الغدير  في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 416کتابخانه مهدی فاطمه سلام الله علیهما ص: : 416 19- احتجاج دارميّة الحجونيّة على معاوية سنة

سایت: پایگاه شخصی -https://hosein128.ir/

نهج البلاغه فرزاد -  @nahjolbalaghehfarzad

وبلاگ - پردازاربعین  https://safarzade.blog.i

بسم الله الرحمن الرحیم  الحمد لالله رب العالمین

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا

الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین، والیهود والظالمین و استغفرالله‌ لى و لکم. اللهم احفظ وانصر قائدنا الخامنه ائ اللهم انصر من نصره واخذل من خَذَلَهُ

تیر1405...دهه محرم وعاشورای حسینی ایام بزرگترین تشیغ جهانی آقای شهید خامنه ای عزیز  

  1. الغدير  في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 416کتابخانه مهدی فاطمه سلام الله علیهما ص: : 416
  2. 19- احتجاج دارميّة الحجونيّة على معاوية سنة (50، 56) 19- احتجاج دارميّه حجونى بر معاويه (سال 50 يا 56)
  3. قال الزمخشري- المترجم (ص 114)- في ربيع الأبرار في الباب الحادي و الأربعين‏:حجَّ معاوية، فطلب امرأة يقال لها: دارميّة الحجونيّة من شيعة عليّ، و كانت سوداء ضخمة، فقال: كيف حالك يا بنتَ حام؟ فقالت: بخير و لست بحامٍ، إنَّما أنا امرأة من بني كنانة. زمخشرى گويد: معاويه به حجّ رفت و در جستجوى زنى برآمد كه بدو دارميّه‏حجونى نام داشت. وى از شيعيان على و زنى سياه‏چرده و تنومند بود. پس از آنكه به نزد معاويه آمد، معاويه به او گفت: اى دختر حام، حالت چون است؟ گفت: حالم خوب است، ولى من از اولاد حام نيستم، بلكه زنى از بنى كنانه‏ام.
  4. فقال: صدقتِ، هل تعلمين لِمَ دعوتُكِ؟ قالت: يا سبحان اللَّه، و إنِّي لم أعلم‏-معاويه گفت: راست گفتى، آيا مى‏دانى براى چه ترا دعوت و احضار كردم؟ گفت: شگفتا، من كه علم غيب ندارم!
  5. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 416الغيب. قال: لِأسألك لِمَ أحببتِ عليّا و أبغضتِني، و واليتِه و عاديتِني؟ قالت: أ وَ تَعفِني؟معاويه گفت: مى‏خواستم از تو بپرسم كه چرا على را دوست مى‏دارى و مرا دشمن مى‏شمارى؟ چرا از او پيروى مى‏كنى و با من خصومت مى‏ورزى؟
  6. قال: لا. گفت: آيا مرا از پاسخ اين سؤال معاف مى‏دارى؟ گفت: نه.
  7. قالت: أمّا إذا أبيتَ فإنّي أحببتُ عليّا على عدله في الرعيّة، و قَسْمه بالسويّة، و أبغضتك على قتال من هو أولى بالأمر منك، و طلبك ما ليس لك، گفت: حال كه چنين است، بايد بگويم كه من على را براى اين دوست مى‏دارم كه در ميان رعيّت به عدالت رفتار مى‏كرد، و ترا براى اين دشمن مى‏دارم كه با كسى كه به امر خلافت سزاوارتر از تو بود، نبرد كردى و چيزى را مى‏جستى كه از آن تو نبود.
