سایت: پایگاه شخصی -https://hosein128.ir/
نهج البلاغه فرزاد - @nahjolbalaghehfarzad
وبلاگ - پردازاربعین https://safarzade.blog.i
بسم الله الرحمن الرحیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناحَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
الّلهُمّ انصر الاسلام و المسلمین، وانصر جیوش المسلمین، و اخذل الکفّار والمعاندین و المنافقین، والیهود والظالمین و استغفرالله لى و لکم. اللهم احفظ وانصر قائدنا الخامنه ائ اللهم انصر من نصره واخذل من خَذَلَهُ
تیر1405...دهه محرم وعاشورای حسینی ایام بزرگترین تشیغ جهانی آقای شهید خامنه ای عزیز
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص496کتابخانه مهدی فاطمه سلام الله علیهما ص: : 496
- و أخرج أبو نعيم عن أبي الضحى قال: قال ابن أبي لهب: هو يكفر بالذي قال (وَ النَّجْمِ إِذا هَوى) فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم ... الحديث. رسول خدا فرمود: خدا بر تو سگى از سگان خود را مسلّط فرمايد. ابو نعيم نيز از ابو الضحى روايت كرده كه پسر ابو لهب به كسى كه فرمود: وَ النَّجْمِ إِذا هَوىكفر مىورزيد و پيامبر او را نفرين كرد.
- و بهذه كلِّها تعلم أنَّ العذاب المنفي في الآيتين بسبب وجوده المقدّس يراد به النفي في الجملة لا بالجملة، و هو الذي تقتضيه الحكمة، و يستدعيه الصالح العام، فإنّ في الضرورة ملزماً لقطع العضو الفاسد، اتّقاء سراية الفساد منه إلى غيره، بخلاف الجثمان الدنف) بعضه؛ بحيث لا يُخشى بِدارُه إلى غيره، أو المُضنى كلّه و يؤمّل فيه الصحّة، فإنّه يعالج حتى يبرأ. با توجه به اين امور خواهيد دانست كه عذابى كه به سبب وجود مقدس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بنا به مدلول دو آيه معهود نفى شده، مراد نفى موردى است نه نفى كلّى و اين معنى مقتضاى حكمت و رعايت مصلحت عمومى است، زيرا عضوى كه فاسد شد، بالضروره براى مصون ماندن ساير اعضا بايد قطع شود، به خلاف عضوى كه قسمتى از آن بيمار است و آنطور نيست كه باعث سرايت به ساير اعضاء شود و يا عضوى كه تمامش صدمه ديده، ولى اميد هست كه با معالجه بهبودى يابد.
- و إنَّ اللَّه سبحانه هدّد قريشاً بمثل صاعقة عاد و ثمود إن مردوا عن الدين جميعاً، الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 496-خداى متعال قريش را به مانند صاعقه عاد و ثمود تهديد فرمود كه اگر همگى از دين اعراض كردند، آنها را عذاب فرمايد،
- و قال: (فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ) ، و إذ كان مناط الحكم إعراض الجميع لم تأتِهم الصاعقة بحصول المؤمنين فيهم، و لو كانوا استمرّوا على الضلال جميعاً لأتاهم ما هُدّدوا به، و لو كان وجود الرسول صلى الله عليه و آله و سلم مانعاً عن جميع أقسام العذاب بالجملة لما صحَّ ذلك التهديد، و لَما أُصيب النفر الذين ذكرناهم بدعوته، و لَما قُتل أحدٌ في مغازيه بعضبه الرهيف، فإنَّ كلّ هذه أقسام العذاب أعاذنا اللَّه منها. چنانكه آيه فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ گوياى آن است و چون مناط حكم اعراض همگان بوده و افرادى مؤمن در ميان آنها به وجود آمد، صاعقه بر آنها نازل نشد، و اگر همگى آنان به گمراهى خود ادامه مىدادند، صاعقه بر طبق تهديدى كه شده بود، بر آنها نازل مىگشت، در حالى كه اگر وجود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به طور كلى مانع از تمام اقسام عذاب مىبود، اين تهديد درست نبود و احدى از آنها كه گفتيم، گرفتار عذاب نمىشد و حتى احدى در غزوات و جنگهاى آن حضرت به سبب خشم آن جناب كشته نمىشد، زيرا تمام اين امور از اقسام عذاب است. خداى ما را از آنها در امان نگاه دارد.
