عليهالسلامفرموده، لذا فضولى موقوف. خيلى حرف خوبى است. «تنزيل الكتاب من اللّه العزيز الحكيم».دليل لم مىگويد اين درست است ولو عقل من خلاف بفهمد. يك وقت بنا شد مرحوم علامه طباطبائى - استاد ما – حاشيه بزنند بر بحارالانوار؛ آن حاشيههاى اولش قدرى تند بود، به اينكه علامه مجلسى مىفرمايند اگرروايت صحيح السند و ظاهر الدلالهاى داشته باشيم خلاف عقل، عقل را بايد انداخت دور و روايت را بايد گرفت. مرحوم علامه اينجا ناراحت شده و دو تا حاشيه داغ در جلد اول دارند. همان وقت مرحوم آيهاللّه بروجردى بااينكه علاقه خاصى به فلسفه داشتند، ولى عصبانى شدند، فرمودند اسفار گفته نشود. آقاى بروجردى دين را فهم كرده و متخلق به اخلاق اللّه بود؛ فيلسوف بود درحالى كه فقيه بود.بعضى از ايشان نقل مىكنند كه فرمودهاند اگر ما بخواهيم علامه مجلسى را زير سؤال ببريم تشيع را زير سؤال بردهايم. براستى اگرما روايت صحيح السند و ظاهر الدلالهاى پيدا كرديم خلاف عقل نظرى، عقل را مىگذاريم كنار و روايت را مىگيريم و عقيده حضرت امام هم همين بود.
- از شيخ الرئيس نقل مىكنند كه ايشان گفته بود كه در درسها دو سه روز بيشتر شاگردى نمىكردم و استاد مىشدم، اما درعلوم الهى گاهى بيش از چهل مرتبه مطالعه مىكردم باز گير بودم، متوسل مىشدم به عالم ملكوت، آنجا مسئله برايم حل مىشد، يعنى تعبد. بعد حضرت امام قدسسرهمىفرمايند: بعد صدر لمتالهين آمد كه چهل تا اشكال مبنائى به شيخ الرئيس دارد. خود ملاصدرا با اين همه علمش اشتباه خيلى دارد. شاگردان ايشان مثل مرحوم حاجى بيش از چهل تا اشكال به ايشان دارد، اشكال مبنائى نظير وجود ذهنى و امثال اينها. خودمرحوم، مرحوم صدر المتالهين در اول شفاء مىگويد مدتى اشراق خواندم، ديدم غرور است، مدتى مشاء خواندم، يعنى تخصص پيدا كردم، ديدم تاريك است. مشاء و اشراق را با هم تلفيق كردم و حكمت متعاليه درست كردم، ديدم در خطر است. متوسل شدم به قرآن و اهل بيت، براى من سكونت خاطر پيدا شد. به اين مىگويند مرد عالم كه وقتى برسد به قرآن، سكونت خاطر براى او پيدا مىشود. لذاغالبا مىگويد هذا يحصل عقيب الكشف و الخلوات و اقمنا عليه البرهان؛ مىرود در عالم كشف و شهود و معنويت. كه اين صدر المتالهين در مباحث اخرويه تمسك مىكند به قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام و تجسم عمل را به قرآن و روايات اهل بيت عليهمالسلام اثبات مىكند و آن جا كه عقل نظرى باشد، نمىشود ما او را در مقابل ضرورتهاى فقه بكار بيندازيم، درمقابل روايات صحيح السند و ظاهر الدلاله بايد بگوييم نمىفهميم. نمىدانيم. به عقيده من اين شرط از همه لازمتر است. ماحضرت امام را بزرگ مىدانستيم بخاطر فهم عرفى، مرحوم حاج شيخ خيلى بزرگ بوده براى اينكه فهم عرفى او زياد بوده. اما بزرگتر اينكه فيلسوف، دردين متخصص، در فلسفه و عرفان متخصص باشد، اماوقتى وارد در فقه مىشود گويا فلسفه وارد نيست. به اين مىگويند مرد، به اين مىگويند آن كسى كه فصاحت و بلاغت وارد است. شيخ الرئيس بحث روحانى معاد راكه مىكند، مىرسد به بحث جسمانى معاد، مىگويد من نمىتوانم درست كنم، اما چون صادق مصدق فرموده معاد جسمانى هست، من از اول تا آخرش را قبول دارم، يقين دارم. و اين اعتقاد تعبدى نيست بلكه خوداين استدلال است، همان برهان لمى است، كه گفتم: صادق مصدق فرموده است؛ برهان لمى است يعنى چون خدا فرموده: «ضرب لنا مثلاً و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم قل يحيى الذى انشأها اول مرة» اين دليل من است. كسى كه عالم به وجود است و قادر به عالم وجود است و كسى كه حكيم است صددرصد، اين مىفرمايد معاد جسمانى هست، من هم مىگويم معاد جسمانى هست ولو من نفهمم. به قول انيشتين علم ما درمقابل جهل ما قطره است در مقابل دريا. در علوم طبيعى علم ما نسبت به جهل ما قطره است درمقابل دريا، علم ما در فقه، مخصوصا راجع به علل و حِكَم جهل ما كسى مىتواند علل الشرايع و حكم الشرايع درست بكند؟ خود صدوق هم قبول ندارد كه اينها حكمت صددرصد، يا علت صددرصد باشد و من خيلى زجر مىكشم كه بعضىها از فرصتها استفاده نمىكنند كه تعبد به فقه را به ديگران بفهمانند. روى اين دليلى خيلى فكر بكنيد.
- حرف فردايمان راجع به اين حرف آقا باقر بهبانى است در فوائد حائريه كه به يك دليل آوردهاند به نام دليل قدسى. به عقيده من اين هم دليل مهمى است. انشاءاللّه فردا دربارهاش صحبت مىكنم.وصلى اللّه على محمد و آل محمد.
- اجتهاد وتقلید عنوان درس: اجتهاد و تقليد / معناى اجتهاد شماره درس:287
- متن درس:
اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللّه الرحمن الرحيم رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى واحلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى. - بحث ما درباره شرائط اجتهاد بود، كه چه كسى مىتواند اجتهاد كند. نُه شرط را عرض كردم.
- شرط دهم شرطى است كه مرحوم محقق بهبهانى گفتهاند: اين مرد با فضيلت درمعارف اسلامى علاوه بر اينكه اصول را زنده كرد و ازاين جهت به او مؤسس علم اصول مىگويند، يك فوائد حائريه در كربلا نوشتهاند ،كه در اين فوائد حائريه مطالب گوناگونى گفته شده است، مسائل فقهى دارد، مسائل اصولى دارد، مسائل تفسيرى دارد، مسائل عرفانى و فلسفى دارد و از جمله در باب اجتهاد و تقليد هم يك مقدار صحبت كردهاند و شرائط مجتهد را در آنجا ذكر كردهاند و يكى از شرائط را قوه قدسيه دانستهاند و فرمودهاند اين قوه قدسيه از شرائط مهم استنباط است و اين مثل همان تقدسى روحى كه خودشان داشتهاند، خيلى پرورش دادهاند و انصافا با آن پرورشى كه ايشان دادهاند بايد بگوييم از شرائط مهم در اجتهاد است. فرمودهاند معناى قوه قدسيه اين است كه بايد نفس مجتهد سالم باشد از اعو جاج، از حدة و از بلادة از حبّ و بغضها و از عنادها و لجاجها و استبدادها و بعد هم فرمودهاند كه عدم سلامت نفس از صفات رذيله است. اين آخرى محدود مىشود به خودشان و مثل خودشان بعد هم يك توصيه خوبى كردهاند به طلاب كه از كجا بايد اين سلامت نفس را پيدا بكنيم. يكى يكى معنا كنيم ببينيم به كجا مىرسيم.
