الغدير  في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، کتابخانه مهدی فاطمه علیها السلام ج‏1، ص: 608— مفاد حديث الغدير--

سایت: پایگاه شخصی -https://hosein128.ir/

نهج البلاغه فرزاد -  @nahjolbalaghehfarzad

وبلاگ - پردازاربعین  https://safarzade.blog.i

بسم الله الرحمن الرحیم 

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏ - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصراً وَ دَلیلاً وَ عَیناحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا

الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین، والیهود والظالمین و استغفرالله‌ لى و لکم. اللهم احفظ وانصر قائدنا الخامنه ائ اللهم انصر من نصره واخذل من خَذَلَهُ

  1. تیر1405...دهه محرم وعاشورای حسینی ایام بزرگترین تشیغ جهانی آقای شهید خامنه ای عزیز 
  2. الغدير  في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، کتابخانه مهدی فاطمه علیها السلام ج‏1، ص: 608
  3. مفاد حديث الغدير-- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: -608
  4. و رُوي من حديث عليّ، و من حديث ابن مسعود، و من حديث أبي أيّوب الأنصاري: أنَّه أمر بقتال الناكثين و القاسطين و المارقين. از حديث على و از حديث ابن مسعود و از حديث ابى ايّوب انصارى روايت شده كه رسول خدا به قتال با ناكثين و قاسطين و مارقين امر فرمود.
  5. فلعلّك باخِعٌ بما ظهرت عليه من الحقِّ الجليِّ، غير أنَّك باحثٌ عن القول‏- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 608 اكنون كه حق را آشكارا دريافتى شايد بدان اعتراف كنى، ا
  6. الفصل في معاوية و عمرو بن العاص، فعليك بما في طيّات كتب التاريخ من كلماتهما، و سنوقفك على ما يبيِّن الرشد من الغيّ في ترجمة عمرو بن العاص، و عند البحث عن معاوية في الجزء العاشر. ما اگر جوياى سخن قاطع درباره معاويه و عمرو بن عاص هستى، مى‏توانى به سخنان آن دو كه در كتابهاى تاريخ ثبت شده، مراجعه كنى، و ما بزودى ضمن شرح حال عمرو عاص و در بحث و بررسى از معاويه در جلد دهم
  7. هذا مجمل القول في آراء ابن حزم و ضلالاته و تحكّماته، فأنت- كما يقول هو- شما را بر آنچه كه رشد و صلاح را از غىّ و گمراهى متمايز و آشكار خواهد كرد، واقف خواهيم ساخت.
  8. لو لا الجهل و العمى و التخليط بغير علم، لوجدتَ الرأي العامّ في ضلاله قد صدر من أهله في محلّه، و ليس هناك مجال نسبة الحسد و الحَنَق إلى من حكم بذلك من المالكيّين أو غيرهم، ممّن عاصره أو تأخّر عنه، و كتابه الفِصَل أقوى دليل على حقِّ القول و صواب الرأي. اين اجمال سخن بود در آراء ابن حزم و گمراهى و گفتار تحكّم آميز او. بنابراين، همانطور كه خودش گفته است، اگر نادانى و كوردلى و آشفتگى مطالب بدون علم و اطلاع در كار نباشد، رأى عمومى را در گمراهى نامبرده خواهيد يافت كه از اهلش صادر و در محلّش واقع گشته است و در اينجا ديگر مجالى نيست براى نسبت دادن حسد و كينه به برخى از مالكى‏ها يا غير آنها كه به گمراهى ابن حزم حكم كرده‏اند، چه معاصران او و چه متأخّران از او و كتاب فصل او قوى‏ترين دليل بر گفتار حق و رأى درست ماست.
  9. قال ابن خلّكان في تاريخه‏ (1/ 370): كان كثير الوقوع في العلماء المتقدِّمين لا يكاد أحد يسلم من لسانه، قال ابن العريف: كان لسان ابن حزم و سيف الحجّاج شقيقين، قاله لكثرة وقوعه في الأئمّة، فنفرت منه القلوب، و استهدف لفقهاء وقته، فتمالؤوا على بغضه، و ردّوا قوله، و اجتمعوا على تضليله، ابن خلكان گويد: ابن حزم نسبت به علماى پيش از خود بسيار بدگويى كرده و كسى از زخم زبان او ايمن نمانده است. ابن عريف گويد: زبان ابن حزم و شمشير حجاج همانند يكديگر بوده‏اند. وى اين سخن را از آن جهت گفته كه ابن حزم نسبت به پيشوايان بسيار بدگويى مى‏كرده است. در نتيجه، دلها از او متنفر گشت و فقهاى زمان نيز زبان به اعتراض گشودند و كينه او را به دل گرفتند و سخن او را رد كردند و بر گمراهى او اجماع كردند