- الوجه الخامس: أنَّه لو صحَّ ذلك لكان آيةً كآية أصحاب الفيل، و مثلها تتوفّر الدواعي لنقله، و لَما وجدنا المصنِّفين في العلم من أرباب المسانيد و الصحاح و الفضائل و التفسير و السير و نحوها قد أهملوه رأساً، فلا يُروى إلّا بهذا الإسناد المنكر، فعُلِم أنَّه كذبٌ باطلٌ.
- الجواب: جواب اشكال
- إنَّ قياس هذه التي هي حادثة فرديّة لا تُحدِث في المجتمع فراغاً كبيراً يؤبه له، و وراءها أغراض مستهدفة تحاول إسدال ستور الإنساء عليها، كما أسدلوها على نصِّ الغدير نفسه، چه اين حادثه در اجتماع آن روز زمينه مناسب و كيفيتى كه توجه و اعتناى عمومى را به خود جلب كند، نداشته است. مضافا به اينكه در عين حال، هدف و مقصود گروهى كه شاهد اين امر بودند، اقتضاء مىكرده كه پرده فراموشى بر آن بكشند،
- و هملجوا وراء إبطاله حتى كادوا أن يبلغوا الأمل بصور خلّابة، و تلفيقات مموّهة، و أحاديث مائنة، بيدَ أنَّ اللَّه أبى إلّا أن يُتمّ نوره. قياس اين داستان كه يك حادثه فردى بوده، با داستان اصحاب فيل نامناسب و ناروا و گزاف است، همان طور كه بر اصل موضوع ولايت در غدير خم كشيدند و به قدرى پيرامون ابطال آن جد و جهد كردند كه نزديك بود به هدف و مقصود خود نايل گردند و با اشتباه كارى و توطئههاى متعصّبانه وضع را دگرگون سازند، ولى خداى توانا برخلاف ميل بدخواهان و ناسپاسان نور خود را به كمال مىرساند.
- إنَّ قياسها بواقعة أصحاب الفيل تلك الحادثة العظيمة التي عدادها في الإرهاصات النبويّة، و فيها تدمير أُمّة كبيرة يشاهد العالم كلّه فراغها الحادث، و إنقاذ أُمّةٍ هي من أرقى الأُمم، و الإبقاء عليها و على مقدّساتها، و بيتها الذي هو مطاف الأُمم، و مقصد الحجيج، و تعتقد الناس فيه الخير كلّه و البركات بأسرها، و هو يومئذٍ أكبر مظهر من مظاهر الصقع الربوبيّ. بنابراين، دواعى و مقاصد در حادثه اصحاب فيل غير از دواعى و مقاصدى است كه در داستان حارث موجود است و قياس آن دو با يكديگر ناروا و اغماض از حق است، چنانكه اين فرق و تفاوت در ميان معجزات پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بخوبى آشكار است و بر همين اساس بعضى از معجزات آن جناب فقط با اخبار آحاد نقل شده و
- إنَّ قياس تلك بهذه في توفّر الدواعي لِنقلها مجازفةٌ ظاهرةٌ، فإنّ من حكم- در عوض بعضى ديگر از حدّ تواتر هم تجاوز كرده و بعضى از معجزات آن جناب نيز بدون اينكه توجه و اعتنايى به سند آن شود، مورد اتفاق و قبول عموم مسلمانان قرار گرفته است، و اين اختلاف و تفاوت مربوط به خود آن معجزهها از حيث عظمت و اهميت و به هم پيوستگى آنهاست.