- آن اعوجاج و گج سليقگى كه بايد نباشد، معلوم است اين حرف خوبى است. اين گج سليقگى، گاهى در عرفيات است و جورى رفتار مىكند در ميان مردم كه نمىتواند محبوبيت اجتماعى پيدا كند و معلوم است كه ما اگر بخواهيم علممان جا باز كند و خريدار داشته باشد بايد سلامت فن از اعوجاج در ميان مردم داشته باشيم و خود اين يك نفساست اين مراد آقا باقر بهبهانى نيست.
- گاهى اعوجاج دارد توى تفسير. خود من در شيعه و سنى مىبينم كه مىخواهد آيه شريفه را معنا كند، با اينكه خيلى صراحت دارد، خيلى ظهور دارد، اما با كج سليقگى اين آيه را جورى معنا مىكند كه مسلم با ظواهر جور نمىآيد؛ انسان يقين مىكند كه مراد قرآن شريف اين نيست. اين هم مراد ايشان نيست.
- آنكه مراد آقا باقر است، اعوجاج در فقه است. بعضى از اوقات گج سليقه در فقه است و ما ديدهايم بعضى از فقهاء برايشان خيلى روان است. بعضىها هم اعوجاج در فقه دارند از باب مثال نه از باب اعوجاج، مثل اينكه بعضىها در قضاء نماز ترتيب قائل هستندو خيلى مشكل مىشود براى مقلدين؛ مىگويند اگر كسى چهار، پنج نماز از او فوت شده، بايد بخواند تاترتيب حفظ بشود و دو سه ماه نماز قضاء مىگذارد روى گردن مقلد. صاحب جواهربعضى از اوقات افرادى را با هوى علمى رد مىكند، اما يك مقدار كه برويم در بحث، مىبينيم كه اعوجاج در فقه دارد، كم سليقه در فقه است، معمولاً اخبارىها اينجورى هستند. معمولاً آنها كه نتوانستند خودشان را تخليه كنند از علمى كه داشتهاند و رفتهاند در فقه، فيلسوف است، يا اخبارى است، يا عارف است رفته در فقه، مىبينيم آن دقتهاى فلسفه، يا آن ساده لوحى هايى كه ازروايات فهميده آورده است در فقه، مثلاً مى گويد كسى كه مىخواهد كفن براى خودش تهيه كند بايد بگويد: اسماعيل يقول بسم اللّه الرحمن الرحيم. چرا؟ چون در روايت آمده اسماعيل يقول بسم اللّه الرحمن الرحيم. بعضى از اوقات تندى در فقه، اسماعيل او راكه مىاندازد بلكه بسم اللّه الرحمن الرحيم او را هم مىاندازد. به قول مرحوم آقا باقر مىشود يك تفريط از آن و يك افراط از آن، كه هر دو در فقه بلكه در هر علمى غلط است. من به تجربه به برايم ثابت شده در علوم، مثل علم طب كه بعضى از دكترها كج سليقه هستند، چه ضررهايى به خودشان و بيمارشان مىزنند. و مخصوصا آنكه براى ما خيلى لازم است دو چيز است: يكى سلامت نفس ازاعوجاج؛ در ميان مردم مردم دار باشد. قرآن هم اين را مىخواهد. «ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا».
