سایت : پایگاه شخصی حسین صفرزاده -https://hosein128.ir/
- نهج البلاغه فرزاد -@nahjolbalaghehfarzad
- وبلاگ صفرزاده- https://safarzade.blog.ir
- «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
- «اللهم صل على محمد و آل محمد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
- مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم(عليه السلام)، ج1، ص: 53--57
- بخش دوم: اثبات امام ت حضرت حجّة بن الحسن العسكرى- (عجل اللّه فرجه الشريف) الباب الثاني في إثبات أنّ امام زماننا هو المهديّ بن الزكيّ الحسن العسكريّ عليهما السلام
- خواننده عزيز! خداوند من و شما را بر انديشه محكم و استوار و ايمان به حقّ در دنيا و آخرت پايدار نمايد، و بين ما و خلف منتظر از خاندان عصمت و طهارت جمع فرمايد. بدان كه هيچ راهى براى اثبات امام ت نيست مگر نصّ و معجزه. زيرا همانطور كه در جاى خود ثابت شده از جمله شرايط امام ، عصمت است كه اگر امام معصوم نباشد، هدف از نصب او تحقّق نمىيابد، و به اصطلاح نقض غرض لازم مىآيد.
إعلم- ثبّتك اللّه و إيّانا بالقول الثابت في الحياة الدنيا و الآخرة، و جمع بيننا و بين الخلف المنتظر من العترة الطاهرة- أنّه لا طريق إلى . إثبات الامام ة إلّا النصّ و ظهور المعجزة، و ذلك لأنّ من شرط الامام أن يكون معصوما، و هي [واجب ة] و إلّا لا نتقض الغرض من نصبه، و هو محال،
- عصمت حالتى است نفسانى و مرتبهاى است كه از نظر مردم پوشيده است و كسى آن را نمىداند مگر خداوند و كسانى كه خداوند علم آن را به آنها الهام فرموده باشد. در اين رابطه بر خداوند است كه امام معصوم را با يكى از دو راه به مردم معرفى كند: إثبات الامام ة إلّا النصّ و ظهور المعجزة، و ذلك لأنّ من شرط الامام أن يكون معصوما، و هي [واجب ة] و إلّا لا نتقض الغرض من نصبه، و هو محال، و الأدلّة على وجوب العصمة فيه كثيرة مذكورة في محلّها،
- 1- به وسيله پيغمبر النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله و يا امام قبلى. إمّا بالنصّ عليه على لسان النبيّ النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله و سلّم و هي كيفيّة نفسانيّة، و مرتبة خفيّة باطنيّة، لا يعلمها إلّا اللّه تعالى شأنه و من ألهمه اللّه تعالى علم ذلك، فالواجب على اللّه تعالى أن يعيّنه لعباده أو الامام السابق عليه،
- 2- به وسيله معجزهاى كه به دست او انجام شود، و چون امام براى مردم معين شده بر آنها واجب است كه به او مراجعه كنند و اعتماد نمايند كه: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً؛( احزاب، آيه 36) و براى هيچ مرد و زن مؤمنى اين حقّ نيست كه هرگاه خدا و رسول او كارى را لازم كنند، ايشان در كارشان اختيار [و گزينشى] داشته باشند. و هرآنكه خدا و رسول او را نافرمانى نمايد، حقّا كه در گمراهى آشكارى افتاده است. و إمّا بإجراء المعجزة على يديه، و إذا تعيّن الامام من اللّه فالواجب على الناس أن يرجعوا إليه و يعتمدوا عليه: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً[1]
- و شاهد بر آنچه گذشت احاديثى است كه از نظر معنى متواتر است: و يشهد لما ذكرنا الأحاديث المتواترة معنى:
- 1- حديثى است كه شيخ ثقه جليل احمد بن ابى طالب طبرسى[2] در كتاب الاحتجاج آورده : 14- منها: ما رواه الشيخ الثقة الجليل أحمد بن أبي طالب الطبرسي[3] في الإحتجاج، است. اين حديث هرچند كه طولانى است ولى فوايد بسيار و امور مهم دارد. در اين حديث امام ت مولاى ما- عجّل اللّه فرجه الشريف- با نصّ و معجزه اثبات شده و اينكه امّت را نشايد براى خود امام ى اختيار كند، پس تعجّبى ندارد كه تمام اين حديث را بياوريم و از خداوند مىخواهيم كه ما را اهل پذيرش اين حديث قرار دهد. و هذا الحديث و إن كان طويلا لكنّه يشتمل على فوائد جمّة و امور مهمّة و يثبت امام ة مولانا بالنصّ و المعجزة، و أنّه ليس للامّة في نصب الامام خيرة، فلا غرو أن نذكره بطوله، و نسأل اللّه تعالى أن يجششعلنا من أهل قبوله. دچار شدم. روزى هنگام مناظره به من گفت: مرگ بر تو و هممسلكانت باد. شما رافضىها، مهاجرين و انصار را مورد طعن قرار مىدهيد، و محبّت پيغمبر النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله را نسبت به آنان انكار مىكنيد، و حال آنكه صدّيق، بالاترين افراد اصحاب است كه به اسلام سبقت جسته، مگر نمىدانيد كه رسول خدا النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله
- شيخ طبرسى- كه خدايش رحمت كند- چنين گفته است: «احتجاج حضرت حجّت قائم منتظر صاحب الزمان- درود خداوند بر او و پدرانش باد- سعد بن عبد اللّه قمى اشعرى گفته است: به يك نفر ناصبى كه از همه ناصبىها در مجادله قوىتر بود او را شب هجرت از ترس بر جان او، با خود به غار برد چنانكه بر جان خود ترسان بود. براى اينكه مىدانست كه او خليفه و جانشين آن حضرت خواهد شد، لذا خواست كه جان او را مانند جان خود حفظ كند تا مبادا وضع دين بعد از خودش مختل شود، در همانحال على را در رختخواب خود قرار داد، چونكه مىدانست اگر او كشته شود وضع اسلام مختل نمىگردد، زيرا كسانى از اصحاب بودند كه جاى او را بگيرند، لذا خيلى به كشته شدنش اهميّت نمىداد. قال ره: إحتجاج الحجّة القائم المنتظر صاحب الزمان صلوات اللّه عليه و على آبائه: سعد بن عبد اللّه القمّي الأشعريّ قال: بليت بأشدّ النواصب منازعة، فقال لي يوما بعد ما ناظرته: تبّا لك و لأصحابك، أنتم معاشر الروافض تقصدون المهاجرين و الأنصار بالطعن عليهم، و بالجحود لمحبّة النبيّ صلى اللّه عليه و آله و سلم لهم، فالصدّيق هو فوق الصحابة بسبب سبق الإسلام، ألا تعلمون أنّ رسول اللّه إنّما ذهب به ليلة الغار لأنّه خاف عليه كما خاف على نفسه! و لمّا علم أنّه يكون الخليفة في امّته، و أراد أن يصون نفسه كما يصون خاصّة نفسه، كي لا يختلّ حال الدين من بعده، و يكون الإسلام منتظما، و قد أقام عليّا على فراشه، لمّا كان في علمه أنّه لو قتل لا يختلّ الإسلام بقتله، لأنّه يكون من الصحابة من يقوم مقامه، لا جرم لم يبال من قتله!!
- سعد مىگويد: من جوابش را دادم، ولى جوابها دندانشكن نبود. قال سعد: إنّي قلت على ذلك أجوبة، لكنّها غير مسكتة،
- سپس گفت: شما رافضيان مىگوييد: اوّلى و دومى منافق بودهاند و به ماجراى ليلة العقبه استدلال مىكنيد. آنگاه گفت: بگو ببينم آيا مسلمان شدن آنها از روى خواست و رغبت بود يا اكراه و اجبارى در كار بود؟ ثمّ قال: معاشر الروافض، تقولون أنّ الأوّل و الثاني كانا ينافقان، و تستدلّون على ذلك بليلة العقبة. ثمّ قال لي: أخبرني عن إسلامهما، كان من طوع و رغبة، أو كان عن إكراه و إجبار؟
- من در اينجا از جواب خوددارى كردم، چونكه با خود انديشيدم اگر بگويم از روى اجبار و اكراه مسلمان شدند كه در آن هنگام اسلام نيرومند نشده بود تا احتمال اين معنى داده شود و اگر بگويم از روى خواست و رغبت اسلام آوردند كه ايمان آنها از روى نفاق نخواهد بود. فاحترزت عن جواب ذلك، و قلت مع نفسي: إن كنت أجبته بأنّه كان عن طوع، فيقول: لا يكون على هذا الوجه إيمانهما عن نفاق. عن إكراه و إجبار، لم يكن في ذلك الوقت للإسلام قوّة حتّى يكون إسلامهما بإكراه و قهر. و إن قلت: كان
- از اين مناظره با دلى پردرد بازگشتم، كاغذى برداشتم و چهل و چند مسألهاى كه حلّ آنها برايم دشوار بود نوشتم و با خود چنين گفتم:. فرجعت عن هذا الخصم على حال ينقطع كبدي، فأخذت طومارا و كتبت بضعا و أربعين مسألة من المسائل الغامضة الّتي لم يكن عندي جوابها، فقلت:
- اين نامه را به نماينده مولى ابو محمد حسن بن على عسكرى عليه السّلام- يعنى احمد بن اسحاق كه ساكن قم بود- تسليم كنم، اما وقتى سراغ او رفتم ديدم سفر كرده است، به دنبال او مسافرت كردم تا اينكه او را يافتم و جريان را با او در ميان گذاشتم أدفعها إلى صاحب مولاي أبي محمّد الحسن بن عليّ [العسكري] عليه السّلام الّذي كان في قم، أحمد بن إسحاق، فلمّا طلبته كان هو قد ذهب، فمشيت على أثره فأدركته، و قلت الحال معه.
________________________
- جليل امين، فضل بن الحسن طبرسى مؤلف تفسير مجمع البيان، و سوم فرزند برومندش شيخ حسن بن فضل مؤلف كتاب مكارم الأخلاق. (مؤلّف)
مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم(عليه السلام)، ج1، ص: 55
- احمد بن اسحاق به من گفت: بيا باهم به سرّ من رأى (سامراء) برويم تا از مولايمان حسن بن على عليهما السلام در اينباره سؤال كنيم، فقال لي: جئ معي إلى سرّ من رأى، حتّى نسأل عن هذه المسائل مولانا الحسن بن عليّ عليهما السلام،
- پس با او به سرّ من رأى رفتيم تا به درب خانه مولايمان رسيديم و اجازه ورود خواستيم، اجازه داده شد داخل خانه شديم. احمد بن اسحاق كولهبارى داشت كه با عباى طبرى آن را پوشانده بود كه در آن صد و شصت كيسه از پولهاى طلا و نقره بود و بر هر يك از آنها مهر صاحبش بود فذهبت معه إلى سرّ من رأى، ثمّ جئنا إلى باب دار مولانا عليه السّلام فاستأذنّا [للدخول] عليه، فأذن لنا فدخلنا الدار، و كان مع أحمد بن إسحاق جراب قد ستره بكساء طبريّ، و كان فيه مائة و ستّون صرّة من الذهب و الورق على كلّ واحدة منها خاتم صاحبها، الّذي دفعها إليه.
- و چون چشممان به جمال حضرت ابو محمد الحسن بن على عليهما السلام افتاد، ديديم كه صورتش مانند ماه شب چهارده مىدرخشد و بر روى رانش كودكى نشسته كه در حسن و جمال مانند ستاره مشترى است و دو گيسو بر سر دارد- و لمّا دخلنا و وقع أعيننا على [وجه] أبي محمّد الحسن بن عليّ عليهما السلام كان وجهه كالقمر ليلة البدر، و قد رأينا على فخذه غلاما يشبه المشتري في الحسن و الجمال، و كان على رأسه ذؤابتان،
- و در پيشگاه آن حضرت انار زرينى قرار داشت كه با جواهرات و نگينهاى قيمتى زينت شده بود، انار را يكى از رؤساى بصره اهدا كرده بود، امام عليه السّلام قلمى در دست داشت و با آن روى كاغذ چيزى مىنوشت، و هرگاه كودك دستش را مىگرفت آن انار را مىافكند تا آن كودك برود و آن را بياورد و در اين فرصت هرچه مىخواست مىنوشت. و كان بين يديه رمّان من الذهب قد حلّي بالفصوص و الجواهر الثمينة، قد أهداه واحد من رؤساء البصرة، و كان في يده قلم يكتب به شيئا على قرطاس، فكلّما أراد أن يكتب شيئا أخذ الغلام يده، فألقى الرمّان حتّى يذهب الغلام إليه و يجيء به، فلمّا ترك يده يكتب ما شاء.
- پس احمد بن اسحاق عبا و كولهبار را نزد حضرت هادى عليه السّلام (يكى از القاب امام حسن عسكرى عليه السّلام است) گشود، پس از آن، حضرت نظرى به كودك افكند و گفت: مهر از هداياى شيعيان و دوستانت برگير. عرضه داشت: اى مولاى من! آيا جايز است دست پاك به سوى هداياى نجس و اموال پليد دراز شود؟ ثمّ فتح أحمد بن إسحاق الكساء و وضع الجراب بين يدي العسكري عليه السّلام فنظر إلى الغلام، و قال: فضّ الخاتم عن هدايا شيعتك و مواليك. فقال عليه السّلام: يا مولاي أيجوز أن أمدّ يدا طاهرة إلى هدايا نجسة و أموال رجسة؟
- آن حضرت به احمد بن اسحاق فرمود: آنچه در كولهبار هست بيرون آورد تا حرام و حلال از هم جدا شود. پس او كيسهاى را بيرون آورد، كودك گفت: اين مربوط به فلان بن فلان از فلان محلّه قم است كه شصت و دو دينار دارد، از پول منزلى كه فروخته و ارث از پدرش چهل و پنج دينار است و از پول هفت پيراهن چهارده دينار و اجرت سه دكان سه دينار. ثمّ قال: يا بن إسحاق، أخرج ما في الجراب ليميز بين الحرام و الحلال، ثمّ أخرج صرّة، فقال الغلام: هذا لفلان بن فلان من محلّة كذا بقم، مشتمل على اثنين و ستّين دينارا، فيها من ثمن حجرة باعها، و كانت إرثا عن أبيه، خمسة و أربعون دينارا، و من أثمان سبعة أثواب أربعة عشر دينارا، و فيه من اجرة الحوانيت ثلاثة دنانير.
- مولاى ما فرمود: راست گفتى فرزندم، حرام از آن را بيان كن. كودك گفت: در اين كيسه دينارى است كه در فلان سال در رى سكه خورده، نيمى از نقشش رفته و سه قطعه مقراض شده كه وزن آنها يك دانق و نيم است، حرام در اين اموال همين مقدار است كه صاحب اين كيسه در فلان سال، فلان ماه نزد نسّاجى كه همسايهاش بود يك من و ربع پشم ريسيده شده داشت كه مدّت زيادى بر آن گذشته بود، پس آن را سارقى دزديد، نسّاج به او ابلاغ كرد، ولى او سخن نسّاج را نپذيرفت و به جاى آن به مقدار يك من و نيم پشم نرمتر از مال خودش كه به سرقت رفته بود فقال مولانا عليه السّلام: صدقت يا بنيّ، دلّ الرجل على الحرام منها، فقال الغلام: في هذه العين دينار بسكّة الرّيّ تاريخه في سنة كذا، قد ذهب نصف نقشه عنه، و ثلاثة أقطاع قراضة بالوزن دانق و نصف [دانق]، في هذه الصرّة الحرام هذا القدر، فإنّ صاحب هذه الصرّة في سنة كذا في شهر كذا كان له عند نسّاج- و هو من جملة جيرانه- منّ و ربع، فأتى على ذلك زمان كثير، فسرقه سارق من عنده فأخبره النسّاج بذلك، فما صدّقه، و أخذ الغرامة بغزل أدقّ منه مبلغ منّ و نصف، تاوان گرفت، سپس سفارش داد تا برايش پيراهنى از آن بافتند، اين دينار و آن مقراضشدهها از پول آن پيراهن است. ثمّ أمر حتّى نسج منه ثوب، و هذا الدينار و القراضة من ثمنه ثمّ حلّ عقدها، فوجد الدينار و القراضة كما أخبر. مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم(عليه السلام)، ج1، ص: 56
- احمد بن اسحاق گره از كيسه گشود، دينار و مقراضشدهها را همانطور كه خبر داده بود در آن ديد. سپس كيسه ديگرى بيرون آورد. آن كودك فرمود: اين مال فلان بن فلان است از فلان محلّه قم، پنجاه دينار در آن هست، شايسته نيست براى ما كه به آنها دست بزنيم. ثمّ أخرج صرّة أخرى، فقال الغلام عليه السّلام: هذا لفلان بن فلان، من المحلّة الفلانيّة بقم، و العين فيها خمسون دينارا، و لا ينبغي لنا أن ندني أيدينا إليها
- احمد بن اسحاق گفت: چرا؟ فرمود: به خاطر اينكه اين دينارها از پول گندمى است كه صاحب اين پول با كشاورزانش قرارداد داشت ولى قسمت خودش را با پيمانه كامل برداشت و قسمت آنها را با پيمانه ناقص داد.قال: لم؟ فقال عليه السّلام: من أجل أنّ هذه الدنانير [من] ثمن الحنطة، و كانت هذه الحنطة بينه و بين حرّاث له، فأخذ نصيبه بكيل كامل، و أعطى نصيبه بكيل ناقص،
- حضرت امام حسن عليه السّلام فرمود: راست گفتى فرزندم. سپس گفت: اى پسر اسحاق! اين كيسه را بردار و به صاحبانش گوشزد كن و آنها را سفارش نماى كه به صاحبان اصلى (- كشاورزان) برسانند كه ما به آن نياز نداريم. فقال مولانا الحسن بن عليّ عليه السّلام: صدقت يا بنيّ. ثمّ قال عليه السّلام: يا بن إسحاق، احمل هذه الصرر، و بلّغ أصحابها، و أوص بتبليغها إلى أصحابها، فإنّه لا حاجة بنا إليها.
- آنگاه فرمود: پيراهن آن پيرزن را بياور. ثمّ قال: جئ إليّ بثوب تلك العجوز،
- احمد بن اسحاق گفت: آن را- كه در ساكى بوده- فراموش كردهام. فقال أحمد بن إسحاق:كان ذلك في حقيبة فنسيته، آنگاه رفت تا آن را بياورد ثمّ مشى أحمد بن إسحاق ليجيء بذلك.
- كه در اين هنگام مولايمان حضرت ابو محمد هادى عليه السّلام به من نظر افكند و فرمود: فنظر إليّ مولانا أبو محمّد العسكري عليه السّلام و قال: ما جاء بك يا سعد؟
- چه عجب اينجا آمدى؟ عرضه داشتم: احمد بن اسحاق مرا تشويق كرد كه به ديدار شما بيايم. فقلت: شوّقني أحمد بن إسحاق إلى لقاء مولانا.
- فرمود: پس سؤالاتى كه داشتى چه شد؟ قال عليه السّلام: المسائل الّتي أردت أن تسأل عنها؟
- عرضه داشتم: به همان حال است اى مولاى من! قلت: على حالها يا مولاي.
- فرمود: از نور چشمم هرچه مىخواهى بپرس.- و به كودك اشاره كرد- عرضه داشتم: قال: فاسأل قرّة عيني- و أومأ إلى الغلام- عمّا بدا لك، فقلت: اى سرور و مولىزاده ما! يا مولانا و ابن مولانا،
- براى ما روايت شده كه پيغمبر اكرم النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله طلاق همسران خود را به امير المؤمنين عليه السّلام واگذار كرده بود- روي لنا أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم جعل طلاق نسائه إلى أمير المؤمنين عليه السّلام بهطورىكه روز جمل به عايشه پيغام داد: تو بر اسلام و اهل اسلام هلاكت وارد ساختى [و از مقامت سوء استفاده كردى] حتّى أنّه بعث في يوم الجمل رسولا إلى عائشة، و قال: إنّك أدخلت الهلاك على الإسلام
- و فرزندانت را از روى جهل به نابودى كشاندى، اگر از كارهايت دست برندارى تو را طلاق خواهم داد. و أهله بالغشّ الّذي حصل منك، و أوردت أولادك في موضع الهلاك بالجهالة، فإن امتنعت و إلّا طلّقتك.
- اى مولاى من بفرماييد كه معنى طلاق در اينجا چيست كه رسول خدا النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله حكم آن را به امير المؤمنين عليه السّلام واگذار كرده بود؟ فأخبرنا يا مولاي عن معنى الطلاق الّذي فوّض حكمه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم إلى أمير المؤمنين عليه السّلام،
- فرمود: خداوند پاك مقام همسران پيغمبر را بزرگ قرار داد و آنان را به شرافت مادران مؤمنين بودن افتخار بخشيد، آنگاه رسول خدا النبيّ النبيّ صلى اللّه عليه و آله به امير مؤمنان عليه السّلام فرمود: يا ابا الحسن! اين شرافت تا وقتى براى آنها باقى است كه بر اطاعت خداوند استوار بمانند، پس هركدامشان بعد از من خداى را معصيت كرد به اينكه عليه تو خروج نمود، او را از همسرى من بيرون ساز و افتخار مادر مؤمنين بودن را از او بگير. فقال عليه السّلام: إنّ اللّه تقدّس اسمه عظّم شأن نساء النبيّ صلى اللّه عليه و آله و سلم فخصّهنّ بشرف الامّهات، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم: يا أبا الحسن إنّ هذا شرف باق ما دمن للّه على طاعة، فأيّتهنّ عصت اللّه بعدي بالخروج عليك فطلّقها من الأزواج، و أسقطها من شرف أميّة المؤمنين.
- پس از آن گفتم: فاحشه مبيّنه چيست كه اگر زن آن را مرتكب شود براى شوهر جايز است هرچند در ايام عدّه او را از خانه خود بيرون راند؟ ثمّ قلت: أخبرني عن الفاحشة المبيّنة الّتي إذا فعلت المرأة ذلك، يجوز لبعلها أن يخرجها من بيته في أيّام عدّتها،
- فرمود: مساحقه است نه زنا؛ زيرا كه اگر زنا كرد حدّ را بر او جارى مىسازند و اگر كسى خواست با او ازدواج كند اشكال ندارد و حدّى كه بر او جارى شده مانع آن نيست. ولى اگر مساحقه كرد، واجب است كه سنگسار شود و سنگسار خوارىاى است كه هركس را خداوند امر فرموده سنگسار كنند، خوارش كرده، لذا براى كسى روا نيست كه به او نزديك شود. فقال عليه السّلام: تلك الفاحشة: السحق و ليست بالزنا، فإنّها إذا زنت يقام عليها الحدّ، و ليس لمن أراد تزويجها أن يمتنع من العقد عليها لأجل الحدّ الّذي اقيم عليها، و أمّا إذا ساحقت فيجب عليها الرجم، و الرجم هو الخزي، و من أمر اللّه برجمها فقد أخزاها، ليس لأحد أن يقربها. مكيال المكارم در فوائد دعا براى حضرت قائم(عليه السلام)، ج1، ص: 57«اللهم صل على محمد و آل محمد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
[1] الأحزاب: 36.
[2] . در علماى ما- شيعه اماميه- سه نفر به طبرسى معروف بودهاند: يكى مؤلف همين كتاب الاحتجاج على أهل اللجاج، دوم شيخ- جليل امين، فضل بن الحسن طبرسى مؤلف تفسير مجمع البيان، و سوم فرزند برومندش شيخ حسن بن فضل مؤلف كتاب مكارم الأخلاق.( مؤلّف)
[3] إعلم، أنّ الطبرسيّين المعروفين في علمائنا الإماميّة ثلاثة: أحدهم أحمد بن أبي طالب صاحب كتاب الإحتجاج على أهل اللّجاج، و الثاني الشيخ الجليل الأمين فضل بن الحسن الطبرسيّ صاحب مجمع البيان، و الثالث: ولده الجليل الحسن بن فضل صاحب مكارم الأخلاق،« لمؤلّفه»