سایت: پایگاه شخصی -https://hosein128.ir/
نهج البلاغه فرزاد - @nahjolbalaghehfarzad
وبلاگ - پردازاربعین https://safarzade.blog.i
بسم الله الرحمن الرحیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصراً وَ دَلیلاً وَ عَیناحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین، والیهود والظالمین و استغفرالله لى و لکم. اللهم احفظ وانصر قائدنا الخامنه ائ اللهم انصر من نصره واخذل من خَذَلَهُ
تیر1405...دهه محرم وعاشورای حسینی ایام بزرگترین تشیغ جهانی آقای شهید خامنه ای عزیز
الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، کتابخانه مهدی فاطمه علیها السلام
مفاد حديث الغدير-- الغدير في الكتالغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 642 -
نظرة في معاني المولى- نظرى در معانى مولى
- و اعطف عليه العبد في السخافة و الشناعة. و بنابراين، آن دو بزرگوار آزادشده هيچ آزادمردى نبودند و نسبت دادن بندگى و بردگى به هريك از آن دو عين سخافت و شناعت است.
- و من المعلوم أنَّ الوصيّ- صلوات اللَّه عليه- لم يملك مماليك رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم، فلا يمكن إرادة المالك منه. اين مطلب نيز معلوم است كه چون وصىّ پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت به بردگان مملوك پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مالكيّت نداشته،
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 642و لم يكن النبيّ تابعاً لأيّ أحد غير مُرسله جلّت عظمته، فلا معنى لهتافه بين الملأ بأنّ من هو تابعه فَعليٌّ تابعٌ له. پس مالك هم كه يكى از معانى مولى است، مناسبت ندارد و از آنجا كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله تابع و پيرو احدى جز خداى تعالى كه او را به پيامبرى برانگيخت، نبوده است، پس معنى ندارد كه در برابر انبوه جمعيت مسلمان با صداى رسا بفرمايد: هركس كه من پيرو اويم، على پيرو اوست.
- و لم يكن على رسول اللَّه لأيِّ أحد من نعمة، بل له المِنن و النعم على الناس أجمعين، فلا يستقيم المعنى بإرادة المنعَم عليه. در معناى يازدهم نيز بايد گفت كه نهتنها كسى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را مورد انعام و احسان قرار نداده،
- و ما كان النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يشارك أحداً في تجارة أو غيرها حتى يكون وصيّه مشاركاً له أيضاً، على أنَّه معدود من التافهات إن تحقّقت هناك شراكة، و تجارته لأُمّ المؤمنين خديجة قبل البعثة كانت عملًا لها لا شراكة معها، و لو سلّمناها فالوصيّ- سلام اللَّه عليه- لم يكن معه في سفره، و لا له دخلٌ في تجارته. بلكه آن جناب خود ولى نعمت تمام خلق بوده است و معناى احسان يافته ديگر موردى نخواهد داشت. همچنين پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با كسى در تجارت و جز آن شركتى نداشته
- و لم يكن نبيُّ العظمة محالفاً لأحد ليعتزَّ به، و إنَّما العزّة للَّه و لرسوله و للمؤمنين، و قد اعتزّ به المسلمون أجمع، إذن فكيف يمكن قصده في المقام؟ و على فرض ثبوته فلا ملازمة بينهما. تا وصىّ او نيز با او شريك باشد. مضافا به اينكه، تصور تسليم حقّ شركت به ديگرى در شمار تصورات بىپايه و اساس است، به فرض اينكه براى آن جناب شركتى با ديگرى وجود داشته است. امّا تجارت حضرتش براى امّ المؤمنين خديجه عليها السّلام قبل از بعثت، صرفا كاركردن به نفع خديجه و براى او بوده، نه اينكه با او شركت داشته است. اگر هم فرض كنيم كه شركت داشته و ذى نفع بوده، امّا وصىّ گرامىاش على عليه السلام نه در سفر با آن جناب بوده و نه دخالتى در امر تجارت او داشته است.