قرآن مىخواهد اين محبوبيت را در ميان مردم. در فقه هم سلامت نفس از اعوجاج لازم است و آدم گج بخواهد راست بشود مشكل است و ايشان در آخر كار مىفرمايند چارهاى نيست بجز رياضت و توسل به اهل بيت وعلماء. - همچنين حدة و بلادتى كه ايشان مىگويد سلامت نفس از حده و بلاده. كه ايشان مىگويد مطول مردم را تقسيم مىكند، يك قسمت اصحاب جربزه هستند - اصحاب حده - يك قسمت هم اصحاب بلاده و اصحاب كنديهاى ذهن. بعضىها اهل جربزه هستند، روى هر چيزى شك مىكند و نمىتواند استقرار پيدا كند، ازاين شاخه به آن شاخه مىپرد، اما پريدن حرفى است و استقرار چيز ديگرى است. معلوم است اين اهل جربزه است و قولش حجت نيست و مسلم است كه نمىتواند استنباط بكند. بلادت عكس اين است، يعنى چاه نمىتواند از خودش آب در بياورد، يعنى تابع ديگران است، تابع جواهر است، يك جواهر متحرك است. اين جواهر متحرك را نمىشود بگوييم كه استنباط او درست است، همانطور كه ما بايد بدانيم جواهر چه مىگويد، بايد بدانيم خودمان چه مىگوييم! به اين مىگويند استنباط. و كسى كه تابع ديگران است، خوب جواهر را مىداند، اما خودش نمىتواند استنباط كند، به او مىگويند بلاده كندى ذهن. گاهى علم داريم كه كسى اصحاب جربزه نيست، امااصحاب بلاده هم نيست، مىتواند حسابى استنباط بكند، آنكه كار مىكند اين است كه مىدانم جواهر چه مىگويد و مىدانم خودم چه بايد بگويم. لذا سلامت نفس از اعوجاج، سلامت نفس از بلاده اينها لازم است.
- همچنين سلامت نفس از حبها وبغضها هم حرف بالايى است و اين جمله مرحوم علامه را فراموش نكنيد كه مرحوم علامه مىخواست فتوى بدهد. قبل ازعلامه شهرت بسزايى بود كه آب چاه قليل است. علامه ديد اين جور نمىآيد به آبى كه سه متر زير زمين است، قليل گفته شود و آبى كه روى زمين است - يعنى چشمه - حكم جارى داشته باشد، اما ازآن طرف هم از راه قياس و استحسان نمىخواست بگويد، بلكه تعبد بايد باشد. لذا ديد روايت ها خوب دلالت دارد به اينكه چاه آب جارى است، حكم آب جارى دارد. لذا اول چاه منزلش را پر كرد، يعنى حبها و بغضها برود كنار.آن وقت روى روايت ها فكر كرد و فكرش رسيد به اينجا كه آب چاه من حيث هو آب حكم جارى و كر را دارد. اين كار علامه خيلى چيز مىفهماندكه در فتوى دادن حبها و بغضهاى ما بايد برودكنار. اين حرف آقا باقر بهبهانى خيلى حرف خوبى است تا اينجا.
- اما ايشان در آخر مىفرمايند عدم سلامت نفس از رذائل است، از نفسيات و لجاجها و عصبيتهاست و بالاخره مىرساند به آنجا كه حب مال نداشته باشد، حب رياست نداشته باشد مىفرمايد اين هم از شرائط است.
- حضرت امام در همين تحرير مىفرمايند كسى كه مكب على الدنيا باشد، فتواى او حجت نيست. خيلى حرف خوبى است و قرآن هم مىگويد همين است. مرحوم آقا باقر مىگويند براى اينكه اگر كسى حب به رياست داشته باشد، فكر او همان است، گفتار و كردار و استنباط او همان است. قرآن هم همين را مىگويد؛ «قل كل يعمل على شاكلته».اگر كسى عناد داشته باشد، فكر او عناد است، گفتار ا عناد است وكردار او هم عناد است.
- حرف خيلى خوب است قرآن هم مىگويد امانمى شود روى او فتواى داد و بايد بگوييم تا اين اندازها نمىخواهند. اما اصل حرف آقا باقر بهبهانى تا اينجا كه آمديم انصافا حرف فوق العاده متينى است. بعد مىفرمايند اينها را از كجا پيدا كنيم؟ مىفرمايند چارهاى نيست جز رياضات دينى، كه رياضات دينى اينها را به انسان مىدهد، يعنى تقوى، يعنى اهميت به واجبات و اجتناب از گناه، اهميت به مستحبات، اهميت به ترك شبهات و مكروهات.