  8. و واليتُ عليّا على ما عَقَد له رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم من الولاية يوم خُمّ بمشهدٍ منك، و حبِّه للمساكين، و إعظامه لأهل الدين، و عاديتُك على سفكك الدماء، و شقِّك العصا، و جورك في القضاء، و حكمك بالهوى. الحديث‏. از على پيروى كردم براى اينكه رسول خدا در غدير خم با حضور تو پيمان به ولايت او گرفت و افزون بر اين، مسكينان را دوست مى‏داشت و دينداران را بزرگ مى‏شمرد. امّا با تو دشمن هستم براى اينكه موجب خونريزى و اختلاف كلمه شدى و در قضاوت ستم روا داشتى و به دلخواه خود داورى كردى
  9. 20- احتجاج عمرو الأودي على مناوئي أمير المؤمنين عليه السلام ‏-20- احتجاج عمرو اودى بر دشمنان امير المؤمنين عليه السّلام‏
  10. روى مفتي الكوفة و قاضيها شريك بن عبد اللَّه النخعي- المترجم (ص 78)- عن أبي إسحاق السبيعي- المترجم (ص 69)- عن عمرو بن ميمون الأودي- المترجم (ص 69)- أنَّه ذُكر عنده عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين، فقال: مفتى و قاضى كوفه شريك بن عبد اللّه نخعى از ابو اسحاق سبيعى، از عمرو بن ميمون اودى روايت كرده گويد: در محضر عمرو از على بن ابى طالب سخن به ميان آمد، گفت:
  11. إنَّ قوماً يَنالُون منه أولئك هم وقود النار، و لقد سمعتُ عدّة من أصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم منهم: حذيفة بن اليمان، و كعب بن عجرة، يقول كلّ رجل منهم: لقد أُعطي عليٌّ ما لم يُعطَهُ بشرٌ: هو زوج فاطمة سيِّدة نساء الأوّلين و الآخرين، فمن رأى مثلها؟ گروهى به آن جناب ناسزا مى‏گويند، اين گروه آتش گيره جهنم هستند. من از جمعى از اصحاب محمّد، از جمله حذيفة بن اليمان و كعب بن عجره شنيدم كه هريك از آنها مى‏گفت: به على موهبت‏هاى بزرگى اعطا شده كه به هيچ بشرى داده نشده است. او همسر فاطمه بزرگ سرور بانوان دو جهان است. مانند چنين بانويى كه ديده؟ يا كه شنيده‏
  12. أو سمع أنَّه تزوّج بمثلها أحدٌ في الأوّلين و الآخرين؟ و هو أبو الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة من الأوّلين و الآخرين، فمن له- أيّها الناس- مثلهما؟ و رسول اللَّه حَمُوه و هو وصيّ رسول اللَّه في أهله و أزواجه، و سُدّت الأبواب التي في المسجد كلّها غير بابه، و هو صاحب باب خيبر، و هو صاحب الراية يوم خيبر، كه كسى از پيشينيان و پسينيان با بانويى چون او ازدواج كرده باشد؟ او پدر حسن و حسين است كه سرور جوانان اهل بهشتند. اى مردم، كيست كه او را همانند آن دو فرزند بوده باشد؟ و رسول خدا پدر همسر اوست و او وصى رسول خدا در ميان خاندان و زنان اوست. تمام درهايى كه از حجره‏هاى اصحاب و كسان پيغمبر به مسجد باز مى‏شد، بسته و مسدود گرديد، جز در حجره او. او كسى است كه در جنگ خيبر پرچم را به دست گرفت و در قلعه خيبر را به تنهايى از جا كند،
  13. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 417- و تفل رسول اللَّه- يومئذٍ- في عينيه و هو أرمد، فما اشتكاهما من بعدُ، و لا وجد حَرّا و لا برداً بعد يوم ذلك، و هو صاحب يوم الغدير إذْ نوّهَ رسول اللَّه باسمه و ألزم أمّته ولايته و عرّفهم بخطره، و بيَّن لهم مكانه، فقال: در حالى كه دچار درد چشم بود و رسول خدا آب دهان مباركش را به چشمان او زد و بهبودى يافت، به طورى كه بعد از آن ديگر بيمارى چشم عارضش نشد، و بعد از آن روز هيچ گرمى و سردى در آن جناب مؤثر نيفتاد. او صاحب روز غدير است، زيرا رسول خدا در آن روز تصريح به نام او كرد و امّت را به ولايت او ملزم ساخت و اهميّت و عظمت او را شناساند و جايگاه او را براى همگان بيان داشت
  14. «أيّها الناس من أولى بكم من أنفسكم؟» قالوا: اللَّه و رسوله أعلم.قال: «فمن كنتُ مولاه فهذا عليٌّ مولاه». الكلام. و خطاب به مردم فرمود: كيست سزاوارتر به شما از خودتان؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: فمن كنت مولاه، فهذا علىّ مولاه.
  15. احتجاج عمر بن عبد العزيز الخليفة الأمويِّ المتوفّى (101) احتجاج عمر بن عبد العزيز، خليفه اموى (م 101)
  16. روى الحافظ أبو نعيم في حلية الأولياء (5/ 364) عن أبي بكر محمد التستري عن يعقوب، و عن عمر بن محمد السريّ- المتوفّى (378)- عن ابن أبي داود، قالا: حافظ ابو نعيم از ابو بكر محمّد تسترى، از يعقوب، و نيز از عمر بن محمّد سرى (م 378)، از ابن ابى داود، و آن دو
  17. حدّثنا عمر بن شبّة، عن عيسى، عن يزيد بن عمر بن مورق قال: از عمر بن شبّه، از عيسى، از يزيد بن عمر بن مورق روايت كرده كه گفت:
  18. كنت بالشام و عمر بن عبد العزيز يعطي الناس، فتقدّمتُ إليه، فقال لي: ممّن أنت؟ قلت: من قريش. قال: من أيِّ قريش؟ قلت: من بني هاشم [قال: من أيّ بني هاشم؟] قال: فسكتُّ. من در شام بودم كه عمر بن عبد العزيز به مردم بذل و بخشش مى‏كرد. من نيز به نزد او رفتم، به من گفت: تو از كدام قبيله هستى؟ گفتم: از قريش. گفت:
  19. فقال: من أيِّ بني هاشم؟ قلت: مولى عليّ. قال: من عليّ؟از كدام طايفه قريش؟ گفتم: از بنى هاشم. پس از كمى تامّل و سكوت گفت: از كدام قبيله بنى هاشم؟ گفتم: از پيروان و دوستان على. گفت: على كيست؟
  20. فسكتُّ، قال: فوضع يده على صدره، فقال: و أنا و اللَّه مولى عليّ بن أبي طالب- كرّم اللَّه وجهه. بعد ساكت شد و دست خود را بر سينه نهاد و گفت: من نيز قسم به خدا، از دوستان على بن ابى طالب هستم،
  21. ثمّ قال: حدّثني عدّة أنَّهم سمِعوا النبيّ صلى الله عليه و سلم يقول: «من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه». سپس گفت: عدّه‏اى براى من روايت كرده‏اند كه از رسول خدا شنيدند كه مى‏فرمود: من كنت مولاه، فهذا علىّ مولاه.
  22. ثمّ قال: يا مزاحم‏ كم تُعطي أمثاله؟ قال: مائة أو مائتي درهم. قال: أعطه خمسين دينارا- آنگاه خطاب به مزاحم‏ كرد و گفت: به كسانى مانند اين شخص چه مبلغى عطا مى‏كنى؟ گفت: صد يا دويست درهم. گفت: به او پنجاه دينار عطا كن.
  23. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 418-و قال ابن أبي داود: ستّين ديناراً لولايته عليَّ بن أبي طالب. ثمّ قال: الحق ببلدك، فسيأتيك مثلُ ما يأتي نظراءك‏. ابن ابى داود گويد: دستور داد كه شصت دينار عطا كند براى ولايت او نسبت به على بن ابى طالب. سپس به من گفت: به محل و شهر خود برگرد كه بزودى آنچه به افرادى مانند تو اعطا مى‏شود، به تو نيز اعطا خواهد شد.
  24. و أخرجه أبو الفرج في الأغاني‏ (8/ 156) من طريق عمر بن شبّة، عن عيسى بن عبد اللَّه بن محمد بن عمر بن عليّ، عن يزيد بن عيسى بن مورق. اين روايت را ابو الفرج اصفهانى از طريق عمر بن شبّه، از عيسى بن عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن على، از يزيد بن عيسى بن مورق ذكر كرده است‏
  25. و أخرجه ابن عساكر في تاريخه‏ (5/ 320) عن رزيق القرشيّ المدنيّ مولى أمير المؤمنين عليِّ بن أبي طالب. و ابن عساكر نيز در تاريخش از زريق قرشى مدنى كه از دوستداران على بن ابى طالب بود، با دقت در سند روايت نموده است.
  26. و رواه الحمّوئي في فرائد السمطين في الباب العاشر عن شيخه أبي عبد اللَّه بن يعقوب الحنبلي بإسناده عن الحافظ أبي نعيم بالسند و اللفظ المذكورين، و ذكره حموينى از استاد خود ابو عبد اللّه بن يعقوب حنبلى به اسنادش از حافظ ابو نعيم به سند و لفظ مذكور آن را روايت كرده
  27. الحافظ جمال الدين الزرندي في نظم درر السمطين‏، و السمهودي في جواهر العقدين‏، عن يزيد بن عمرو بن مرزوق- فيه تصحيف‏. ‏ و حافظ جمال الدين زرندى در نظم درر السمطين و سمهودى در جواهر العقدين از يزيد بن عمرو بن مرزوق آن را روايت نموده‏اند كه در آن اشتباهى وجود دارد.
  28. 22- احتجاج المأمون الخليفة على الفقهاء بحديث الغدير-22- احتجاج مأمون، خليفه عباسى بر فقيهان به حديث غدير
  29. روى أبو عمر بن عبد ربِّه- المترجم (ص 102)- في العقد الفريد (3/ 42) عن إسحاق بن إبراهيم بن إسماعيل بن حمّاد بن زيد قال: بعث إليّ يحيى بن أكثم و إلى عدّة من أصحابي و هو- يومئذٍ- قاضي القضاة، فقال: ابو عمر بن عبد ربّه از اسحاق بن ابراهيم بن اسماعيل بن حمّاد بن زيد روايت كرده كه گفت: قاضى القضات يحيى بن اكثم و عدّه‏اى از يارانم را به حضور طلبيد و نام برده و گفت:
  30. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 419- إنَّ أمير المؤمنين أمرني أن أُحضر معي غداً مع الفجر أربعين رجلًا، كلّهم فقيهٌ يفقه ما يُقال له، و يحسن الجواب، امير المؤمنين مأمون مرا امر كرده كه مقارن فجر فردا چهل نفر را كه همگى از فقيهان توانا و تيزفهم و حاضر جواب باشند،  
  31. فسمّوا من تظنّونه يصلح لِما يطلب أمير المؤمنين، فسمّينا له عدّة، و ذكر هو عدّة، حتى تمّ العدد الذي أراد، و كتب تسمية القومبا خود به حضور او ببرم. اينك كسانى را كه به نظر شما صلاحيت دارند، نام ببريد تا براى اين منظور احضار شوند. ما عده‏اى را نام برديم و خود او هم عده‏اى را ياد كرد تا تعداد مورد لزوم كامل شد و نام آنان نوشته آمد.
  32. و أمر بالبكور في السحر، و بعث إلى من يحضر فأمره بذلك، فغدونا عليه قبل طلوع الفجر، فوجدناه قد لبس ثيابه و هو جالس ينتظرنا، فركب و ركبنا معه حتى صرنا إلى الباب، كه مقارن طلوع فجر حاضر شوند. پيش از طلوع فجر كس به دنبال آنان فرستاد و به حضورشان فرمان داد. هنگامى كه ما حضور يافتيم، ديديم لباس پوشيده و نشسته در انتظار ماست، بى‏درنگ سوار شد و ما هم با او سوار شديم تا به در منزل مأمون رسيديم.
  33. فإذا بخادم واقف، فلمّا نظر إلينا قال: يا أبا محمد أمير المؤمنين ينتظرك، فأُدخِلنا، فأمرنا بالصلاة فأخذنا فيها، خادمى در آنجا ايستاده بود؛ تا ما را ديد، به قاضى القضات خطاب كرد و گفت: يا ابو محمّد، امير المؤمنين در انتظار تست. داخل شديم و به ما امر شد كه نماز بخوانيم.
  34. فلم نستتمّها حتى خرج الرسول، فقال: هنوز از نماز فارغ نشده بوديم كه خادم اعلام كرد داخل شويد.
  35. ادخلوا، فدخلنا فإذا أمير المؤمنين جالس على فراشه ... إلى أن قال: همين كه داخل شديم، ديديم امير المؤمنين بر فراش خود قرار دارد.
  36. ثمّ قال: إنّي لم أبعث فيكم لهذا، و لكنّني أحببتُ أن أبسطكم أنَّ أمير المؤمنين أراد مناظرتكم في مذهبه الذي هو عليه، و الذي يدين اللَّه به. قلنا: فليفعل أمير المؤمنين وفّقه اللَّه. اسحاق گويد: قاضى القضاة روى به ما كرد و گفت: من بى‏جهت كس به دنبال شما نفرستادم، بلكه خواستم به شما اعلام كنم كه امير المؤمنين خواسته در مذهب و روش دينى خود با شما مناظره نمايد. گفتم: اقدام فرمايند، خدا او را موفّق دارد. گفت: امير المؤمنين اعتقاد راسخ دارد
  37. فقال: إنَّ أمير المؤمنين يَدين اللَّه على أنَّ عليّ بن أبي طالب خير خلفاء اللَّه بعد رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم، و أولى الناس بالخلافة له. كه على بن ابى طالب بهترين خلفاى الهى بعد از رسول خداست و سزاوارترين مردم براى خلافت پس از او.
  38. قال إسحاق: فقلت: يا أمير المؤمنين إنَّ فينا من لا يعرف ما ذكر أمير المؤمنين في عليّ، و قد دعانا أمير المؤمنين للمناظرة. اسحاق گويد: رو به مأمون كرده گفتم: يا امير المؤمنين، در ميان ما كسانى هستند كه نسبت به آن چه كه درباره على فرمودى، شناختى ندارند، و حال آنكه ما براى مناظره فراخوانده شده‏ايم. مأمون گفت:
  39. فقال: يا إسحاق اختر، إن شئت سألتك أسألك، و إن شئت أن تسأل فقل. اى اسحاق، اكنون تو مختارى، اگر بخواهى من از تو سؤال كنم، سؤال مى‏كنم و اگر بخواهى تو از من بپرسى، حاضرم.
  40. قال إسحاق: فاغتنمتها منه، فقلت: بل أسألك يا أمير المؤمنين. قال: سل. اسحاق گفت: اين اختيار را مغتنم شمرده گفتم: يا امير المؤمنين، من سؤال مى‏كنم. گفت: سؤال كن.
  41. قلت: من أين قال أمير المؤمنين: إنَّ عليّ بن أبي طالب أفضل الناس بعد رسول اللَّه و أحقّهم بالخلافة بعده؟

قال: يا إسحاق خبِّرني عن الناس بِمَ يتفاضلون؛ حتى يُقال: فلانٌ أفضل من فلان؟ قلت: بالأعمال الصالحة. قال: صدقت. الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج‏1، ص: 420- گفتم:امير المؤمنين به چه دليل گفته است: على بن ابى طالب بهترين مردم بعد از رسول خداست و سزاوارترين آنان به خلافت پس از او؟ مأمون گفت: اى اسحاق، آيا مردم به چه چيز داراى برترى مى‏شوند، تا آنجا كه گفته شود: فلانى از فلانى برتر است؟ گفتم: به وسيله كارهاى خوب و پسنديده. اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

@Aseman_Mag

ما را دنبال کنید