- و أمّا الصاحب و الجار و النزيل و الصهر و القريب سواء أُريد منه قُربى الرحم أو قرب المكان فلا يمكن إرادة شيء من هذه المعاني لسخافتها، لا سيّما في ذلك المحتشد الرهيب في أثناء المسير، و رمضاء الهجير، پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز با احدى همسوگند نبوده كه بخواهد بدان كسب قدرت و عزت كند، چه عزّت مخصوص خداوند و رسول او و اهل ايمان است و همه مسلمانان از طريق آن جناب كسب عزت و نيرو كردند. بنابراين، قصد اين معنى در اين مقام امكانپذير نيست و به فرض ثبوت، ملازمهاى بين آن دو وجود ندارد. امّا رفيق و همسايه و مهمان و داماد و قريب، خواه مراد قرابت رحمى باشد و خواه قرابت از حيث مكان، اراده هيچ يك از اين معانى ممكن نيست، زيرا كم ارجى
- و قد أمر صلى الله عليه و آله و سلم بحبس المقدّم في السير، و منع التالي منه في محلّ ليس بمنزل له، غير أنَّ الوحيَ الإلهيّ- المشفوع بما يشبه التهديد إن لم يبلِّغ- اين معانى با برپا ساختن آن اجتماع بزرگ و مهم در اثناى مسافرت و در ريگستانى سوزان و غيرمسكون به ثبوت مىرسد، آنهم به گونهاى كه طبق دستور پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله پيشروان كاروان را متوقف سازند و دنباله كاروان را از ادامه سير باز دارند در جايى كه محل فرود آمدن نيست. اين خصوصيات حكايت دارد كه چيزى جز امر مؤكّد الهى همراه با تهديد در صورت عدم تبليغ، موجب توقف در آن منطقه نبوده است.
- الغدير (ترجمه، ويرايش جديد)، ج1، ص: 601- حبَسه هنالك، فيكون صلى الله عليه و آله و سلم قد عقد هذا المحتفَل و الناس قد أنهكهم وعثاء السفر، و حرُّ الهجير، و حراجةُ الموقف اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين محفلى را برپا مىدارد، در حالى كه مردم از رنج سفر صدمه ديدهاند و گرماى طاقتفرسا توقف را دشوار مىسازد
- حتى إنَّ أحدهم لَيضع رداءه تحت قدميه، فيرقى هنالك منبر الأحداج، و يُعلمهم عن اللَّه تعالى أنَّ نفسه نُعِيت إليه، و هو مهتمٌّ بتبليغ أمر يخاف فوات وقته بانتهاء أيّامه، و أنَّ له الأهمّية الكبرى في الدين و الدنيا، فيخبرهم عن ربِّه بأمور ليس للإشادة بها أيّ قيمة، به حدى كه بعضى از افراد رداى خود را به زير پاى خود مىافكنند. در چنين شرايط سخت و موقعيت فوق العاده منبرى از جهاز شتران برپا مىنمايند و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از فراز آن مردم را به امر خداوند آگاه مىفرمايد كه هنگام درگذشت او فرا رسيده و او مأمور به تبليغ امر مهمى است و انديشناك از اينكه به سبب پايان يافتن دوران زندگانىاش فرصتى ديگر براى انجام اين امر باقى نمانده باشد، در حالى كه اين امر را اهميتى بسزا در دين و دنياست. آيا با اين همه مقدمات فوق العاده و تشكيلات مهم و بىسابقه، معقول است كه آن حضرت از طرف خداوند مردم را از امورى باخبر سازد كه چندان ارزش و اهميّتى نداشته باشد؟
- و هي أنَّ من كان هو صلى الله عليه و آله و سلم مصطحباً أو جاراً أو مصاهراً له أو نزيلًا عنده أو قريباً منه بأيّ المعنيين فعليٌّ كذلك، مثلا به مردم خبر دهد كه هركس كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله با او رفاقت و مصاحبت داشته، يا همسايه او بوده، يا علاقه دامادى با او داشته،