- معلوم است كه ايمان را استدلالات نمىتواند درست كند، چون ممكن است كسى چهل دليل بياورد براى اثبات خدا، اما در محضر خدا غيبت و گناه كند. دليل و برهان نمىتواند حق و يقين بياورد و اين حرفهاى آقا باقر به حق اليقين و عين اليقين است. مىگويد رياضات دينى مىخواهد. «و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين» خوب آيهاى است. يك نصحيت هم آخر كار مىكنند كه به تجربه اثبات شده است، مىفرمايند آنكه خيلى مهم است براى مجتهد، براى استنباط، استمداد ازارواح مطهره علماء است؛ از زنده آنها و مرده آنها، بعد مىفرمايند: عليك، ثم عليك، ثم عليك كه احترام به فقهاء بگذاريد و تجليل كنيد از فقهاء، چه مرده آنها و چه زنده آنها؛ اگر مىخواهيد دنيا و آخرت داشته باشيد و اگر مىخواهيد به جايى برسيد، عليك ثم عليك ثم عليك به احترام به فقهاء.
- بعد هم مىفرماينداياك ثم اياك ثم اياك بالاهانة عليهم حيا و ميتا؛ خيلى مواظب باشيد به علماء - چه زنده و چه مرده - توهين نكنيد بعد هم مىفرمايند به تجربه اثبات شده اينهاكه نسبت به علماء زبانشان رهاست، نه اينكه عاقبت بخير نمىشوند، بلكه در وادى تيه و جهالت و ضلالت سر بگمند تا بميرند. و به تجربه براى من اثبات شده است. اين هم شرط دهم.
- بنا شد درباره اين دو عنصرى كه حضرت امام اصرار دارنددخالت در اجتهاد دارد، يك مقدار صحبت كنيم. عنصر زمان و عنصر مكان، ديد زمان و ديد مكان در استنباط دخالت دارد، الا اينكه جملهاى كه ايشان راجع به زمان ومكان فرمودهاند، بعدش بازتر صحبت مىكنند، كه يك فقيه بايد ديد اقتصادى، ديد اجتماعى و ديد سياسى داشته باشد و الا اين استنباط اگر مخالف با واقع درآمد معذور نيست. گرچه ايشان در اصول و در فقه قبلاً چنين چيزى نداشتهاند، اما در اين اواخر اصرار زياد دارند به اينكه زمان و مكان، ديد اقتصادى، ديد اجتماعى، ديد سياسى دخالت كامل در استنباط دارند.
- اين مسئله فوق العاده مشكلى است؛ اصل مطلب فوق العاده رساست و مختص به ايشان هم نيست، هميشه بنام «شم الفقاهه» در كلمات قوم آمده است. همين بحثى كه ما الآن راجع به رفع اليدين در تكبيرات مىكنيم، كه آيا واجب است يا واجب نيست، مرحوم صاحب جواهر عمده دليل او اين است كه واجب نيست، براى اينكه اگر كسى فقيه باشد مىفهمد اين گونه احكام مستحب است نه واجب. يا صاحب جواهر در باب حكومت دو سه جا من جمله درج جلد 16 جواهر مىفرمايد: اگر كسى شك كند درولايت فقيه، چه رسد به اينكه دليل بياورد، ما اين را فقيه نمىدانيم و اين بايد بداند كه بوئى از فقه ندارد. در خود مكاسب اگر شما مطالعه كنيد شايد بيش از صد جا اين جمله را بتوانيد پيدا كنيد كه شيخ انصارى مىفرمايد استنباط متوقف بر ديد فقهى است و اگر كسى شم الفقاهه نداشته باشد نمىتواند فتوا بدهد. پس اين مربوط به حضرت امام نيست كه ايشان در اين اواخر اينجور فرموده باشد، مسلم است علاوه بر اين استنباطهاى طلبگى كه ما داريم، خيلى چيزها مىخواهد كه انسان بتواند فتواى بدهد و آن فتواى او هم فقه پسند باشد. الآن عنصر زمان و مكان را بحث مىكنم و ما بقى را هم خودتان بگوييد؛ ديد سياسى، ديد اقتصادى، ديد اجتماعى. اين يك مطلب.
- مطلب ديگر اينكه حضرت امام نمىخواهند عنوان اولى و عنوان ثانوى درست بكنند، اين بحث نيست. به قول ايشان عناوين ثانويه را گذاشتهاند براى درد ناعلاجى. بله يكى از شاهكارهاى فقه ما اين است كه قانون لاضرر و قانون لاحرج دارد، قانون ثانويه دارد، روى شك تعيين وظيفه مىكند، روى ضرر و حرج تعيين وظيفه مىكند. كه اين قوانين ثانويه هم زياد هست و هم براى آنجاست كه در بن بست گير كنيم و نتوانيم حكم را از ادله به عنوان حكم اولى بيرون بياوريم. پس الآن بحث ما در عناوين ثانويه نيست، كه ايشان بگويند زمان اقتضاء مىكند كه چنين كنيم، يا مكان اقتضا مىكند كه چنين حكم كنيم، اينها بحث ما نيست. آنكه الآن بحث ما در استنباط است، كه زمان و مكان دخالت دارد در استنباط، ديد سياسى و ديد اقتصادى دخالت دارد در استنباط، اين مراد است كه آيا دخالت دارد يا نه. اين هم حرف دوم.
- حرف سوم كه مهمتر از حرف اول و دوم است و اين است كه بحث مشكلى است، همين جاست كه گاهى بواسطه همين اسم او را گذاشتهاند زمان و مكان دخالت در حكم دارد؛ ديد سياسى، ديد اجتماعى، دخالت در حكم دارد. نبايد ما را بيندازد در قياس و استحسان. اگر فقيه با قياس جلو آمد، همان است كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «السنة اذا قيست محق الدين».اگر استحسان جلو آمد، فقه ابوحنيفه درست مىشود. لذا اينها هم نبايد باشد. پس اصل مطلب مطلب عالى است و آن اينكه زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در فقه است. اين حرف خوبى است. يك مقدار بيشتر، ديد سياسى تعيين كننده در فقه است.
- مثالهاى ساده زمان مكان مثلاً همين فروش خون، استفاده از خون است؛ مثال ساده او اين است كه آيا فروش خون جايز است يا نه؟ مسلم در فقه ما حرام است و روايت هم داريم. صاحب جواهر هم ادعاى اجماع از قدماء مىكنند كه حرام است. آيا الآن خريد و فروش خون حرام است يا نه؟ تقريبا مىتوانيم بگوييم اتفاق فتاواى است كه حلال است، بلكه گاهى مستحب يا واجب است. حالا آيا اين اَنگى كه به ما مىزنند، كه اين فقهاء گاهى حرامى را حلال مىكنند، گاهى حلالى را حرام مىكنند تا ببينند زمان چه اقتضاء مىكند، آيا اين مراد است؟ يا به قول حضرت امام تغيير موضوع است، يعنى آن وقت كه مىگفتند خون فروش او حرام است، نگه داشتن او حرام است، هديه كردن او حرام است، مىگفتند براى اينكه اين خون استفادهاى ندارد جز خوردن، خوردن خون هم حرام است، پس خريد و فروش خون حرام است، كليه تحودات او حرام است. اما الآن كه قضيه خوردن خون نيست، بلكه قضيه تزريق خون است، قضيه، جانى را نجات دادن است، آيا باز حرام است يا نه؟ اينجا تغيير موضوع پيدا كرده است. موضوع جديد به قول حضرت امام حكم جديدى را مىخواهد، نه اينكه اينجا تحليل حرام يا تحريم حلال باشد. «حلال محمد حلالٌ الى يوم القيامة و حرام محمدٌ حرامٌ الى يوم القيامة».
- وصلى اللّه على محمد و آل محمد.
- وصلى اللّه على محمد و آل محمد.




