سایت: پایگاه شخصی -https://hosein128.ir/
نهج البلاغه فرزاد - @nahjolbalaghehfarzad
وبلاگ - پردازاربعین https://safarzade.blog.i
بسم الله الرحمن الرحیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین، والیهود والظالمین و استغفرالله لى و لکم. اللهم احفظ وانصر قائدنا الخامنه ائ اللهم انصر من نصره واخذل من خَذَلَهُ
تیر1405...دهه محرم وعاشورای حسینی ایام بزرگترین تشیغ جهانی آقای شهید خامنه ای عزیز
الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص490کتابخانه مهدی فاطمه سلام الله علیهما ص: : 490
- و سورة الفاتحة، فإنّها نزلت مرّةً بمكّة حين فرضت الصلاة، و مرّة بالمدينة حين حُوِّلت القبلة. و لتثنية نزولها سُمِّيت بالمثاني. و سوره فاتحة الكتاب كه يكبار در مكه هنگام واجب شدن نماز و يكبار در مدينه هنگام برگردانيدن قبله نازل شده و به همين جهت، مثانى نام گرفته است.
- وجه چهارم از اشكالات ابن تيميه
- الوجه الرابع: أنَّها نزلت بسبب ما قاله المشركون بمكّة، و لم ينزل عليهم العذاب هناك لوجود النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم بينهم؛ لقوله تعالى: (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ).وجه چهارم اين است كه آيه مزبور به سبب گفتار مشركان در مكّه نازل شده، و حال آنكه در آنجا عذاب بر آنها نازل نگرديده به واسطه وجود پيغمبر در ميانشان به دليل قول خداى تعالى: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.
- جواب اشكال الجواب:
- لا ملازمة بين عدم نزول العذاب في مكّة على المشركين، و بين عدم نزوله هاهنا على الرجل؛ فإنّ أفعال المولى سبحانه تختلف باختلاف وجوه الحكمة، فكان في سابق علمه إسلام جماعة من أولئك بعد حين، أو وجود مسلمين في أصلابهم، فلو أبادهم بالعذاب النازل لأُهملت الغاية المتوخّاة من بعث الرسول صلى الله عليه و آله و سلم. بين عدم نزول عذاب در مكّه بر مشركان و عدم نزول عذاب در اينجا بر اين مرد معاند ملازمهاى نيست، زيرا افعال خداى متعال به سبب اختلاف وجوه حكمت مختلف است.در مورد آنها در آن موقع خداوند متعال مىدانست كه گروهى از آنها بعدا اسلام خواهند آورد و يا از صلب آنها افرادى مسلمان به وجود خواهند آمد. بنابراين، اگر آن روز با نزول عذاب آنها را نابود مىساخت، با منظور اصلى از بعثت رسول گرامى صلّى اللّه عليه و آله منافات داشت.
- لغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 490و لمّا لم يرَ سبحانه ذلك الوجه في هذا المنتكس على عقبه عن دين الهدى بقيله ذلك، و لم يكن لِيَلِدَمؤمناً، كما عرف ذلك نوح عليه السلام من قومه، فقال: (وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراًكَفَّاراً) ، قطع جرثومة فساده بما تمنّاه من العذاب الواقع. امّا نسبت به اين فرد منكر و معاند كه با كفر بعد از ايمان سير قهقرايى داشت و خدا هم مىدانست كه او با اين گفتار خصمانه و سرسختى در عناد به شاهراه سعادت و هدايت ديگر راهى ندارد و از صلب او هم فرد با ايمانى توليد نمىشود، همانطور كه حضرت نوح نسبت به گروه كفار اين حقيقت را درك كرد و گفت: .. وَ لا يَلِدُوا إِلَّا فاجِراً كَفَّاراً، . ريشه حيات او را برحسب تمنّاى خودش بركند و او را كشت.
- و كم فرق بين أولئك الذين عوملوا بالرفق رجاء هدايتهم، و تشكيل أمّةٍ مرحومةٍ منهم و من أعقابهم، مع العلم بأنّ الخارج منهم عن هاتين الغايتين سوف يُقضى عليه في حروب دامية، نابراين، خيلى فرق است بين آن گروه در بدو امر كه به اميد هدايت و صلاحيت بعدى با آنها مدارا شد و همين رفق و مدارا بود كه تدريجا از همان افراد و فرزندانشان امّت مرحومه تشكيل يافت و احيانا افرادى از آنان كه از صلاحيّت واقعى محروم و فاقد صلاحيّت ايمانى بودند، در جنگهاى خونين هلاك و يا دچار بدبختىهاى ديگر شدند
- أو يأتي عليه الخزي المبير، فلا يسعه بثُّ ضلالةٍ، أو إقامة عيثٍ، و بين هذا الذي أخذته الشدّة، مع العلم بأنّ حياته مثار فتن، و منزع إلحاد، و ما عساه يتوفّق لهدايته، أو يُستفاد بعقبه در نتيجه، گمراهى آنها به وجود خودشان محدود بود و به ديگرى سرايت نكرد و فسادى هم نتوانستند برانگيزند. آرى، خيلى فرق است ميان اين گروه و آن فرد نابكار و سرسخت در عناد و دشمنى با علم به اينكه وجود او منشأ فتنه و موجب الحاد است، به طورى كه نه در خود او اميد هدايتىهست و نه از نسل او خيرى صادر مىشود.
- و وجود الرسول صلى الله عليه و آله و سلم رحمةٌ تَدْرأ العذاب عن الأُمّة، إلّا أنَّ تمام الرحمة أن يكون فيها مكتسح للعراقيل أمام السير في لاحب الطريق المَهْيع، و لذلك قمَّ سبحانه ذلك الجَذْم الخبيث، للخلاف عمّا أبرمه النبيُّ الأعظم في أمر الخلافة، كما أنَّه في حروبه و مغازيه كان يجتاح أصول الغيّ بسيفه الصارم، و كان يدعو على من شاهد عتوّه، و يئس من إيمانه، فتُجاب دعوته: درست است كه وجود رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله رحمت است و عذاب را از امت باز مىدارد، ولى به اين نكته هم بايد توجه داشت كه لازمه رحمت كامل اين است كه حضرتش موانع زيانآور را هم از جلو راه سعادت امت برطرف كند، و بر همين اساس بود كه خداى سبحان آن وجود پليد و تبهكار را به جرم مخالفت با امر خلافت الهى كه از طرف پيامبر خدا اعلام و ابرام شده بود، به سزاى بدنهادىاش رساند، همانطور كه همين پيغمبر رحمت در جنگها و غزوات با تيغ آبدار خود ريشه ستمكاران را بر مىكند و نسبت به كسانى كه سركشى مىكردند و امر رسالت را به مسخره و بازى مىگرفتند، نفرين مىفرمود و خواستهاش درباره آن افراد برآورده مىشد.
- أخرج مسلم في صحيحه (2/ 468) بالإسناد عن ابن مسعود: أنَّ قريشاً لمّا استعصت على رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم و أبطئوا عن الإسلام، قال: «اللّهمّ أعنّي عليهم بسبعٍ كسبع يوسف»، فأصابتهم سنةٌ فحصّت كلّ شيء، حتى أكلوا الجِيَف و المَيْتة، حتى إنَّ أحدهم كان يرى ما بينه و بين السماء كهيئة الدخان من الجوع، فذلك قوله: (يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ)، و رواه البخاري (2/ 125).- مسلم و بخارى به اسناد از ابن مسعود روايت كردهاند كه چون قريش نافرمانى از پيامبر را در پيش گرفتند و از پذيرش اسلام خوددارى كردند، حضرتش فرمود: بارخدايا، مرا بر آنها به قحط و غلايى هفت ساله مانند دوران يوسف يارى فرما. در اثر نفرين پيغمبر سختى و قحطى به آنها رو آورد و آنچه داشتند، مصرف كردند و گرسنگى و بيچارگى به طورى آنان را مستأصل كرد كه به خوردن گوشت مردار و لاشه حيوانات پرداختند و گرسنگى آنها به جائى رسيد كه چشمهاشان تيره و تار شد و فضا در مقابل ديدگانشان چون دود نمايان گشت و اين مدلول قول خداى تعالى است كه فرمايد: .. يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخانٍ مُبِينٍ.