  10. و شنّعوا عليه، و حذّروا سلاطينهم من فتنته، و نهوا عوامّهم من الدنوِّ إليه، و الأخذ عنه، فأقصته الملوك، و شرّدته عن بلاده، حتى انتهى إلى بادية لبلة، فتوفّي بها في آخر نهار الأحد لليلتين بقيتا من شعبان سنة ستّ و خمسين و أربعمائة. و به نكوهش او پرداختند و سلاطين و بزرگان را از فتنه او برحذر داشتند و مردم را از نزديك شدن به او و اخذ آراء او نهى نمودند. سرانجام، پادشاهان او را تبعيد و آواره كردند تا ناچار خود را به صحراى لبله‏ رسانيد و در پايان روز يكشنبه دو روز از ماه شعبان سال 456 مانده در آنجا چشم از جهان فرو بست.
  11. (أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ أَ فَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِي النَّارِ)
  12. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 609 مفاد حديث الغدير- مفاد حديث غدير
  13. لعلّ إلى هنا لم يبق مسلك للشكِّ في صدور الحديث عن المصدر النبويِّ المقدّس. پس از آنچه در مباحث اين كتاب شرح و بيان شد، اميد است كه ديگر زمينه و راهى براى شك و ترديد در صدور حديث غدير خم از مصدر مقدس نبوى باقى نمانده باشد،
  14. و أمّا دلالته على إمامة مولانا أمير المؤمنين عليه السلام فإنّا مهما شككنا في شي‏ء، فلا نشكُّ في أنَّ لفظة (المولى) سواءٌ كانت نصّا في المعنى الذي نحاوله بالوضع اللغويِّ أو مجملةً في مفادها لاشتراكها بين معانٍ جمّة، و سواء كانت عريّة عن القرائن لإثبات ما ندّعيه من معنى الإمامة أو محتفّة بها، فإنّها في المقام لا تدلّ إلّا على ذلك لِفَهْم من وعاه من الحضور في ذلك الُمحتَشد العظيم، امّا در دلالت آن بر امامت مولاى ما امير المؤمنين عليه السلام بايد گفت اگر هرچيز درخور شك و ترديد باشد، شكى نداريم در اينكه لفظ مولى خواه برحسب وضع لغوى، صريح در معناى مقصود ما باشد و خواه به واسطه مشترك بودن آن بين معانى بسيار و متعدد، مفاد آن مجمل باشد و خواه از قرائن تعيين كننده معناى امامت كه منظور ماست عارى و برهنه باشد و خواه چنين قرائنى را در بر داشته باشد. در هرصورت، اين لفظ در اين مقام جز به همين معنى به معناى ديگر دلالت نخواهد داشت، زيرا آنان كه در اجتماع عظيم روز غدير خم
  15. و من بلغه النبأ بعد حين ممّن يحتجُّ بقوله في اللغة من غير نكير بينهم، و تتابع هذا الفهم فيمن بعدهم من الشعراء و رجالات الأدب حتى عصرنا الحاضر، و ذلك حجّة قاطعة في المعنى المراد: اين لفظ را شنيده و درك كرده‏اند و يا پس از زمانى بر اين خبر مهم از طريق كسانى اطلاع يافته‏اند كه به سخنشان در لغت استدلال مى‏شود و نظرشان حجيّت دارد، همگى همين معنى را از اين لفظ فهميده‏اند بدون اينكه منع و انكارى در كار باشد. پس از آنان درك و فهم همين معنى پيوسته در ميان شعرا و رجال ادب تا عصر حاضر جريان داشته است و همين وحدت تشخيص برهانى قاطع در معناى مقصود است
  16. و في الطليعة من هؤلاء مولانا أمير المؤمنين عليه السلام حيث كتب إلى معاوية في جواب كتاب له من أبيات ستسمعها ما نصّه:…. و در طليعه اين گروهها از شخص مولا امير المؤمنين عليه السلام نام برده مى‏شود، آنجا كه حضرتش در پاسخ نامه معاويه ابياتى سروده و مرقوم داشته كه در محل خود خواهد آمد و اين بيت از جمله‏ آنهاست:
  17. الغدير (ترجمه، ويرايش جديد)، ج‏1، ص: 566و أوجبَ لي ولايتَهُ عليكُمْ‏…. رسولُ اللَّهِ يومَ غديرِ خُمِ‏-- رسول خدا در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
  18. و منهم: حسّان بن ثابت الحاضر مشهد الغدير، و قد استأذن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أن ينظم الحديث في أبيات منها قوله: فقال له: و از جمله آنان حسان بن ثابت است كه در غدير خم و روز معهود شخصا حضور داشت و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رخصت خواست كه قضيه حديث غدير و امر ولايت را به نظم درآورد و از جمله ابيات او اين بيت است:
  19.  قمْ يا عليُّ فإنّني…. رَضِيتُكَ من بعدي إماماً و هاديا--- پيامبر اكرم به على فرمود: برخيز كه تو پس از من پيشواى اين خلقى.
  20. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 610- و من أولئك: الصحابيّ العظيم قيس بن سعد بن عبادة الأنصاري الذي يقول: و عليٌّ إمامنا و إمامٌ‏….. لسوانا أتى به التنزيلُ‏….. يوم قال النبيُّ: من كنت مولا….. هُ فهذا مولاه خطبٌ جليلُ‏- و از جمله آنان صحابى بزرگوار، قيس بن سعد بن عباده انصارى است كه ضمن ابياتى گويد:- على پيشواى ما و ديگران است، چنانكه قرآن بدان اشاره دارد.- آن روز كه رسول خدا فرمود: هركه من مولاى اويم، اين [على‏] مولاى اوست و اين خبرى بس بزرگ است.
  21. و من القوم: محمد بن عبد اللَّه الحميري القائل: تناسَوا نصبَه في يوم خُمٍ‏….. من الباري و من خير الأنامِ‏ و از جمله آن گروه محمّد بن عبد اللّه حميرى است كه گويد:- آنان نصب او [على‏] را در روز غدير خم كه از طرف خداوند و بهترين خلق صورت گرفته بود، فراموش كردند.
  22. و منهم: عمرو بن العاص الصحابيُّ القائل: و كم قد سمعنا من المصطفى….. وصايا مُخصَّصةً في علي….. و في يوم خُمٍّ رقى منبرا….. و بلّغَ و الصحْبُ لم ترحلِ‏….. فأمنحه إمْرة المؤمنين‏….. من اللَّه مستخلف المنحلِ….. و في كفِّهِ كفُّهُ مُعلناً….. يُنادي بأمر العزيز العَلِي‏….. و قال فمن كنتُ مولى له‏….. عليٌّ له اليوم نِعْم الولي‏- و از جمله آنها عمرو بن عاصى صحابى است كه گويد:- چه بسا كه از مصطفى سفارش‏هاى مخصوص درباره على شنيديم.- او در روز خم بر منبر برآمد و تبليغ فرمود، در حالى كه هنوز ياران كوچ نكرده بودند.- همو فرمانروايى مؤمنان را از طرف خداوند بدو سپرد و وى جانشين صاحب شريعت آمد.- دست على در دست او بود، در حالى كه فرمان خداوند عزيز و بلند مرتبت را آشكارا بيان مى‏داشت.- سپس فرمود: هركه من مولاى اويم، على امروز براى او بهترين ولىّ است.
  23. و من أولئك: كميت بن زيد الأسدي الشهيد (126) حيث يقول:..... و يوم الدوحِ دوحِ غديرِ خُمٍ‏..... أبانَ له الولاية لو أُطيعا..... و لكنّ الرجالَ تبايعوها..... فلم أرَ مثلَها خطراً مَبيعا- و از جمله آنها كميت بن زيد اسدى است كه در سال 126 به شهادت رسيد. وى در منظومه‏اى گويد:- و در روز دوح‏، دوح غدير خم، ولايت او [على‏] را آشكار فرمود كه اى كاش اطاعت مى‏شد.- ليكن آن كسان پيمان ولايت را شكستند و من پيمانى به اين خطيرى نديدم.
  24. و منهم: السيّد إسماعيل الحميري المتوفّى (179) و از جمله آنها سيد اسماعيل حميرى (م 173) است كه در اين‏باره اشعار بسيارى سروده كه در جاى خود خواهد آمد و از جمله آنهاست:
  25. في شعره الكثير الآتي، و منه:..... لذلك ما اختاره ربُّهُ‏..... - به همين جهت، پروردگار پيمبر، على را به عنوان جانشينى پشتيبان براى بهترين خلق برگزيد.- و او در كنار غدير خم درنگ كرد و بارها را فرو نهاد و از رفتن باز ايستاد.
  26. لخيرِ الأنامِ وصيّاً ظهيرا..... فقام بخُمٍّ بحيثُ الغديرُ..... - چوبها را برافراشتند و او بر منبرى كه از بار و بنه شتران فراهم آمده بود، بالا رفت.
  27. و حطَّ الرحالَ و عافَ المسيرا..... و قُمَّ له الدوحُ ثمّ ارتقى..... - و در آن چاشتگاه، حاجيان را به گرد آمدن فرا خواند و خرد و بزرگ به سويش روى آوردند.
  28. على منبرٍ كان رحْلًا و كورا..... و نادى ضحىً باجتماعِ الحجيجِ..... - و در حالى كه دست حيدر را به دست داشت و او را بى‏پرده نشان مى‏داد و به سوى او اشاره مى‏كرد، فرمود
  29. فجاؤوا إليه صغيراً كبيرا..... فقال و في كفِّه حيدرٌ..... يُليح إليه مُبيناً مشيرا..... ألا إنَّ من أنا مولى له‏..... - هان! براستى كه هركس من مولاى او هستم، اين [على‏] به حكمى تغييرناپذير مولاى اوست.
  30. فمولاه هذا قضاً لن يجورا..... فهل أنا بلّغتُ قالوا نعم‏..... - آيا تبليغ كردم؟ گفتند: آرى، فرمود: پس در غياب و حضور به آن گواهى دهيد.
  31. فقال اشهدوا غُيَّباً أو حضورا..... يُبلِّغ حاضرُكم غائباً..... - حاضران به غايبان برسانند و من نيز پروردگار شنوا و بيناى خود را بر آن گواه مى‏گيرم.
  32. و أُشهِدُ ربّي السميعَ البصيرا..... فقوموا بأمرِ مليكِ السما..... - پس به امر خداوند آسمان برخيزيد و همگى او را امير خود دانيد و با او بيعت نماييد.
  33. يبايعْه كلٌّ عليه أميرا..... فقاموا لبيعته صافقين‏..... - مردم برخاستند و براى بيعت، دست در دست او [على‏] نهادند. پس پيامبر از آنان احساس نگرانى كرد و گفت:
  34. أكفّا فأوجس منهم نكيرا..... فقال إلهيَ والِ الوليَ..... - خداوندا با دوست على دوست باش و دشمن او را دشمن دار.- كسانى كه او را خوار دارند، خوارشان دار و آنان كه با وى يارند، ياورشان باش.
  35. و عادِ العدوَّ له و الكفورا..... و كن خاذلًا للأُلى يخذُلون..... - پس دعاى پيمبر مصطفى را چگونه مى‏بينى؟ آيا پذيرفته شده يا بر باد هوا رفته است.
  36. و كن للأُلى ينصرون نصيرا..... فكيف ترى دعوةَ المصطفى‏..... - اى على، اى همانند مصطفى كه مردم براى امر ولايت در غدير خم حاضر آمدند، دوستت دارم.
  37. مُجاباً بها أم هباءً نثيرا..... و من أُشْهِدَ الناسُ فيه الغديرا..... و از جمله آنها عبدى كوفى، از شعراى قرن دوم است كه قصيده بائيه بلندى دارد و اين ابيات جزئى از آن است:
  38. أُحبّكَ يا ثانيَ المصطفى‏..... الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 611-- در غدير خم آنگاه كه احمد آن پيمبر رهنما بر جهاز شتران قرار گرفت، آنان را از اين جهالتها بازداشت. - و به مردمى كه در پيرامونش گرد آمده يا در خدمتش نشسته بودند و با نگرانى به سخنانش گوش مى‏دادند، فرمود:
  39. و منهم: العبدي الكوفي من شعراء القرن الثاني في بائيّته الكبيرة بقوله: -  و كان عنها لهمْ في خُمّ مُزدَجرٌ….. لَمّا رقى أحمدُ الهادي على قَتَبِ‏….. اى على، برخيز كه من مأمور رساندن فرمان ولايت به مردم هستم و اين تبليغ براى من سزاوارتر و بهتر است.- آرى، من على را به رهبرى و راهنمايى پس از خود منصوب مى‏كنم و على بهترين منصب‏دار است.- آنان با تو بيعت كردند و دست خود را به سوى تو گشودند، ليكن در دل از تو رويگردان بودند.
  40. و قال و الناسُ من دانٍ إليه و من‏….. ثاوٍ لديه و من مُصغٍ و مُرتقبِ….. قم يا عليُّ فإنّي قد أُمِرتُ بأن….. أُبلِّغَ الناسَ و التبليغُ أجدرُ بي‏….. إنّي نصبتُ عليّا هادياً علماً….. بعدي و إنَّ عليّا خيرُ مُنتصَبِ….. فبايعوك و كلٌّ باسطٌ يَدَهُ‏….. إليك من فوقِ قلبٍ عنك مُنقلبِ‏
  41. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين‏ - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

@Aseman_Mag

ما را دنبال کنید