https://hosein128.ir- پایگاه شخصی 
https://safarzade.blog پردایش اربعین حسینی
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لالله رب العالمین
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
اللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاًوقائِداً وَ ناصِراًوَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طویلا
- اللهم عجل لولیک الفرج اللهم فانصر الخامنی الکفار و الیهود و المنافقین علیهم الْكُفَّارِ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ اللهم الظالمین بالظالمین وَ اغْلُظْ عَلَيْهِم اللهم وَفَّقَنَا وَ إِيَّاكُمْ لِمَا يُحِبُّ وَ يَرْضَى..خلاصه درس 2
- صاحب بن عبّاد، علاوه بر اينكه تا آخر عمر در پست وزارت باقى ماند، و علاوه بر اينكه خوشنامى علما را نيز براى خود تحصيل كرد، از يك مزيّت فوق العاده ديگر نيز برخوردار بود، و آن اينكه مىگويند تنها وزير تاريخ است كه پدر و جدّش نيز وزير بودهاند و سه نسل متوالى، وزارت را از يكديگر به ارث بردند. نام خودش اسماعيل، و نام پدرش عبّاد، و نام نيايش عبّاس است. شعرا دربارهاش گفتند:
- ورث الوزارة كابر عن كابر موصولة الاسناد بالاسناد
- يروى عن العباس عبّاد وزا رته و اسماعيل عن عبّاد
- صاحب بن عبّاد با همه اين برخورداريها و تنعّمها از طرفداران جدّى اصل عدل است و به آن افتخار مىكند. مىگويد:
- لوشقّ عن قلبى يرى وسطه سطران قد خطّا بلا كاتب
- العدل و التّوحيد فى جانب و حبّ اهل البيت فى جانب
- يعنى اگر قلب من شكافته شود، در ميان آن، دو سطر ديده مىشود كه بدون نويسنده نگارش يافته است: عدل و توحيد در يك طرف، و محبّت اهل البيت در طرف ديگر.
- در عدل فقهى نيز عينا نظير اينها را مىبينيم. فى المثل ابو يوسف قاضى القضاة هارونى طرفدار جدّى اصل عدل مىشود و احمد بن حنبل حبس كشيده تازيانه خورده بشدت روش عدل را محكوم مىكند.
- به نظر ما توجيه جهتگيريهاى فكرى و اعتقادى بشر با اين معيارها و مقياسها بصورت معيارهاى انحصارى، سادهلوحانه است.
- غرض اصلى ما از طرح اين بحث در اين مقدمه، يكى اين است كه نقش قرآن را در برانگيختن افكار و انديشهها نشان دهيم، ديگر اينكه اهميت و اصالت آن را از نظر قرآن كريم روشن سازيم.
- البته اين كتاب، مدّعى نيست كه بحث عدل را همه جانبه و قرآن پسند طرح كرده است، آنچه احتمالا مىتواند ادعا كند اين است كه اين بحث را از نظر عدل تكوينى و الهى كه يكى از مسائل مطروحه در قرآن در زمينه عدل است تا حدّى بصورت تازه و با ديد تازهاى طرح كرده است. ص: 67
1 طرح بحث
- [بخش اول:] عدل بشرى و عدل الهى
- ما افراد بشر، فردى از نوع خود را كه نسبت به ديگران قصد سوئى ندارد؛ به حقوق آنها تجاوز نمىكند؛ هيچگونه تبعيضى ميان افراد قائل نمىگردد؛ در آنچه مربوط به حوزه حكومت و اراده اوست به نهايت بيطرفى به همه به يك چشم نگاه مىكند؛ در مناقشات و اختلافات افراد ديگر، طرفدار مظلوم و دشمن ظالم است؛ چنين كسى را داراى نوعى از كمال مىدانيم و روش او را قابل «تحسين» مىشماريم و خود او را «عادل» مىدانيم.
- در مقابل، فردى را كه نسبت به حقوق ديگران تجاوز مىكند؛ در حوزه قدرت و اراده خود ميان افراد تبعيض قائل مىشود؛ طرفدار ستمگران و خصم ضعيفان و ناتوانان است؛ و يا لااقل در مناقشات و كشمكشهاى ستمگران و ستمكشان «بىتفاوت» است؛ چنين كسى را داراى نوعى نقص به نام «ظلم» و ستمگرى مىدانيم و خود او را «ظالم» مىخوانيم و روش او را لايق «تقبيح» مىشماريم.
- خداى متعال چطور؟ آيا اولا به همان معنى كه درباره بشر، عدالت، كمال است، و ظلم، نقص است، درباره ذات الهى نيز عدالت، كمال است و ظلم، نقص است؟ يا عدالت وظلم به مفهوم رايج خود، مفاهيمى اخلاقى و مخصوص اجتماع بشرى است و به اصطلاح، از مفاهيم قراردادى است و از شئون «حكمت عملى» شمرده مىشود نه «حكمت نظرى»، پس، از حدود حيات بشرى و حوزه اعمال اختيارى وى پا فراتر نمىگذارد؟
- ثانيا فرضا كه عدالت وظلم به همان مفهوم اخلاقى انسانى در مورد خداوند متعال نيز قابل جريان باشد، يعنى فرضا عدالت اخلاقى، صفت كمال، وظلم اخلاقى، صفت نقص درباره خداوند شمرده شود آياظلم در مورد خداوند عملا ممكن است مصداق پيدا كند؟ نه ازآنجهت كه محال است از خداوندظلم صادر شود، و نه ازآنجهت كه حسن و قبح و عدل وظلم همه مفاهيمى شرعى هستند نه عقلى آنچنانكه اشاعره مىگويند، كه اين دو جهت، مطلب ديگرى است و بعدها درباره آنها بحث خواهيم كرد؛ بلكه با قطع نظر از اينكه محال است يا محال نيست كه از خداوندظلم صادر شود و با فرض قبول اين جهت كه حسن و قبح افعال، ذاتى است و عدل وظلم معانيى واقعى هستند؛ ازاينجهت كه عدل رعايت حق غير است وظلم تجاوز به حق غير؛ يعنى در موردى كه پاى حقّى در ميان است و موجودى نسبت به آن حق، اولويّت دارد، هر نوع تجاوز از ناحيه ديگرى به آن حق، نوعىظلم نسبت به صاحب حق كه اولويّت دارد شمرده مىشود.
- بديهى است كه در رابطه ميان مخلوقات نسبت به يكديگر، اولويّت و عدم اولويّت، و مالكيّت و عدم مالكيّت، نسبت به برخى امور معنى دارد، مثلا زيد نسبت به حيات و آزادى خودش و نسبت به ثروتى كه خود توليد كرده است، اولويّت و مالكيت دارد، و عمرو نسبت به حيات و آزادى و دست آورد خودش اولويّت دارد، تجاوز زيد به حوزه اولويّت عمرو،ظلم است و تجاوز عمرو به حوزه اولويّت زيدظلم است.
- در رابطه خالق و مخلوق چطور؟ مخلوق هر چه دارد از خالق است. اولويّت و مالكيّت مخلوق در طول اولويّت و مالكيّت خالق است، يعنى در عرض مالكيت خالق، مالكيتى، و در عرض اولويت او اولويتى نيست. در مقام تمثيل و تفهيم، مالكيت خداوند و مالكيت بشر را از قبيل مالكيت پدر و مالكيت فرزند كودك بايد در نظر گرفت. پدر براى هر يك از كودكان خود اسباببازى تهيه مىكند. كودكان هر كدام براى خود نسبت به اسباب اسباببازيى كه دريافت كردهاند حق مالكيت و اولويتى قائلند.
- هر كودك، تصرّف كودك ديگر را، تصرّف عدوانى و تجاوز به مرز حقوقى خود مىشمارد، ولى آيا مالكيت و اولويت كودك، مىتواند مالكيت و اولويت پدر را نفى كند؟ يا آن مالكيت در طول اين مالكيت است و هيچگونه تنافى در كار نيست، و اگر پدر در آنها تصرف كند، در مال خود و ملك خود تصرف كرده است؟
- خداوند متعال، مالك الملك على الاطلاق است، شريكى در ملك ندارد، به حقيقت و بدون شائبه مجاز دربارهاش بايد گفت: لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ* وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ. على هذا هرگونه تصرف خداوند در جهان، تصرف در چيزى است كه از آن خود او است، هيچكس در برابر او حقى و مالكيتى و اولويتى ندارد، پسظلم درباره خداوند منتفى است، نه ازآنجهت كه چون قبيح است خداوند نمىكند، و نه ازآنجهت كه حسن و قبح در مورد خداوند معنى ندارد، بلكه ازآنجهت كه فرضا قبح ظلم، ذاتىظلم باشد و حسن و قبحهاى ذاتى همچنان كه بر اعمال بشر حاكم است بر فعل خداوند هم حاكم باشد، عملا در مورد خداوند مصداق پيدا نمىكند زيرا هيچكس نسبت به هيچ چيز خود، در مقابل خداوند مالكيتى ندارد تا عملاظلم محقّق شود.
- گويند سيف الدوله حمدانى، از ملوك آل حمدان، كه از ادب بهرهاى داشت و محفلش مجمع ادبا بود، روزى در محفل ادبا، كه ابو فراس، شاعر موشكاف شيعى عرب نيز حضور داشت گفت: بيتى سرودهام كه گمان ندارم احدى بتواند دوم آن را بياورد جز ابو فراس: لك جسمى تعلّه..... فدمى لا تطلّه.....
- «جسم از آن تو است و تو پىدرپى زجرش مىدهى اما خونم را يكباره نمىريزى».
- ابو فراس بالبديهه گفت: قال ان كنت مالكا..... فلى الامر كلّه....«محبوب گفت: اگر من مالك تو هستم، تمام اختيار به من تعلّق دارد، چون و چرا در برابر مالك مطلق، بىمعنى است».
- بدون شك اگر عدل وظلم را به مفهوم رايج بگيريم كه مفهومى اخلاقى است و مبتنى بر حسن و قبح عقلى، و افعال خداوند را نيز بر محور همين حسن و قبحها توجيه كنيم و بخواهيم افعال حق را از نظر «رعايت حقوق غير» بسنجيم، بايد بگوئيم كه خداوند به اين مفهوم رايج، نه عادل است و نه ظالم، زيرا غيرى كه از او به چيزى اولويّت داشته باشد فرض نمىشود تا رعايت اولويّتهاى او، عدل، و عدم رعايت آن اولويّتهاظلم محسوب گردد.
- ثالثا اگر از مفهوم رايج عدل وظلم صرف نظر كنيم و آن را مفهومى اعتبارى و مخصوص حوزه عمليات اجتماعى بشرى بدانيم، آيا مفهومى برتر از مفهوم رايج وجود دارد كه عدل وظلم را در رديف مفاهيم حكمت نظرى قرار دهد و از حوزه حكمت عملى كه حوزه مفاهيم اعتبارى و قراردادى است خارج سازد و بالنتيجه «عدل» صفتى ثبوتى و كمالى نظير علم و قدرت و لااقل نظير خالقيّت و رازقيّت شمرده شود و ظلم، صفتى منفى و سلبى نظير تركّب، جسميّت، محدوديّت و غيره؟ و روى اين مبنا آيا پديدههاى جهان از نظر عدل وظلم قابل توجيه است، يا اين اصل را «تعبّدا» بايد پذيرفت؟
- رابعا از همه اينها گذشته، قرآن كريم روى مفهوم عدل وظلم تكيه فراوان كرده است. برداشت قرآن از اين دو مفهوم چه برداشتى است؟
- اينها يك سلسله پرسشها است كه بايد پاسخ دقيق و صحيح خويش را بيابند.
- آنچه مسلّم و غير قابل ترديد است اين است كه شناخت خداوند به عنوان «امر كننده به عدل» و «بپادارنده عدل» اساسىترين معرفتى است كه در اديان آسمانى، رابطه بشر با خدا بر آن استوار شده است. فرضا خداى فلاسفه، مثلا «محرّك اول» ارسطو، كه تنها با نيروى عقل و انديشه بشر سر و كار دارد و با دل و احساسات و عواطف او كارى ندارد، از نظر عدل وظلم موضوع بحث نباشد، خداى پيامبران كه علاوه بر جنبه منطقى و استدلالى و عقلانى، پيوند محكم و استوارى با ضمير و دل و احساسات دارد و انسان با او در حال دادوستد و محبتورزى است و ارتباط انسان با او از نوع ارتباط يك نيازمند با يك بىنياز عالم قادر عطوف مهربان است، قطعا يكى از صفاتش، عدالت است. اكنون بايد ديد از آن عدالت چگونه بايد تعبير كرد؟
- عدل به مفهوم اجتماعى، هدف «نبوّت» و به مفهوم فلسفى مبناى «معاد» است.
- قرآن كريم در بيان هدف «نبوّت» و «رسالت» پيامبران مىفرمايد: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. «همانا فرستادگانمان را با دلائل روشن فرستاديم و همراه ايشان كتاب و ترازو فرود آورديم تا مردم به عدالت قيام كنند».
- در موضوع معاد و محاسبه رستاخيز و پاداش و كيفر اعمال مىفرمايد: وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ كَفى بِنا حاسِبِينَ.
- «ترازوهاى عدالت را در روز رستاخيز مىنهيم. به احدى هيچ ستمى نخواهد شد و اگر هموزن دانه خردل باشد آن را مىآوريم. اين بس كه ما حسابگر هستيم».
- در آيات بسيارى از قرآن، خداوند ازظلم و ستم تنزيه شده است. مثلا گفته شده است:فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ.
- «چنان نيست كه خداوند به آنان ستم كند، بلكه آنها چنيناند كه بر خود ستم مىكنند».در بعضى آيات، عادل بودن و قيام به عدل، به عنوان يك صفت مثبت براى خداوند ذكر شده است، يعنى در قرآن تنها به تنزيه ازظلم قناعت نشده است، بطور مثبت و مستقيم نيز صفت عدالت براى خداوند اثبات شده است، چنانكه مىفرمايد: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ.
- «خدا و فرشتگان و دارندگان دانش، گواهى مىدهند كه معبودى جز خداى يكتا، كه بپادارنده عدل است، نيست».
- على هذا از نظر اسلام شكى نيست كه عدل الهى، خود حقيقتى است، و عدالت از صفاتى است كه قطعا بايد خداوند را به آنها موصوف بدانيم.
- روشها و مشربها..... مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (عدل الهى)، ج1، ص: 73
- برگزفته ازدورس استاد مرتضی مطهری ، تنظیم یکشنبه:6/6/1393 دوم ذی الحجه صفرزاده.
- الرحیم الحمد لالله رب العالمین
- اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم