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 491-و في تفسير الرازي (7/ 467): أن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم دعا على قومه بمكّة لمّا كذّبوه، فقال: در تفسير رازى مذكور است: چون پيامبر را قومش در مكه تكذيب كردند، گفت:
- «اللّهمّ اجعل سنيّهم كسنيّ يوسف»، فارتفع المطر، و أجدبت الأرض، و أصابت قريشاً شدّة المجاعة حتى أكلوا العظام و الكلاب و الجِيَف، فكان الرجل لما به من الجوع يرى بينه و بين السماء كالدخان، بارخدايا سالهاى آنان را در قحط و غلا مانند سالهاى يوسف گردان. در نتيجه، باران از آسمان فرو نباريد و از زمين گياه نروييد و شدت گرسنگى قريش را به خوردن استخوانها و سگان و مردارها مجبور ساخت و كار به جايى رسيد كه فضا در برابر چشمانشان چون دود پديدار شد.
- و هذا قول ابن عبّاس و مقاتل و مجاهد و اختيار الفرّاء و الزجّاج، و هو قول ابن مسعود. همين معنى از قول ابن عباس و مقاتل و مجاهد و ابن مسعود نقل شده و زجاج نيز آن را اختيار كردهاند
- و روى ابن الأثير في النهاية (3/ 124): أنَّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم قال: «اللّهمّ اشدد وطأتك على مضر مثل سني يوسف»، فجهدوا حتى أكلوا العَلْهَز. فرّاء.ابن اثير روايت كرده كه پيغمبر در دعاى خود چنين فرمود: خدايا بر مضر آنچنان سختگير كه بر مردم زمان يوسف سخت گرفتى. در نتيجه، كار زندگى چنان بر آنان سخت شد كه ناچار به خوردن علهز شدند.
- و رواه السيوطي في الخصائص الكبرى (1/ 257) من طريق البيهقي عن عروة و من طريقه و طريق أبي نعيم عن أبي هريرة.- اين داستان را سيوطى از طريق بيهقى از عروه و از طريق بيهقى و ابو نعيم از ابو هريره روايت كرده است
- و قال ابن الأثير في الكامل (2/ 27): ابن اثير گويد: كانأبو زمعة الأسود بن المطّلب بن أسد بن عبد العزّى و أصحابه يتغامزون بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم فدعا عليه رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم أن يعمى و يثكل ولده، فجلس في ظلِّ شجرةٍ، فجعل جبريل يضرب وجهه و عينيه بورقة من ورقها و بشوكها حتى عمي. ابو زمعه، اسود بن مطلب بن اسد بن عبد العزّى و ياران او از روى تمسخر به پيغمبر چشمك مىزدند، آن حضرت درباره او نفرين كرد كه كور و در مرگ فرزند سوگوار شود. نامبرده در سايه درختى نشسته بود كه جبرئيل با برگ و خار آن درخت به صورت و چشم او زد تا نابينا شد.
- و قال: دعا رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم على مالك بن الطلالة بن عمرو بن غبشان، فأشار جبريل إلى رأسه، فامتلأ قيحاً فمات. همو گويد: رسول خدا مالك بن طلالة بن عمرو بن غبشان را نفرين كرد؛ در نتيجه، با اشاره جبرئيل به سر او، چرك و جراحت تمام سرش را فراگرفت و هلاك شد.
- و روى ابن عبد البَرّ في الاستيعاب هامش الإصابة (1/ 318): أنَّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم كان إذا مشى يتكفّأ، و كان الحكم بن أبي العاص يحكيه، فالتفت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم يوماً فرآه الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 492- ابن عبد البرّ روايت كرده كه پيغمبر هنگامى كه راه مىرفت، بدن مباركش به جلو متمايل مىشد و حكم بن ابى العاص كيفيت راه رفتن آن حضرت را تقليد مىكرد. پيغمبر روزى ملتفت عمل او شد
- يفعل ذلك، فقال صلى الله عليه و آله و سلم: «فكذلك فلْتكن»، فكان الحكم مختلجاً يرتعش من يومئذٍ، فعيّره عبد الرحمن بن حسان بن ثابت، فقال في عبد الرحمن بن الحكم يهجوه:.. إنَّ اللعينَ أبوكَ فارمِ عظامَهُ..... إنْ ترْمِ ترْمِ مُخَلَّجاً مجنونا..... يُمسي خَميصَ البطنِ من عملِ التقى..... و يظلُّ من عملِ الخبيثِ بَطينا- و به او فرمود: چنين باش. حكم بن ابى العاص از آن روز دچار رعشه و تشنّج شد. عبد الرحمن بن حسّان بن ثابت او را نكوهش كرد و در هجو عبد الرحمن بن حكم چنين سرود: - پدر تو ملعون است، خود را از نسبت بدو دور كن. اگر او را از خود دور سازى، كسى را دور ساختهاى كه مصروع و ديوانه است.- درونش تهى از تقواست و آكنده از پليدى و زشتى.
- و روى ابن الأثير في النهاية (1/ 345) من طريق عبد الرحمن بن أبي بكر: ابن اثير از طريق عبد الرحمن بن ابى بكر روايت كرده
- أنَّ الحكم بن أبي العاص بن أميّة- أبا مروان- كان يجلس خلف النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم فإذا تكلّم اختلج بوجهه، كه حكم بن ابى العاص بن اميّه، پدر مروان پشت سر پيغمبر مىنشست و هنگامى كه آن حضرت سخن مىگفت، او چهره خود را به طريق استهزاء دگرگون مىساخت
- فرآه فقال له: «كن كذلك»، فلم يزل يختلج حتى مات. فضرب به شهرين ثمّ أفاق خليجاً: أي صرع، ثمّ أفاق مختلجاً قد أُخذ لحمه و قوّته. و قيل: مرتعشاً. - و اشكال مسخرهآميز از خود نشان مىداد. پيغمبر او را با آن هيأت ديد و به او فرمود: چنين باش. حكم تا هنگام مرگ پيوسته صورتش به همان هيأت كريه در ارتعاش بود. بنابر روايت ديگر تا دو ماه مبتلا به تشنّج و اضطراب شد. و پس از افاقه از اضطراب و تشنج به مرض صرع گرفتار آمد و پس از افاقه از آن همواره در تشنّج و رعشه بود تا سرانجام نيرو و گوشت بدنش از بين رفت.
- و روى ابن حجر في الإصابة (1/ 345) من طريق الطبراني، و البيهقي في الدلائ و السيوطي في الخصائص الكبرى (2/ 79) عن الحاكم و صحّحه، و عن البيهقي و الطبراني عن عبد الرحمن بن أبي بكر الصدّيق قال: اين خبر را ابن حجر از طريق طبرانى و بيهقى در الدلائل و سيوطى از حاكم با تصريح به صحّت آن، و بيهقى و طبرانى از عبد الرحمن بن ابى بكر صدّيق روايت كردهاند كه
- كان الحكم بن أبي العاص يجلس إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم فإذا تكلّم النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم اختلج بوجهه، فقال له النبيّ: «كن كذلك». فلم يزل يختلج حتى مات. گفت:حكم بن ابى العاص نزديك پيغمبر مىنشست و هنگام سخن گفتن آن جناب با تغيير چهره و شكل خود او را استهزاء مىكرد. پيغمبر به او فرمود: چنين باش. در نتيجه، پيوسته گرفتار رعشه و تشنج بود تا مرد. مانند اين روايت از طريق ديگر نيز روايت شده است.
- و روى مثله بطريق آخر.
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 493 و في الإصابة (1/ 346): أخرج البيهقي من طريق مالك بن دينار: حدّثني هند بن خديجة زوج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم : سيوطى از طريق بيهقى از اسامة بن زيد روايت كرده
- مرّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم بالحكم، فجعل الحكم يغمز النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم بإصبعه فالتفت فرآه، فقال: «اللّهمّ اجعله وزغاً»، فزحف مكانه. و في رواية: ابن حجر گويد: بيهقى از طريق مالك بن دينار آورده كه او از هند پسر خديجه، زوجه پيغمبر نقل كرده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از برابر حكم عبور فرمود و نامبرده با حركت دادن انگشت خود آن حضرت را مسخره و استهزاء كرد. پيغمبر كه او و حركت او را مشاهده فرمود، نفرين كرد و گفت: بار خدايا او را وزغ گرداند، بىدرنگ شروع به خزيدن كرد.
- و في الإصابة (1/ 276)، و الخصائص الكبرى (2/ 79): ذكر ابن فتحون عن الطبري: أنَّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم خطب إلى الحارث بن أبي الحارثة ابنته جمرة بنت الحارث، فقال: إنَّ بها سوءً. و لم تكن كما قال، فرجع فوجدها قد برصت. ابن حجر و سيوطى آوردهاند كه گفت: رسول خدا مردى را به ابن فتحون به نقل از طبرى گويد: پيغمبر از حارث بن ابى الحارثه دخترش جمره را خواستگارى فرمود، حارث گفت: دخترم به بيمارى بدى مبتلاست، در حالى كه چنين نبود، ولى پس از آنكه به خانه آمد، مشاهده كرد كه دخترش مبتلا به برص شده است.
- و في الخصائص الكبرى (2/ 78) من طريق البيهقي عن أُسامة بن زيد قال: بعث رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم رجلًا، فكذب عليه، فدعا عليه رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم ، فوجد ميّتاً قد انشقّ بطنه، و لم تقبله الأرض. مأموريتى اعزام فرمود و آن مرد بر رسول خدا دروغ بست و آن حضرت او را نفرين كرد. در نتيجه، او را مرده يافتند، در حالى كه شكمش شكافته شده و زمين او را نپذيرفته بود.
- و في الخصائص (1/ 147): أخرج البيهقي و أبو نعيم من طريق أبي نوفل بن أبي عقرب عن أبيه قال: أقبل لهب بن أبي لهب يسبُّ النبيّ، فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم : «اللّهمّ سلِّط عليه كلبك». همو آورده است كه بيهقى و ابو نعيم از طريق ابو نوفل، ابن ابى عقرب، از پدرش روايت كردهاند كه گفت: لهب بن ابى لهب نزد پيغمبر آمد و آن حضرت را دشنام داد، رسول خدا گفت: بار خدايا سگ خود را بر او مسلّط فرما.
- قال: و كان أبو لهب يحتمل البزَّ إلى الشام، و يبعث بولده مع غلمانه و وكلائه، و يقول: إنَّ ابني أخاف عليه دعوة محمد فتعاهدوه. راوى گويد: ابو لهب مال التجاره به شام مىفرستاد و فرزندش لهب را نيز با غلامان و وكلاى خود اعزام مىداشت و به آنها سفارش مىكرد كه مراقب لهب باشيد، زيرا من در اثر نفرين محمّد بر او ترسناك هستم.
- فكانوا إذا نزلوا المنزل ألزقوه إلى الحائط و غطّوا عليه الثياب و المتاع، ففعلوا ذلك به زماناً، فجاء سبع، فتلّه فقتله. آنها به هرمنزل كه فرود مىآمدند، لهب را پهلوى ديوار مىخوابانيدند و او را با لباس و اثاث مىپوشانيدند. مدتى در راه به اين كيفيّت از او مواظبت مىكردند تا شبى درندهاى آمد و بر او حملهور شد و او را به قتل رسانيد.
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 494و أخرج البيهقي عن قتادة: أنَّ عتبة بن أبي لهب تسلّط على رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم ، فقال رسول اللَّه: «أما إنِّي أسأل اللَّه أن يسلِّط عليه كلبه»، بيهقى از قتاده روايت كرده كه عتبة بن ابى لهب به آزار رسول خدا پرداخت و آن حضرت فرمود: همانا من از خدا مسئلت مىكنم كه سگ خود را بر او مسلّط فرمايد.
- فخرج في نفر من قريش حتى نزلوا في مكان من الشام يقال له الزرقاء ليلًا، فأطاف بهم الأسد، فغدا- أي وثب- عليه الأسد من بين القوم، و أخذ برأسه فضغمه ضغمة فذبحه. نامبرده با جمعيتى از قريش بيرون شد و هنگام شب در حوالى شام در محلّى به نام زرقاء فرود آمدند. ناگاه شيرى بر آن گروه دست يافت و پيرامون آنها گردش كرد تا در ميان آن قوم عتبه را يافت و به او حمله نمود و سر او را به دهن گرفت و با دندان از بدن جدا كرد.
- و أخرج البيهقي عن عروة: أنَّ الأسد لمّا كان بهم تلك الليلة انصرف عنهم، فقاموا و جعلوا عتبة في وسطهم، فأقبل الأسد يتخطّاهم، حتى أخذ برأس عتبة ففدغه.- بيهقى از عروه روايت كرده كه در آن شب شير پس از يافتن آن گروه در آن مكان به سوى ديگر برگشت و آنها از جاى برخاستند و عتبه را در ميان گرفتند، سپس دوباره شير آمد و در ميان آنها رفت تا به عتبه رسيد و سرش را گرفت و از تن جدا كرد.
- و روي عن أبي نعيم و ابن عساكر من طريق عروة مثله، و أخرجه ابن إسحاق و أبو نعيم من طريق آخر عن محمد بن كعب القرظي و غيره. اين خبر از ابو نعيم و ابن عساكر از طريق عروه نيز روايت شده است و ابن اسحاق و ابو نعيم هم اين داستان را از طريق ديگر از محمّد بن كعب قرظى و جز او روايت كردهاند و افزودهاند كه حسان بن ثابت در اينباره چنين سروده است:
- و زاد: أنَّ حسّان بن ثابت قال في ذلك:.. سائلْ بني الأشقرِ إن جئتَهم..... ما كان أنباءُ أبي واسعِ..... لا وسّع اللَّه له قبرَهُ..... بل ضيّقَ اللَّهُ على القاطعِ..... رحْمَ نبيٍّ جدُّهُ ثابتٌ..... يدعو إلى نورٍ له ساطعِ..... أسبل بالحجرِ لتكذيبهِ..... دون قريشٍ نهزة القارعِ..... فاستوجب الدعوةَ منه ما..... بيّنَ للناظر و السامعِ- - از فرزندان اشقر هنگامى كه به ديدارشان رفتى، بپرس كه داستان ابو واسع، عتبة بن ابى لهب از چه قرار بود.- خداوند او را در قبر راحت نگذارد و بر عذابش بيفزايد كه قرابت پيامبر را قطع كرد.- پيامبر بزرگوارى كه مردم را به نورى درخشان فرا مىخواند.- فرزند ابو لهب كسى است كه عيبجويان را در حرم خدا فرصت داد تا پيامبر را در برابر قريش تكذيب كنند.- اما به نفرين آن حضرت گرفتار آمد و حقيقت بر هربيننده و شنوندهاى آشكار شد.
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 495- أنْ سلّطَ اللَّهُ بها كلبَهُ ..... يمشي الهُوَينا مِشية الخادعِ ..... حتى أتاهُ وسْطَ أصحابه..... و قد علتهمْ سِنةُ الهاجعِ..... فالتقم الرأسَ بيافوخه..... و النحر منه فغرةَ الجائعِ-- - هنگامى كه خدا در اثر آن نفرين سگ خود را بر او مسلّط گردانيد، در حالى كه آرام به سوى او پيش مىرفت چونان كسى كه قصد فريب دارد.- تا در ميان يارانش كه خواب بر آنان چيره شده بود، بدو دست يافت.- و سر و گلوى او را به چنگال گرفت و بسان گرسنهاى دهان باز كرد و آن را بلعيد.
- البته، در ديوان حسان جز بيت اول يافت نمىشود و بعد از بيت اول چنين آمده است: - بپرس از حال فرزند ابو لهب آن زمان كه يارانش را با سوگند به قرابت نسبى به يارى طلبيد،
- قلت: لا يوجد في ديوان حسّان من هذه الأبيات إلّا البيت الأوّل، و فيه بعده قوله: إذ تركوهُ و هو يدعوهُمُ بالنسب الأقصى و بالجامعِ ..... و الليثُ يعلوه بأنيابهِ مُنْعفِراً وسْط دمٍ ناقعِ..... لا يرفعِ الرحمنُ مصروعَهُمْ و لا يُوَهِّنْ قُوّة الصارعِ در حالى كه آنان تركش گفته بودند.- و شير او را به دندان گرفته و به خاك و خون كشيده بود.- خداى رحمان بر زمين افتادهشان را بلند نگرداند و شيرى را كه او را نقش بر زمين كرد، سست نيرو نسازد.
- و أخرج أبو نعيم عن طاووس قال: لمّا تلا رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم (وَ النَّجْمِ إِذا هَوى) قال عتبة بن أبي لهب: كفرتُ بربِّ النجم. فقال رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم : «سلّط اللَّه عليك كلباً من كلابه» ... الحديث. ابو نعيم از طاوس روايت كرده كه گفت: چون رسول خدا آيه وَ النَّجْمِ إِذا هَوى را تلاوت فرمود، عتبة بن ابى لهب گفت: من به پروردگار نجم كافر شدم. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم




