- ://hosein128.ir- پایگاه شخصی
https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم-الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
قالَ رَبِ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً طه/ 34- 25.
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى.
حسادت 3 -
- 9. نمونه ها1. به ابوجهل گفتند: از محمد (صل الله علیه وآله وسلم )جز راستي ديدي؟ گفت: نه، گفتند: پس چرا ايمان نميآوري؟ گفت: چطور در ميان پسران عبد مناف پيامبري باشد و در ميان پسران مخزوم نباشد؟
- 2. شهيد اول از علماي خيلي مهم قرن هشتم بود و خيلي علاقهمند داشت.
- ) جز راستي ديدي؟ گفت: نه، گفتند: پس چرا ايمان نميآوري؟ گفت: چطور در ميان پسران عبد مناف پيامبري باشد و در ميان پسران مخزوم نباشد؟
- 2. شهيد اول از علماي خيلي مهم قرن هشتم بود و خيلي علاقهمند داشت.
- جز راستي ديدي؟ گفت: نه، گفتند: پس چرا ايمان نميآوري؟ گفت: چطور در ميان پسران عبد مناف پيامبري باشد و در ميان پسران مخزوم نباشد؟
- 2. شهيد اول از علماي خيلي مهم قرن هشتم بود و خيلي علاقهمند داشت. ابن جماعت كه از دانشمندان نامي شافعي مذهب و قاضي القضاة بود، يعني كسي كه رياست دادگستري، رياست ديوان كشور، مدعي العموم ديوان كشور را داشت، به علاوه پست هاي حساس ارتش وقت را نيز داشت ولي، با همه درجات و مقامات به شهيد اول حسد برد. رساله اي كه بعضي مطالبش خلاف اسلام بود نوشت و به شهيد نسبت داد و شواهدي نيز گرفت و او را به زندان انداخت و خيلي شكنجه دادند در زندان، حتي به زندان رفتن شهيد اكتفاء نكرد، جلسه تشكيل داد و حكم به ارتداد شهيد كرد و الخ. داستان مفصل در كتاب حسد آمده است، ص 90.
- 3. وقتي حضرت رسول اكرم (صل الله علیه وآله وسلم) از مكه به مدينه هجرت ميكرد، قبل از ورود به مدينه چند روزي در قبا توقف كرد. علي (سلام الله علیه) برسد، ابوبكر ميگفت: شايد علي (سلام الله علیه) تا يك ماه نيايد، برويم مردم منتظرند، رسول خدا (ص) به سخن او گوش نميداد. ميخواست همراهي حضرت رسول منحصر به او باشد و لذا از حضرت رسول (ص) قهر كرد و تنها به مدينه شتافت.
- 4. شلمغاني چون مورد احترام شيعيان بود خواست بعد از محمد بن عثمان نايب خاص امام زمان (سلام الله علیه) شود، ولي ديد حسين بن روح شد. حسد بر حسين كرد و كرد تا منحرف شد. حكم بر جواز ازدواج با محارم را داد و وجوب عبادات را منكر شد و عدهاي را گمراه كرد و به مريدان خود گفت: من حاضرم با حسين بن روح مباهله كنم. خلاصه بعد از چند روز از طرف نخست وزير او را گرفتند و به دارش زدند و جسدش را آتش زدند، در آخرت هم نصيبش آتش است.اي كاش به جاي حسد بر حسين، دنبال تهذيب نفس خود بود. خَسِرَ الدُّنْيا وَ الاخِرَةَ حج/ 11.
- 5. تنها دري كه به مسجد باز ميشود درب خانه حضرت علي (سلام الله علیه) بود و اين موجب حسد حسودان شد تا عبد الملك مروان آمد و به قصد توسعه مسجد، فرزندان علي (سلام الله علیه) را بيرون كرد و حسن مثني فرزند امام حسن (سلام الله علیه) را تازيانه زدند ولي زيد فرزند امام سجاد (سلام الله علیه) در خانه ماند تا خانه را خراب كردند.
- 6. حسد عايشه بر حضرت خديجه با اين كه خديجه مرده بود و فاصله بين خديجه و عايشه زياد بود و تقارن زماني نبود. به قدري بود كه وقتي رسول اكرم (ص) يادي از خديجه ميكرد عايشه ميگفت: چرا اين قدر نام پيرزني كه دندانهايش ريخته بود را ميبري؟ خدا بهترش را نصيب توكرده است. مقصود خودش بود.
- 7. زني در كرمان حسود بود و مرد همسايه تاجري داشت كه به حيله ائي نتوانست آبروي او را ببرد. قصد كشتن وي را كرد. حلوائي را پخت و زهري در آن ريخت، صبح كه همسايه از خانه بيرون آمد به او مقداري نان و حلوا داد و مرد گرفت، ولي عجله داشت و از آن نخورد و از شهر به قصد مسافرتي بيرون رفت. در بين راه 2 جوان گرسنه ديد، حلوا را به آنها داد، خوردند و مردند. فرماندار فهميد، همسايه را احضار كرد. او گفت: حلوا از زني است از خودم نبوده است. فرماندار زن را احضار كرد تا رسيد، شيون زد، معلوم شد دو جوان يكي پسرش و ديگري برادرش بودهاند. و از داغ آنها خودش هم بعد از چند روزي مرد. (خودم كردم كه لعنت بر خودم باد)
- 8. غزالي گويد: رسول خدا (صل الله علیه وآله وسلم ) با عدهاي در مسجد بودند. فرمود: الان كسي از اهل بهشت از در خواهد آمد. مردم متوجه در شدند. مرد انصاري آمد آب وضو از صورتش ميريخت. روز بعد باز حضرت در مسجد به مردم چنين فرمودند، باز ديدند مرد انصاري است. روز سوم همين طور، خيلي تعجب كردند. عبد الله بن عمرو نزد انصاري آمد و بهانه گرفت كه من 3 شب مهمان شما باشم. گفت: باش. عبد الله بن عمرو خيلي متوجه حالات انصاري بود كه چه عباداتي ميكند كه اهل بهشت است. ديد خوابيد.تا صبح فقط 2 ركعت نماز خواند، تعجب كرد. شب دوم باز همين طور و شب سوم. باز خيلي تعجب كرد. به انصاري خبر رسول الله (صل الله علیه وآله وسلم ) را داد. جواب داد خبر رسول الله (صل الله علیه وآله وسلم ) براي اين است كه به احدي حسد ندارم و شاكر نعمت هاي خدا هستم.
- 9. غزالي نقل ميكند كه شاهي واعظي داشت. خيلي مقرب درگاه بود. بعضي مامورين حسد بر مقامش برده و به دروغ به شاه گفتند: اين كه تو را موعظه ميكند ميگويد، دهان شاه گند دارد. و لذا جلوي دماغ خود را ميگيرد و حرف ميزند. شاه ناراحت شد و گفت: فردا او را امتحان ميكنم.
- قبل از رسيدن فردا مامور حسود، واعظ شاه را دعوت كرد و به او سير خورانيد. فردا كه واعظ خدمت شاه رفت، براي جلوگيري از اين كه بوي سير شاه را ناراحت نكند جلوي دهان خود را ميگرفت. شاه اظهار مامور ديروزي يادش آمد. خيال كرد براي گند دهان شاه، دست جلوي دهان گذاشته است، نامه اي نوشت، مثلا به فرماندار، به واعظ داد و در او نوشته بود كه حامل نامه را بكش و پوستش را كاه كن و برايم آور. واعظ به خيال اينكه هديهاي است كه رسم شاه هديه دادن است. قبض را براي فرمانداري برد، واعظ غافل با دلي شاد از خدمت شاه بيرون رفت و به مامور برخورد، مامور حسود به خيال هديه خواهش كرد كه واعظ قبض هديه را به او بخشد و او هم بخشيد.
- مامور حسود نامه را رساند فوري او را كشتند. هرچه گفت: نامه از ديگري است نپذيرفتند، روز ديگر شاه به خيال كشته شدن واعظ، ديد واعظ دو مرتبه سالم آمد. گفت: چطور شد؟ گفت: نامه و فيض هديه شما را ماموري خواهش كرد، من بخشيدم، شاه تعجب كرد كه شر حسد بر خود حاسد برگشت و او را كشتند. شاه پرسيد پس چرا جلوي دهانت را ميگيري؟ گفت: گاه گاهي سير ميخورم، براي اين كه شما ناراحت نشويد جلوي دهانم رامي گيرم.
- 10. به معاويه گفتند: چرا متفكري؟ گفت: هر چه فكر ميكنم كه آثار محمد (صل الله علیه وآله وسلم) را برافكنم نمي توانم، زيرا دستور داده كه روزي 5 مرتبه در بالاي مأذنه أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ گفته شود.
- 11. در زمان هادي عباسي مردي به همسايهاش حسد ميورزيد. غلامي خريد و به او گفت: پس از مرگ من آزاد هستي و سه هزار درهم به او داد. نيم شبي غلام را بيدار كرد و بالاي پشت بام همسايه رفت و كارد تيزي به غلام داد و گفت: سرم را ببر. هر چه غلام امتناع كرد سودي نبخشيد. حسود رو به قبله خوابيد و غلام رگهاي گردنش را قطع كرد. همسايه دستگير شد، ولي از آنجا كه مظلوم حمايت ميشود جريان فاش شد و همسايه آزاد.++ حسد، ص 26.
- 12. داستان حسادت دو فرزند آدم را به حق براي مردم بازخوان، آنگاه كه (هر يك از آن دو) قرباني پيش آوردند، پس از يكي شان پذيرفته شد و از ديگري قبول نگشت. (از هابيل قبول شد و از قابيل پذيرفته نشد)، قابيل گفت: حتما تو را خواهم كشت، هابيل گفت: خداوند، تنها از متقين قبول ميكند.
- وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاخَرِ قالَ لاقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ مائده/ 27.
- در تورات (سفر تكوين، باب چهارم) آمده است كه: هابيل، دامدار بود و بهترين گوسفند خود را قرباني آورد. و قابيل كشاورز بود و بدترين قسمت زراعت خود را براي قرباني برگزيد.
- قرآن هم ميفرمايد: هرگز به خير نميرسيد، مگر آنكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد. لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّي تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ آل عمران/ 92.
- پيامها 6. مرز حسادت تا برادر كشي هم پيش ميرود. لاقْتُلَنَّكَ
- 1. در برخورد با حسود، آرام سخن بگوييد و آتش حسد را با نرمش در گفتار، خاموش كنيد. لَئِنْ بَسَطْتَ
- (قابيل، با وسوسههاي برخاسته از حسد) كشتن برادرش را برايش آسان و رام ساخت، پس او را كشت؛ در نتيجه از زيانكاران گشت.
- 6. اولين مرگ انسان در زمين، با شهادت آغاز ميشود. فَقَتَلَه
- 8. جنگ ميان حق و باطل، در طول تاريخ بوده است. مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النّادِمِينَ مائده/ 31.