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 643-لاها اللَّه لا نحتمل هذا في أحد من أهل الحلوم الخائرة، يا به عنوان مهمان به خانه او درآمده و يا با او به هريك از دو معنايى كه ذكر شد، قرابت داشته، على عليه السلام نيز با او چنان خواهد بود؟
- و العقليّات الضعيفة، فضلًا عن العقل الأوّل، - نه، خدا مىداند كه چنين معانى را نمىتوان پذيرفت، حتى از افراد كمخرد و خيالباف، تا چه رسد از كسى كه عقل اوّل
- و الإنسان الكامل نبيّ الحكمة، و انسان كامل و پيامبر دانا
- و خطيب البلاغة، فمن الإفك الشائن أن يُعزى إلى نبيّ الإسلام إرادة شيء منها، و خطيب بسيار توانا باشد. راستى تهمت زشت و ناروايى است اگر برخى از اين معانى به پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شود
- و على تقدير إرادة شيء منها فأي فضيلةٍ فيها لأمير المؤمنين عليه السلام - و اگر چنين فرض كنيم كه مراد يكى از اين معانى بوده است، چه فضيلت و مزيتى براى امير المؤمنين عليه السلام در آن معنى وجود داشته
- حتى يُبَخْبَخ و يُهنَّأ بها، و يفضّلها سعد بن أبي وقّاص في حديثه على حُمر النَّعَم - كه در قبال آن بدو تهنيت و آفرين گفته شود و حضرتش مورد اعجاب و تحسين قرار گيرد؟ و سعد بن ابى وقاص در روايت خود آن را بر شتران سرخمو
- لو كانت، أو تكون أحبّ إليه من الدنيا و ما فيها، عمّر فيها مثل عمر نوح. چنانچه از آن او باشند، برترى دهد يا از دنيا و مافيها محبوبترش داند و آرزو كند كه با داشتن آن مقام عمر نوح را دارا باشد.
- و أمّا المُنعِم: فلا ملازمة في أن يكون كلُّ من أنعم عليه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يكون أمير المؤمنين عليه السلام مُنعِماً عليه أيضاً اما خداوند نعمت كه اين معنى نيز مورد ندارد، زيرا هركس كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر او انعام و احسان كرده باشد، لزومى ندارد كه امير المؤمنين عليه السلام هم به او انعام نموده باشد،
- بل من الضروريِّ خلافه، إلّا أن يراد أنَّ من كان النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم منعماً عليه بالدين و الهدى و التهذيب و الإرشاد و العزّة في الدنيا و النجاة في الآخرة فعليّ عليه السلام منعِمٌ عليه بذلك كلِّه؛ بلكه خلاف اين معنى ضرورى است، مگر اينكه مراد اين باشد كه هركس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به دين و هدايت و تهذيب اخلاق و ارشاد و عزّت در دنيا و نجات در آخرت بر او انعام فرموده، على عليه السلام نيز به تمام اين امور به او انعام نمايد،
- لأنّه القائم مقامه، و الصادع عنه، بدان جهت كه على قائم مقام او، عهدهدار وظايف از طرف او،
- و حافظ شرعه، و مبلِّغ دينه، و لذلك أكمل اللَّه به الدين، حافظ شرع او و ابلاغكننده دين اوست و براى همين است كه خداى متعال به ولايت او دين اسلام را به كمال رسانيد
- و أتمّ النعمة بذلك الهتاف المبين، فهو- حينئذٍ- لا يبارح معنى الإمامة الذي نتحرّاه، و نعمت خود را آشكارا بر همگان تمام كرد. در اين صورت، اين همان معناى امامت و ولايتى است كه ما آن را مىجوييم و در مقام اثبات آن مىباشيم و جز اين مقصودى نداريم.
- و يساوق المعاني التي نحاول إثباتها فحسب. و أمّا العقيد: فلا بدّ أن يراد به المعاقدة و المعاهدة مع بعض القبائل للمهادنة أو النصرة امّا معنى همعهد كه مراد از آن معاهده با بعضى قبايل براى برقرارى آرامش و صلح يا يارىكردن و همآهنگى است.
- فلا معنى لكون أمير المؤمنين عليه السلام كذلك إلّا أنَّه تبعٌ له في كلِّ أفعاله و تروكه، فيساوقه حينئذٍ المسلمون أجمع، بنابراين، معنى ندارد كه امير المؤمنين چنين باشد، مگر از آن جهت كه آن جناب در تمام اقدامات و مقاصد رسول خدا پيرو اوست. البته، از آنجا كه تمام مسلمانان
- و لا معنى لتخصيصه بالذكر مع ذلك الاهتمام الموصوف، إلّا أن يُراد أنَّ لعليٍّ عليه السلام دخلًا في تلك المعاهدات التي عقدها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم لتنظيم السلطنة الإسلاميّة، در اين وصف با على عليه السلام مساوى هستند، ديگر نام بردن از آن جناب آنهم به طرزى خاص و با اين تشريفات و اهتمامى كه بيان شد، معنى ندارد،
- و كلاءة الدولة عن التلاشي بالقلاقل و الحرج، فله التدخّل فيها كنفسه صلى الله عليه و آله و سلم و إن أمكن إرادة معاقدة الأوصاف و الفضائل، كما يقال: مگر آنكه مراد اين باشد كه در معاهدات و قراردادهايى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در تنظيم حكومت اسلامى و نگهدارى دولت از پراكندگى و انحلال و حفظ و صيانت آن از هرگونه مشكلات و حوادث منعقد فرموده است،
- المُحبّ و الناصر
- على فرض إرادة هذين المعنيين لا يخلو إمّا أن يُراد بالكلام حث الناس على محبّته و نصرته بما أنَّه من المؤمنين به و الذابّين عنه، أو أمْرُه عليه السلام بمحبّتهم و نصرتهم. على عليه السلام نيز همانند آن حضرت در اين امور دخالت دارد و اگر مراد همعهدى در اوصاف و فضايل باشد، چنانكه گفته مىشود: فلانى همعهد كرم و فضل است، يعنى كريم و فاضل است، هرچند اين معنا را ذوق عربى نمىپذيرد، با وجود اين، نتيجه به بيان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله چنين مىشود كه هركس من در نزد او همعهد فضايل شناخته شدهام، بايد به مانند اين درباره على عليه السلام معتقد باشد و بنابراين تقريب، اين معنى به مقصود ما نزديك است. البته، نزديكترين معانى در اينباره اين است كه از آن عهودى اراده شود كه پيغمبر با مسلمانانى كه با او بيعت كردند، منعقد ساخت بر اين مبنى كه دين او را پاس دارند و در راه مصالح آن و دور ساختن هرناروا و فساد از
- الغدير (ترجمه، ويرايش جديد)، ج1، ص: 603آن بكوشند. در اين صورت، نهتنها مانعى براى اراده اين معنى نيست، بلكه اين معنى تعبير ديگرى از كلام آن جناب است كه فرمود: على جانشين من است و بعد از من امام است.
- امّا دوستدار و ياور از اين دو حال بيرون يست: يا مراد تحريض مردم بر دوست داشتن و يارى اوست، از آن رو كه به پيامبر ايمان داشته و پيوسته به دفاع از آن حضرت پرداخته است، يا مقصود فراخواندن على به محبت و يارى مؤمنان است
- و على كلٍّ فالجملة إمّا إخباريّة أو إنشائيّة. و بر هرتقدير، يا جمله اخبارى است يا انشائى. بقوله: «من كنت مولاه»-
- فالاحتمال الأوّل و هو الإخبار بوجوب حبِّه على المؤمنين فممّا لا طائل تحته، اما احتمال اوّل، يعنى اخبار به وجوب دوستى او بر اهل ايمان، يك امر ناشناخته و بىسابقه نبوده است
- و ليس بأمر مجهول عندهم لم يسبقه التبليغ حتى يؤمر به في تلك الساعة و يناط التواني عنه بعدم تبليغ شيء من الرسالة كما في نصِّ الذكر الحكيم، كه پيغمبر اكرم آن را ابلاغ نكرده باشد و به اين ترتيب مأمور به ابلاغ آن شده باشد و كوتاهى در ابلاغ آن بنا به تصريح قرآن با عدم تبليغ امر رسالت برابر بوده باشد.
- فيحبس له الجماهير، و يعقد له ذلك المنتدى الرهيب، في موقف حرج لا قرار به، ثمّ يكمل به الدين، و تتمّ به النعمة، و يرضى الربّ، كأنّه قد أتى بشيء جديد، و شرّع ما لم يكن و ما لا يعلمه المسلمون، بنابراين، لزومى نداشت كه انبوه جمعيت در غدير خم گرد آيند، آنگاه در شرايطى دشوار چنان مجمع مهمى منعقد گردد و با ابلاغ آن امر، تكميل دين و اتمام نعمت و خشنودى پروردگار تحقق پذيرد كه گويى پيامبر امرى حياتى را ابلاغ فرموده و چيزى را كه مسلمانها نمىدانستهاند،
- ثمّ يهنِّئه من هنّأه بأصبحت مولاي و مولى كلِّ مؤمن و مؤمنة، مؤذناً بحدوث أمر عظيم فيه لم يعلمه القائل قبل ذلك الحين، كيف؟ اعلام و مقرر داشته است. سپس آنان كه در مقام تهنيت على برآمدند، با عبارت «اكنون تو مولاى ما و مولاى هرمرد و زن مؤمن گشتى» او را تهنيت گويند، حاكى از حدوث يك امر بزرگ و بىسابقه كه گويندگان تهنيت تا آن موقع آن را نمىدانستهاند. چگونه مىتوان چنين احتمالى داد؟
- و هم يتلون في آناء الليل و أطراف النهار قوله سبحانه: (وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ)، در حالى كه آنان شب و روز اين آيات را تلاوت مىكردند: مردان مؤمن و زنان مؤمن دوستان يكديگرند و هرآينه مؤمنان برادرانند
- و قوله تعالى: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) مشعراً بلزوم التوادد بينهم كما يكون بين الأخوين، نُجلّ نبيّنا الأعظم عن تبليغ تافه مثله، و نُقدِّس إلهنا الحكيم عن عبث يشبهه. كه اين مشعر است به لزوم دوستى متقابل بين آنها، همانطور كه بين دو برادر است. به هرحال، پيامبر اكرم برتر از اين است كه چنين امر بىارزشى را ابلاغ نمايد و خداى حكيم ما پاكتر از اين است كه شبيه اين امر بيهوده را تشريع فرمايد.
- و الثاني: و هو إنشاء وجوب حبّه و نصرته بقوله ذلك، و هو لا يقلُّ عن المحتمل الأوّل في التفاهة، فإنّه لم يكن هناك أمرٌ لم يُنشأ و حكمٌ لم يُشرّع حتى يحتاج إلى بيانه الإنشائي كما عرفت، اما احتمال دوم، يعنى انشاى وجوب دوستى و نصرت او با چنان گفتارى نيز در سستى دست كمى از احتمال اول ندارد، زيرا در آن هنگام امرى وجود نداشته كه انشاء نشده باشد و حكمى نبوده كه تشريع و ابلاغ نشده باشد تا نيازى به بيان انشائى آن باشد، چنانكه دانستيد.
- على أنَّ حقّ المقام على هذين الوجهين أن يقول صلى الله عليه و آله و سلم: من كان مولاي فهو مولى عليٍّ أي محبّه و ناصره، فهذان الاحتمالان خارجان عن مفاد اللفظ، به علاوه، بنابراين دو وجه حق مقام اين بوده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بفرمايد: هركه دوستدار و ياور من است، بايد دوستدار و ياور على نيز باشد. پس اين دو احتمال از مفاد لفظ خارج است، …
- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم