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 497- الضرورة أنَّ الدواعي في الأولى دونها في الثانية، كما تجد هذا الفرق لائحاً بين معاجز النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم، فمنها ما لم يُنقل إلّا بأخبار آحاد، و منها ما تجاوز حدّ التواتر، و منها ما هو المتسالم عليه بين المسلمين بلا اعتناء بسنده، و ما ذلك إلّا لاختلاف موارد العظمة فيها أو المقارنات المحتفّة بها. ضرورت این است که انگیزهها در اولی کمتر از دومی باشد، همانطور که این تفاوت را در معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آشکار میبینید. برخی از آنها فقط از طریق اخبار واحد منتقل شدهاند، برخی از آنها از حد نقل متواتر فراتر رفتهاند و برخی از آنها بدون توجه به سلسله سندشان، مورد اتفاق مسلمانان هستند. این تنها به دلیل تفاوت در منابع عظمت آنها یا مقایسههای پیرامون آنهاست
- و أمّا ما ادّعاه ابن تيميّة من إهمال طبقات المصنِّفين لها فهو مجازفة أخرى؛ لما أسلفناه من رواية المصنِّفين لها من أئمّة العلم و حملة التفسير، و حفّاظ الحديث، و نقلة التاريخ الذين تضمّنت المعاجم فضائلهم الجمّة، و تعاقب من العلماء إطراؤهم. الغدير (ترجمه، ويرايش جديد)، ج1، ص: 453-امّا ادعاى ابن تيميّه مبنى بر اينكه مصنّفان اين موضوع را مهمل انگاشتهاند، اين نيز گزافگويى ديگرى است، چه در صفحات گذشته روايت راويان اين واقعه را ذكر كرديم كه همه از پيشوايان علم و حاملان تفسير و حافظان حديث و ناقلان تاريخ مىباشند و كتابهاى رجال و شرح حال بزرگان فضايل بسيارشان را در بر دارد و دانشمندان يكى پس از ديگرى مراتب درايت و شخصيّت آنان را ستودهاند.
- و إلى الغاية لم نعرف المشار إليه في قوله: بهذا الإسناد المنكر، فإنّه لا ينتهي إلّا إلى حذيفة بن اليمان- المترجم (ص 27)- الصحابيِّ العظيم، و سفيان بن عيينة المعروف إمامته في العلم و الحديث و التفسير وثقته في الرواية- المترجم (ص 80). به هرحال، نمىدانيم مقصود اين مرد از «اسناد ناشناس» چيست؟ زيرا رواياتى كه در اين زمينه ذكر شد، به حذيفة بن يمان آن صحابى بزرگوار و سفيان بن عيينه كه پيشوايى او در علم و حديث و تفسير و مورد اعتماد بودنش در روايت معروف است، منتهى گشته است. اين از نظر شخصيّت كه برخلاف تصور و ادعاى ابن تيميّه در نهايت شهرت و موصوف به وثاقت و امانت مىباشد.
- و أمّا الإسناد إليهما فقد عرفه الحفّاظ و المحدِّثون و المفسِّرون المنقِّبون في هذا الشأن، فوجدوه حريّا بالذكر و الاعتماد، و فسّروا به آيةً من الذكر الحكيم من دون أيِّ نكير، و لم يكونوا بالذين يفسِّرون الكتاب بالتافهات. اما از لحاظ اسناد به اين دو نفر نيز، حفّاظ و محدّثان و مفسّران و اهل تحقيق اين اسناد را شناخته و در خور ذكر و اعتماد دانسته و بدون ترديد و انكارى، آيهاى از قرآن كريم و ذكر حكيم را بدين اسناد تفسير كردهاند. اينان از كسانى نيستند كه با اسنادهاى كم ارج و روايات پست و سست قرآن را تفسير كنند.
- نعم، هكذا سبق العلماء و فعلوا، لكن ابن تيميّة استنكر السند، و ناقش في المتن؛ لأنّ شيئاً من ذلك لا يلائم دعارة خطّته.بلى سابقه امر و روش اهل دانش چنين بوده است، ولى ابن تيميه سند را منكر و ناشناس پنداشته و در متن آن نيز به مناقشه پرداخته است، زيرا هيچ چيز از اينروش با برداشت نادرست او تطبيق نمىنمايد.
- الوجه السادس: أنَّ المعلوم من هذا الحديث أنَّ حارثاً المذكور كان مسلماً باعترافه بالمبادئ الخمسة الإسلاميّة، و من المعلوم بالضرورة أنَّ أحداً من المسلمين لم يصبه عذابٌ على العهد النبويّ.- وجه ششم از اشكالات ابن تيميّهاز اين حديث چنين به دست مىآيد كه حارث نامبرده به سبب اعتراف به مبادى پنجگانه اسلام، خود مسلمان بوده و بالضرورة احدى از مسلمانان در عهد پيغمبر به عذاب مبتلا نشده است.
- الجواب: جواب اشكال
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 498إنَّ الحديث كما أثبت إسلام الحارث فكذلك أثبت ردّته بردّه قول النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم و تشكيكه فيما أخبر به عن اللَّه تعالى، و العذاب لم يأته على حين إسلامه، و إنَّما جاءه بعد الكفر و الارتداد، و قد مرّ- في (ص 245)- أنَّه بعد سماعه الحديث شكّ في نبوّة النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم على أنَّ في المسلمين من شملتْه العقوبة لمّا تجرّءوا على قدس صاحب الرسالة كجمرة ابنة الحارث التي أسلفنا حديثها (ص 260)، و بعض آخر مرّ حديثه في جواب الوجه الرابع.
- اين حديث همانطور كه اسلام حارث را ثابت مىكند، خروج او را از اسلام نيز در بر دارد به دليل ردّ فرموده پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و شك و ترديد او در آنچه آن حضرت از طرف خداى تعالى خبر داده است. بنابراين، عذاب در هنگام مسلمان بودنش بر او نازل نشده، بلكه بعد از كفر و ارتداد به عذاب گرفتار آمده است، همانطور كه قبلا از نظر گذشت. نامبرده پس از شنيدن حديث، در نبوت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله شك كرد. علاوه بر اين، كسانى هم بودهاند كه در عين مسلمانى، به علّت تجرّى و جسارت به ساحت قدس نبوى مشمول عقوبت واقع شدهاند، مانند جمرة دختر حارث كه داستان او پيش از اين گذشت و بعضى ديگر كه داستان آنها در جواب اشكال چهارم ذكر شد.
- و روى مسلم في صحيحه عن سلمة بن الأكوع: أنَّ رجلًا أكل عند النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم بشماله، فقال: «كُلْ بيمينك». براى تأييد اين موضوع كافى است كه مسلم در صحيح خود از سلمة بن اكوع روايت كرده كه مردى در حضور پيغمبر با دست چپ غذا خورد و پيغمبر به او فرمود: با دست راست بخور،
- قال: لا أستطيع. قال: «لا استطعت». قال: فما رفعها إلى فيه بعدُ. گفت: نمىتوانم، در صورتى كه مىتوانست. پيغمبر فرمود: از دست چپ ناتوان شوى. در نتيجه، هيچگاه نتوانست دست چپ خود را به دهان برساند.
- و في صحيح البخاري (5/ 227): إنَّ النبيّ دخل على أعرابي يعوده، قال: بخارى گويد: پيغمبر به عنوان عيادت بر عربى صحرايى وارد شد
- و كان النبيُّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم إذا دخل على مريض يعوده قال: «لا بأس طهورٌ». و رسم پيغمبر اين بود كه هروقت به عيادت مريض مىرفت، مىفرمود: باكى نيست،
- قال: قلتَ: طهور، كلّا بل هي حُمّىً تفور- أو تثور- على شيخ كبير تُزيره القبور. و بر همين رويه به آن مرد اين سخن را فرمود. عرب بيمار در جواب پيغمبر گفت: چنين نيست، بلكه تب است كه بر مرد سالخوردهاى عارض شده و او را به قبر مىبرد. پيغمبر فرمود: حال كه چنين پنداشتى، چنين باشد. در نتيجه آن عرب روز بعد را به شام نرسانيد و جان سپرد.
- فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم : «فنعم إذاً». فما أمسى من الغد إلّا ميِّتاً. ماوردى گويد: رسول خدا فرموده بود كه نمازگزار نبايد در حال نماز به آراستن موى خود بپردازد.
- و في أعلام النبوّة للماوردي (ص 81) قال: «نهى رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم أن يُنقّي الرجل شعره في الصلاة، فرأى رجلًا يُنقّي شعره في الصلاة، فقال: «قبّح اللَّه شعرك» فصلع مكانه. آن جناب مردى را ديد كه در حال نماز چنين مىكرد و به او فرمود: خدا موى ترا زشت گرداند. در نتيجه، موى آن مرد ريخت و طاس شد.
- الوجه السابع: أنَّ الحارث بن النعمان غير معروف في الصحابة، و لم يذكره ابن عبد البَرّ في الاستيعاب، و ابن مندة و أبو نعيم الأصبهاني و أبو موسى في تآليف ألّفوها في أسماء الصحابة، فلم نتحقّق وجوده. وجه هفتم از اشكالات ابن تيميهحارث بن نعمان در ميان صحابه معروف نيست، چه ارباب حديث از قبيل ابن عبد البر در استيعاب و ابن منده و ابو نعيم اصفهانى و ابو موسى در تأليفات خود ضمن نامهاى صحابه نامى از او به ميان نياوردهاند. بنابراين، وجود چنين كسى از نظر ما پذيرفتنى نيست.
- الجواب: جواب اشكال
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 499إنَّ معاجم الصحابة غير كافلة لاستيفاء أسمائهم، فكلّ مؤلِّف من أربابها جمع- كتب مشتمل بر نام و شرح حال صحابه متكفّل ذكر تمام صحابه نيست، بلكه هريك از مؤلّفان در اين موضوع در حدّ توان و امكان به ذكر نام جمعى از صحابه پرداخته است،
- ما وسعته حيطته، و أحاط به اطِّلاعه، ثمّ جاء المتأخِّر عنه فاستدرك على من قبله بما أوقفه السير في غضون الكتب و تضاعيف الآثار، و أوفى ما وجدناه من ذلك كتاب الإصابة في تمييز الصحابة لابن حجر العسقلاني، و مع ذلك فهو يقول في مستهلّ كتابه: سپس مؤلّف ديگرى آمده و از زواياى كتب و آثار، نام و نشان افرادى از صحابه را كه پيشينيان بر آنها وقوف نيافته بودند، به دست آورده و بر گفته مؤلّف قبلى افزوده است.
- فإنّ من أشرف العلوم الدينيّة علم الحديث النبويِّ، و من أجلِّ معارفه تمييز أصحاب رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله وسلم ممّن خلف بعدهم، و قد جمع في ذلك جمعٌ من الحفّاظ تصانيف بحسب ما وصل إليه اطلاع كلٍّ منهم. جامعترين كتابى كه در اين زمينه يافتيم، كتاب الاصابة فى تمييز الصحابة، تأليف ابن حجر عسقلانى است كه در آغاز كتاب خود مىنگارد: همانا يكى از شريفترين علوم دينى، علم حديث نبوى است و از مهمترين موضوعات آن تشخيص اصحاب رسول خدا و تمييزشان از كسانى است كه بعد از آنان آمدهاند و گروهى از حفّاظ بنا بر اطلاعى كه از صحابه و تابعين به دست آوردهاند، آثارى در اينباره تأليف كردهاند و تا آنجا كه من اطلاع دارم،
- فأوّل من عرفته صنّف في ذلك أبو عبد اللَّه البخاري، أفرد في ذلك تصنيفاً، فنقل منه أبو القاسم البغوي و غيره، و جمع أسماء الصحابة مضمومةً إلى من بعدهم جماعة من طبقة مشايخه، كخليفة بن خيّاط، و محمد بن سعد، و من قرنائه كيعقوب بن سفيان، و أبي بكر بن أبي خيثمة. نخستين كسى كه در اين موضوع كتاب تصنيف كرده است، ابو عبد اللّه بخارى است و ابو القاسم بغوى و ديگران نيز به نقل از او پرداختهاند. البته، جمعى از طبقه مشايخ بخارى نام صحابه را به انضمام تابعين گرد آوردهاند كه خليفة بن خياط و محمّد بن سعد و همرديفانش چون يعقوب بن سفيان و ابو بكر بن ابى خيثمه
- و صنّف في ذلك جمعٌ بعدهم كأبي القاسم البغوي، و أبي بكر بن أبي داود، و عبدان، و من قبلهم بقليل كمطين، ثمّ كأبي عليّ بن السكن، و أبي حفص بن شاهين، و أبي منصور الماوردي، و أبي حاتم بن حبّان، و كالطبراني ضمن معجمه الكبير، ثمّ كأبي عبد اللَّه بن مندة، و أبي نعيم، ثمّ كأبي عمر بن عبد البَرّ، از آن جملهاند. در اين زمينه گروه ديگرى نيز بعد از آنها تصنيفاتى كردهاند، مانند ابو القاسم بغوى و ابو بكر بن ابى داود و عبدان و كسانى كه كمى قبل از آنها بودهاند، مانند مطين، ابو على بن سكن، ابو حفص بن شاهين، ابو منصور ماوردى، ابو حاتم بن حبّان، طبرانى در كتابش المعجم الكبير، ابو عبد اللّه بن منده، ابو نعيم و ابو عمر بن عبد البرّ
- و سمّى كتابه الاستيعاب؛ لظنِّه أنَّه استوعب ما في كتب من قبله، و مع ذلك ففاته شيءٌ كثير، فذيّل عليه أبو بكر ابن فتحون ذيلًا حافلًا، و ذيّل عليه جماعة في تصانيف لطيفة، و ذيّل أبو موسى المَدِيني على ابن مندة ذيلًا كبيراً. كه كتاب خود را استيعاب ناميده به اعتبار اينكه گمان برده تمام آنچه را كه در كتب قبل از او بوده، در آن فراهم آورده است. با اين حال، نام تعداد زيادى را از قلم انداخته و ابو بكر بن فتحون در تكميل كتاب او به تأليف جامعى پرداخته است و گروهى هم بر كتاب او تتمههاى لطيف نگاشتهاند و ابو موسى مدينى نيز به ذيلنويسى گستردهاى بر تأليف ابن منده اهتمام ورزيده است.
- الغدير (ترجمه، ويرايش جديد)، ج1، ص: 456- و في أعصار هؤلاء خلائق يتعسّر حصرهم ممّن صنّف في ذلك- أيضاً- إلى أن كان في أوائل القرن السابع، فجمع عزّ الدين بن الأثير كتاباً حافلًا سمّاه أُسد الغابة، به هرحال، در عصر اينان جمع كثيرى بودهاند كه در اين زمينه تصنيف نمودهاند تا اينكه قرن هفتم فرا رسيد و عزّ الدين بن اثير كتاب جامعى تأليف كرد و آن را اسد الغابة ناميد
- الغدير في الكتاب و السنة و الأدب، ج1، ص: 500جمع فيه كثيراً من التصانيف المتقدِّمة إلّا أنَّه تبع من قبله، فخلط من ليس صحابيّا بهم، و أغفل كثيراً من التنبيه على كثير من الأوهام الواقعة في كتبهم. و در آن بسيارى از تصانيف قبل از خود را جمع آورد، ولى او هم به پيروى از پيشينيان خود غير صحابى را با صحابه درآميخت و از توجه و تنبيه بر بسيارى از اوهام كه در كتب آنان وجود دارد،
- ثمّ جرّد الأسماء التي في كتابه- مع زيادات عليها- الحافظ أبو عبد اللَّه الذهبيّ، و علّم لمن ذكر غلطاً و لمن لا تصحّ صحبته، و لم يستوعب ذلك و لا قارب. غفلت ورزيد. آنگاه حافظ ابو عبد اللّه ذهبى در كتاب خود نامهايى را كه در كتاب ابن اثير ذكر شده، جدا كرد و اسامى جمعى ديگر از صحابه را بر آنها افزود
- و قد وقع لي بالتتبّع كثيرٌ من الأسماء التي ليست في كتابه و لا أصله على شرطهما، فجمعتُ كتاباً كبيراً في ذلك ميّزتُ فيه الصحابة من غيرهم، و مع ذلك فلم يحصل لنا من ذلك جميعاً الوقوف على العُشر من أسامي الصحابة بالنسبة إلى ما جاء عن أبي زرعة الرازي: و كسانى را كه وى به غلط از آنها ذكرى به ميان آورده و يا افرادى را كه صحابى بودنشان به صحّت نپيوسته، نام برده است، ولى در عين حال اين اقدام او شامل همه نشده و به مقصود نزديك نيامده است و من با تتبّع و كاوشى كه كردم، به نامهايى برخوردم كه نه در كتاب ذهبى است و نه در اسد الغابه ابن اثير، در نتيجه، كتاب بزرگى گرد آوردم و در آن صحابه را از غير صحابه جدا كردم و با همه اين كوششها حتى بر يك دهم اسامى صحابه نسبت به آنچه كه از ابو زرعه رازى نقل شده، وقوف حاصل نگشت.
- قال: تُوفِّي النبيُّ صلّى اللّه عليه و آله وسلم و من رآه و سمِع منه زيادةٌ على مائة ألف إنسان من رجل و امرأة، كلّهم قد روى عنه سماعاً أو رؤيةً. ابو زرعه گويد: پيغمبر وفات يافت، در حالى كه كسانى كه او را ديدند و سخنش را شنيدند، بيش از يكصد هزار مرد و زن بودهاند كه همه آنها به طريق سماع يا رؤيت از آن جناب روايت كردهاند.
- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين - اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم




